X
تبلیغات
مهتاب

مهتاب

تو هنوز ناپدیدی

گـــــویـیــا بــــاور نـمـــی​دارنــد روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند
یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترک و استر می‌كنند
بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

بشـــنويد
با صدای محمدرضا شجریان، بر روی غزل حافظ
اجرای تابستان ۱۹۸۲، سفارت ایتالیا در تهران. سنتور مشکاتیان، ضرب فرهنگ‌فر

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده ودفتر جایی
دل که آیینه شاهی ست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
کرده ام توبه دست صنمی باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کزوی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

March 26, 2007

بی بوس و کنار خوش نباشد

بشـــنويد

گل بی رخ يار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با يار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

February 1, 2007

که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی

بشـــنويد

که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همت عزيزان برسم به نيک نامی
تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی
عجب از وفای جانان که عنايتی نفرمود
نه به نامه پيامی نه به خامه سلامی
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم ميفکن ای شيخ به دانه‌های تسبيح
که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت
که لبت حيات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تير مژگان و بريز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

December 28, 2006

آزمون زندگی

زندگی - يا حداقل آن چيزی که بتوان زندگی‌اش خواند - متأسفانه (یا خوشبختانه) مثل تست‌های کنکور نيست که فقط به دنبال جواب آخر باشی. آنچه نمره دارد روش صحيح است. جالب‌تر اين‌که بیشتر وقت‌ها اصلا «جواب آخر» بي‌معنی است!

هزار نکته‌ی باريک‌تر ز مو اين‌جاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه‌ی بينش ز خال تست مرا
که قدر گوهر يکدانه جوهری داند

November 4, 2006

توکــل بايدش

تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافری‌ست
راهــرو گر صد هنـر دارد توکــل بايدش

October 30, 2006

خرقه رهن مى و مطرب شد و زنار بماند

حالى درون پرده بسى فتنه مى رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند

October 2, 2006

انتظار وقت فرصت

روزگاري شدكه در ميخانه خدمت مي‌كنم
در لباس فقر، كار اهل دولت مي‌كنم
تا كه اندر دام وصل آرم تذروي خوش‌خرام
در كمينم و انتظار وقت فرصت مي‌كنم

August 18, 2006

باشد که دلداري کند

بشـــنويد

آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند
بر جاي بدکاري چو من يکدم نکوکاري کند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وآنگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراري کند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو
از مستي‌اش رمزي بگو تا ترک هشياري کند
چون من گداي بي‌نشان مشکل بود ياري چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند
زان طره‌ی پر پيچ و خم سهلست اگر بينم ستم
ازبند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند
شد لشگر غم بي عدد از بخت مي‌خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با چشم پر نيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره‌ی شبرنگ او بسيار طراري کند

|| مطالب قبلی »»


رادیو آخرین جرعه:


+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت   توسط ...  | 

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم….

+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت   توسط ...  | 

January 20, 2006

شب عاشقان بيدل…

با صداي حسام الدين سراج، آهنگساز: علی رحيميان بر روی کلامي از سعدی

 

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد

+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت   توسط ...  | 

زندگی

 

تقديم: به دو آزاده مرد خرد و فرهنگ که انديشه هاشان هميشه ( ازآنچه رنگ تعلق پذيرد  آزاد است) و بوده،

به ترتيب الفبا دکتر اکرم عثمان و استاد لطيف ناظمی.

 

تـــعـلق

  در شعر خداوندگار سخن و معانی ملک الکلام حضرت بیدل

سلیمان راوش

    اشعار حضرت ابوالمعانی بیدل بدون شک چونان نردبان زرینه پله یی بسوی معراج بیان و معانی، کوه پیکرانه از سدة دوازدهم تا به امروزبر بلندای مفرغین شعر و ادب فرازینه است. در وصف بیدل اگر از پنجره اندیشة کشنچند اخلاص آبادی سر بدر آوریم او حضرت بیدل را در ستاوند بالا نشینان سخن و معانی چنین می ستاید: بربام اخضر این نه رواق سپهر، کوس ملک الکلامی بنام نامی او صدا می دهد، و قدسیان بالایی عرش نوبت مسلمی به اسم گرامی آن سخن آفرین می زنند، سالک شاهراه  حقیقت و دانایی پرده بر انداز حجله نشینان  معانی، چهره گشای شاهدان مضامین نهانی، پیشوای اهل تجرید و سرحلقه ی اهل دید بود. در وصف ذات مجمع الکمالاتش هرچه نویسم کم است. دهلی به یمن قدوم میمنت لزوم آن بی پرده بحر طریقت حکم بسطام داشت.(١)

   با تکیه به کلام این ستاینده حقیقت، بی تردید می توان اشعار بیدل را مجموعهء از معرفت علم الیقین وعلم الادب واشراق و عرفان دانست، که گنجینه این اشراق و عرفان جدا از مجاهل مذهبی زیر نام اشراق و عرفان میباشد. زیرا که در مجاهل متشرعین و مذهبیون هرگز پوینده را راه به مقصود میسر نگردد، از بس کژ راهه یی معنی و درزیگری الفاظ در قامت های مجهول مقاصد.

   در حالیکه اگر بر خرگاه سبز اشعار بیدل خردمندانه پروینه های خرد را به پویندگی بر نشینیم درخشش های مقولات و مفاهیم اشراق و عرفان وروانبینی و فلسفهء هستی و آزموزه های امروزین را آفتابینه باز خواهیم یافت.

   در دستگاه اندیشة بیدل تفسیر و تفهیم مفاهیم ومقولات مهم فلسفی و اجتماعی و فرهنگی در کالبد بیان شعری از پالایش و بالندگی خاصی برخوردار است، که یکی از ویژگی های بیان مفاهیم و مقولات در شعر حضرت بیدل آن است که کاربرد آن به هیچوجه ارجناکی جوهر شعری را خدشه دار ننموده است، و این ویژگی ناشی از آنست که زمینه های بیان مفاهیم و مقولات فلسفی و اجتماعی در اشعار بیدل متکی بر استدلال عاطفی های شفاف ولطیف شاعرانه پیوند دارد. که همین تبیین منطقی مفاهیم و مقولات در پیوند تنگاتنگ با عاطفه ها تنها چیزیست که بیدل را بر پله بالاتر از سایر بالا نشینان ستاوند شعر جای میدهد. زیرا در بسیاری از اشعارصاحب کمالان شعر اگر برخی از مفاهیم و مقولات فلسفی واجتماعی هرچند بازنده ترین بافت ها هم تصویر شده باشد، کمتر می توان یافت که جلای صدف شعری آن تیرگی نپذیرفته باشد.

        اشعار حضرت بیدل با جواهری مفاهیم و مقولات بسیار زیور آراستگی یافته است، که هر کدام آن تبلور شگردهای اندیشه بزرگوارانة اوست، شگردهاییکه مانند غریوی تندر خواب آلود گان پهنهء هستی را تکان می دهد و باران شگفتن ها برکویر آذان خشکیده باغستان جامعهء انسانی میریزاند. که در این جستار تنها در باره مقوله یی (تعلق) پای اندیشه حضرت بیدل زانو میزنیم، تا مگر جرعهء از شراب معرفت او آب حیات ما گردد.

    تعلق را میتوان وابستگی، آویختن به چیزی ویا به گردن و دامن کسی، معنی نمود. و حضرت بیدل آنی راکه آویخته چیزی ویا کسی باشد فتراک گفته است. فتراک: تسمهء است که از عقب زین اسب می آویزند و با آن سواره ی اشتر و یا مرکب در عقب خود با تسمه و یا ریسمان مرکب ویا اشتری دیگری را می کشاند. در این معنی حضرت بیدل می فرماید:

    ز صید گاه تعلق همین سراغت بس

    که هرکجا دلی آویخته است فتراک است.

   گفتیم با فتراک، سواره در عقب خود چیزی را می بندد و آن را به دنبال خویش می کشاند مانند مرکب، بیدل در مورد می فرماید:

   مردیم و ز تشویش تعلق نگسستیم

   چون آدم بیچاره که افسارخران بست

   بنابر منطق استقرایی و رهگشایانهء حضرت بیدل، آدم متعلق کسیست که ارادهء او وابسته به ارادهء دیگری باشد، آدم متعلق انسان بدون اراده است. زیرا تعلق، ازخود بی ارادگی و بی اندیشه گی است. اراده و اندیشه ای عنصر متعلق آویزه ای جایی و کسی است، انسان که درگرو تعلق است نمی تواند برون از حوزه تعلق و آویزگی خویش بیاندیشد و مستقلانه عمل نماید. اما گفتنی است که عموما تعلقیت های فکری و ایدیالوژیکی و دینی از سوی عوام یا غیر آگاهانه است و یا کار برد منفعتی دارد، تعلقیت های مذهبی و دینی  غیر منفعتی را میتوان نا سگالیده گفت، واین بعد تعلق شامل اجبارهای زمانی است که در اثر انگیزه ها و ناسازگاری های تاریخی این تعلقیت به تعلقات موروثی تبدیل یافته است.

           اما کاربرد هایی منفعتی تعلق زنجیر مراد دعوت کنندگان به ساری تعلقیت خویش میباشد. جغرافیای خوزهء تعلقیت های وراثتی دینی و مذهبی و سنت ها و بینش های ناشی از آن بدبختانه بسیار وسیع و گسترده بوده و به نیستان غم آلودهء میماند که قامت های راست و بلند آدم ها توان بریدن برگ های کج وراثتی تنه های خود را ندارد، و برعکس، فراسویی و فرا اندیشی از تعلق به برگهای خزان زده یی باورهای خود را تجرید خویش و تفضیح و تکفیر خود میشمارند،بناء در پناه برگهای خشک پندار ها و باورهای خود باقی میماند و روان خویش را در سکوت زندان تیرگی فرسوده میدارند و از بانگ روشنی و طراوت های نشاط انگیز گلگشت زندگی که عبارت از سروستان آزادی است خود را محروم میگرداند و با روان های تاریک میزیند، که این در تیرگی زیستن و گنگ . بی نشاط بودن در حقیقت معنی پناه بردن به مغاک مرگ و نفی آزادی یعنی نشاظ زندگی، و تسلیم شدن به بندگی و قبول بیم و هراس یعنی مرگ و در یک کلمه شکست گوهر هستی انسان است.

       در رابطه به شکست گوهر هستی انسان، واصف باختری اندیشه ور و شاعر توانمند کشور را پژوهشی است زیر عنوان (انسان درسمت الراس هستی و تاریخ) در کتاب نردبان آسمان که می نویسد: « زرتشت در یسنا بر آنان که در برابر مرگ از پا در می آیند وبه مغاک تیرهء هراس وبیم پناه می برنند نفرین می فرستد و این بیم و هراس را با جایگاه بلند انسان ناساز گار می شمارد. در آیین مزدایی شادی یکی از چهارآفریدهء نخستین هورا مزداست. بنابر دستورهای این آیین باید آدمی را ارج زیاد نهاد و زمینه شادکامی او را از هر روی فراهم ساخت. این روش شایسته ترین پاسخ است به مرگ و به جهان گنک و بی آزرمی که میخواهد گوهر هستی آدمی را در هم شکند که درود باد بر گوهرتابناک هستی آدمی .( ٢)  

    متکی بر حدیث حضرت زرتشت پیغمبر و بنیاد گذار خرد، زمینه شادکامی انسان میسر نمی  شود جز با آزادی و این هنگامی است که از تعلق که جز وهم ذهن نیست جدا باید زیست. حضرت بیدل هم تعلق را وهم ذهن  می شمارد و  میفرماید:

   کس گرفتار تعلق های وهم ذهن مباد

   مرگ مژگان بند تعلیم حیایی کرد و رفت

ویا:

   نیست بنیاد تعلق آنقدر سنگین بنا

   این غبار و هم را یک پشت پا خواهد شکست.

و یا:

   قطع اوهام تعلق آنقدر مشکل نبود

   آه ازدل نالهء تیغ آزمایی بر نخاست

و یا :

   جهان عالم امکان گرفته و هم تعلق

   نبسته پای کسی جز همین حنا که ندارد.

   بنابر پنداشت رهگشایانه بیدل، تعلق باعث شکست گوهر هستی انسان میشود، گوهریکه با دستان فرشته  نور و خرد پالایش و با جوهر آزادی به معنی کامل خویش آراستکی یافته است. گوهر وجودی انسان بدون جوهرآزادی بی ماهیت و بی کیفیت است، و چنین آدمی را میتوان انسان عارضی گفت، که به چیز غیر خود و غیر اندیشه خود وابسته است، در حالیکه انسان کامل که غریق نور خرد باشد، و به چیزی جز خود و خرد خویش وابسته  نیست و خرد او بازتاب واقعیت های عینی و تجربی اوست. چنین انسان فارغ از عارضه های باوری واحکام و دستورات  ذهنی و یا ایدئولوژیک دیگران بوده و در پهنهء زندگی رابطهء فعال با شناخت خود و پدیده های اطراف خود  و جامعه انسانی داشته و برون بندیخانهء تعلقات شادکامانه میزید،

      در حالیکه انسان عارضی محروم از شادکامی های زندگی است و این محرومیت در اثر قبول تعلقیت او است و میتوان گفت که محرومیت اکثرا خود محرومیتی است وچنان که اشاره رفت موروثی است، به ویژه در مواضع ادیان. این خود محرومیتی و در جهل و تاریکی ماندن و عدم دسترسی به حقیقت وفهم و آزادی را افلاتون در کتاب جمهوریت خویش درتمثیل ازیک غاری که مردمان در  آن از چند نسل پیش به بعد محبوس اند و در تعلق غار زیسته اند، با چیرگی استادانهء تمثیل نموده مینویسد:

    « چنین تصور کن که مردمان در یک مسکن زیر زمینی شبیه به غار زندانی هستند، که مدخل آن در سراسر جبهه ی غار.. رو به روشنای است. این مردم از آغاز طفولیت دراین مکان بوده اند و پا و گردن آنان به زنجیر بسته  شده بطوریکه  از جای خود حرکت نمی توانند کرد و جزپیش چشم خود به سوی دیگری هم نظر نمیتوانند افگند، زیرا زنجیر نمی گذارد که آنان سر خود را به عقب بر گردانند. پشت سر آنها نور آتشی که بر فراز یک بلندی روشن شده و از دور میدرخشد، میان آتش و زندانیان جاده ی مرتفعی هست.اکنون چنین فرض کن که در طول این جاده دیواری کوتاهی وجود دارد شبیه به پرده ای که نمایش دهندگان خیمه شب بازی میان خود و تماشا کنندکان قرار داده و از بالای آن عروسک های خود را نمایش می دهند… حال فرض کن که در طول این دیوار کوتاه بار برانی باهمه نوع آلات عبور میکنند و باریکه  حمل می نمایند ازخط الرأس دیوار بالا تر است و در جزو بار همه گونه اشکال انسان و حیوان چه سنگی وچه چوبی و جود دارد و البته در میان باربرانی که عبور میکنند برخی گویا و برخی خاموش اند… مِثل آنها مِثل خود ماست. اینها در وضع که هستند نه از خود چیزی میتوانند دید نه از همسایگان خود مگر سایه های که بر اثرنور آتش بر روی آن قسمت غار که برابر چشم آنان است نقش می بندد… اگر اینان مجبور باشند که در همه عمر سرنجنبانند جز این نمی تواند بود… بنابر این  اگر این ها بتوانند بایک دیگر سخن گویند، سایه های را که می بینند تعریف خواهند کرد ولی با این تصور که حقیقت آن اشیا را تعریف می کنند…در نظر این مردم حقیقت چیزی جز سایه آن اشیا گوناگون نمیتواند بود…. اگر آنها را از قید زنجیر آزاد کنند… یا یکی از این زندانیان را آزاد و مجبورکنند که ناگهان بر خاسته و سر خود را به عقب برگرداند و چشم های خویش را به روشنای و حقیقت اشیا متوجه نماید، او ازاین حرکات بسی رنج خواهد برد و شدت نور به او اجازه نخواهد داد که اشیا را که تا کنون سایه آنها را می دیده، حال و عین حقیقت آنها را مشاهده کند، اگر به او بگویند که آنچه تا کنون می دیدی هیچ بود و سایه و حقیقت نداشت، اما اینکه با اشیا واقعی تر روبرو شده ای و بینایی تودرستراست…  سر گردان خواهد شد و چنین خواهد پنداشت که آنچه تا کنون می دیده درست تر از چیزهای است که اکنون به او نشان می دهند…»(٣)

   در بی مرز شهراندیشه و بینش پر تلطف و شاعرانه حضرت بیدل، تمثیل افلاتون یعنی سرنوشت و سرشت آنهای که در تعلق مغاک اند و بیرون آمدن از این غار و روشن کردن خویش را بسان شمع که مظهر نورست در گلبرگ یک غزل به شفافیت دانه های شبنم چنین تصویر شده است:

   چو شمع یک مژه واکن ز پرده مست برون آ

   بگیر پنبه ز مینا قدح  بدست  برون آ

   نمرده  چند شوی خشت خاکدان  تعلق

   دمی جنون کن وزین دخمه های پست برون آ

   جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن

   نیازسنگ کن این شیشه از شکست برون آ

   ثمر کجاست درین باغ گو چو سرو و چنارت

 ز آستین طلب صد هزار دست برون آ

   منزه است خرابات بی نیاز حقیقت

   تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون آ

   قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت

   زخانه یی که بنایش کند نشست برون آ

   غبار آن همه محمل بدوش سعی ندارد

   بپای هر که ازین دامگاه جست برون آ

   امید یاس وجود و عدم غبار خیال است

   از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ

   مباش محو کمان خانهء فریب چو بیدل

   خدنگ ناز شکاری ز قید شست برون آ

   اما گفتنی است که نفیر ستیزش گرانه با تعلق و بندگی و اسارت در مفاهیم وتصاویر متنوع از گلدسته های معراج سایی تاریخ ادبیات و حکمت و عرفان کشور ما بلند بوده و است. مثلا در سده های پیش و پسین ازافلاتون  در سرزمین ایرانیان دیروز« افغانستا ن امروز» بسا حکمت و عرفان از این سر زمین تا دور دست های جهان  به ویژه اقصای شرق و غرب انتشار یافته است. چنانکه مروارید واژه های حکمت و عرفان و اشراق را در سروده های حضرت زرتشت پیغمبر عجم و حکیم و عارف پاکزاد که از بلخ  نور در گستره ی روزگار خویش و سده های پسین می افشاند و تا به امروز آن مروارید ها در آبگینه چشم حکمت و عرفان زمان میدرخشد مشاهده نمود. دانشمند فرزانه سرزمین پارس( ایران امروز) در رابطه به تمثیل غار از سوی افلاتون و فهم وسیع آن در سرود های حضرت زرتشت مینویسد:

   « تمثیل غار، شالوده استوار وگسترده است که با جهان صور و مثل  پیوندی نا گسستنی دارد و فهم وسیع آن  در شالوده حکمت و عرفان استواراست و در سرود های زرتشت که قدمتی بسیار دارد نهفته میباشد و از طریق حکمت مغان در یونان و جهان متمدن  باستان  توسعه یافت و برجا .. و جلوه و صورتی پیدا کرد.»( ٣)

    وباری هم نفیر رستن از تعلق را از سر دفتر مثنوی معنوی خداوندگار بلخ جلال الدین محمد بلخی که بی شک یکی از پلکان زرینکوب بسوی عرش دانش و بینش است، میشنویم که چگونه انگارهء آزادی و بریدن ازتعلق را در تمثیل حکایت نی و نیستان به سرایش میگیرد و صدای آزادی و عدم تعلق را به آتش که مظهر رو شنی و نور است تشبیه  نموده و کسانی را که بی نور وروشنی یعنی از آتش درد اشتیاق آزادی بدوراند  سزاوار مرگ و نیستی میداند و میگوید:

  آتشست این بانگ نای و نیست، باد

  هرکه این آتش ندارد، نیست باد

   برخی پژوهشگران بر آن اند که گویا شکایت نی در مثنوی جدایی نی از نیستان است در حالیکه این شکایت و شرح نه از جدایی نی از نیستان بلکه شرح و شکایت درد فراق است، فراق اشتیاق و شکایت درد  اشتیاق:

   سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

  تا بگویم شرح درد اشتیاق

  اشتیاق نی، اشتیاق رسیدن و وصلت به اصل خویش است، و اصل نی، نای شدن است. و نی اصیل می شود که به مرحله متعالی خویش یعنی به مقام نای و نفیر برسد؛ آنگاه است که از شیپور او یعنی نی مرد و زن به ناله می آید و درد خویش را به وسیله او سر میدهند.

   ازنیستان تا مرا ببریده اند

   از نفیرم مرد و زن نالیده اند

  ناله زن و مرد تعبیر های گوناگون میتواند داشته باشد، اما آنچه مهم است این است که نی زمانی نای میگردد و اصیل میشود که از نیستان می برد، بعد از جدایی از نیستان است که نی زبان  پیدا می کند و دهن به حکایت ها می گشاید و از دوران جدایی ازاصل یعنی نای بودن و بی صدایی ها وا ز تعلق خویش به نیستان شکایت می کند؛ و در یک کلام حضرت مولانا می فرماید:

   بند بگسل باش آزاد ای پسر

   چند باشی بند سیم و بند زر

   از نظر خداوندگار بلخ گسستن ازتعلقات مرحله ای پختگی، و دوران تعلق مرحلهء خام اندیشی و بی ارادگی انسان هاست. اما از انسانهای متحجر و متعصب و وابسته و متعلق، همانگونه که افلاتون گفت که چشمان شان بر اثر عادت به تاریکی از دیدن نور کور میگردد، پیداست که نمی توانند حال و هوای پختگان و پختگی را درک نمایند، در این رابطه حضرت مولانا سخن کو تاه نموده میفرماید»

    در نیابد حال پخته  هیچ خام

    پس سخن کوتاه باید والسلام  ( پایان بخش نخست)

پی نوشت ها:

١ـ دیوان حضرت بیدل، ص، ٣ـ٤

٢ـ واصف باختری، نردبان آسمان،ص ٢٦

٣ـ هاشم رضی، حکمت خسروانی،١١٤ ـ و جمهوری افلاتون ترجمه  فواد روحانی، ص،٣٩٤ـ٣٩٧

٤ـ همانجا، ١١٧ـ١٠٨

قسمت وم

در شعر حضرت بیدل که ستیزشگر آشتی ناپذیر باآئین تعلق و ستایشگرآزادی و آیت آفرین بن مایه ها و هنجارهای فراز آمدن بر ستیغ آسمان سایی وارستگی انسان از هر بند است به درخشندگی آفتاب بسیار از بن مایه های اسطوری و واقعی را که درستایش فلسفه، و معرفت آزادی از فکر و ذهن فلاسفه و حکما و عرفا تراوش نموده است  میتوان بگونه پاکیزه تر و رهگشایانه و پر صلابت تر و فشرده مشاهده نمود چنانکه حضرت  بیدل در یکی ازآیت شعری خویش سرمایه نشاط انسان را آزادی بیان نموده و چنانکه حضرت مولانا رسیدن  به مقام آزادی را در تمثیل شاعرانهء نی وبرگ مستدل ساخته میفرماید:

   سرمایه نشاط تو رفع تعلق است

  از ترک برگ، نی به مقام نوا رسید

   وجود نی در پناه برگ مشبهه انسان است در پناه یک مرز، این مرز میتواند تفکری و باوری باشد و میتواند مادی و وجودی، وجودی غیر ازوجود خود، برخی ها پناه آوردن به این مرز را نوع رسیدن به مقصود می شمرند و ضمانتگاه نیاز های دنیا و آخرت خویش. این پناه جستن نوع گریز از خود اتکایی، خود کرداری، خود گفتاری و خود پنداری است.چنین کسان را میتوان موجودات تنبل، فاقد نیروی تفکر، جبون و تابع تقادیر دانست. عده دیگر رهایی را آزادی می پندارند، رهایی از قیود و قدرت را. مثلا رهایی از حاکمیت اهریمنی طالبان اسلا میست برای مردم افغانستان و جهان آزادی مردم افغانستان از ظلم حاکمیت طالبان به وسیله امریکا تبلیغ گردید.یا مثلا عده وقتی از بند قدرتی و یا شخصی رهایی می یابد، ادعای آزادی می نماید، ولب هایش به شادی و نشاط گشوده میشود و فکر می کند که آزاد است. در حالیکه آزادی چیزی و رهایی چیزی دیگری است، یا به عبارت  دیگر رهایی نیم از آزادی است نه همه آزادی. اما کلیت آزادی مشتمل به عدم تعلق به اندیشه و تفکر خاص است، وبیان و اظهار بدون واهمه ی آن. منوچهر جمالی نویسنده وپژوهشگر ایرانی در همین باره گپی دارد پذیرفتنی  بدینگونه که عدم تعلق را نیرومندی انسان میداند، ومعتقد است: « آنکه نیرومند است خود را می گشاید خود گشاست،... خود گشایی آزادیست... در نیرومندی و تفکر پیدایشی گفتگوی آزادیست و فقط در نیرومندی و در تفکرپیدایشی، آزادی واقعیت می یابد وبر این بنیاد است که باید اندیشه های خود را استوار سازیم.

   ما امروزه بیشتر متوجه آزادی منفی هستیم. آزادی ازقدرت های که ما را می فشرند و می کوبند و ما را از پیدایش و گشایش خود باز میدارند، ما را از نیرومند بودن منع میکنند، ما پیکار با این  قدرت هارا، پیکار در راه آزادی میخوانیم. در واقع این رهاییست و قسمت منفی آزادیست، ولی آزادی مثبت، هنگامی است که ما امکانات سیاسی، اجتماعی، حقوقی و اقتصادی و تربیتی گشایش و پیدایش خود را داشته باشیم و نیرومندی، چیزی جز این نیست.

   در جاییکه فلسفه پیدایشی بر خرد وروان چیره است، آزادی است. در جاییکه انسان خلق میشود، چه او را  یهوه و یا اللهی با امرش و قدرتش خلق کند، چه او را  واقعیات و روابط تولیدی اقتصادی خلق کنند، چه او را جامعه خلق کند،  آنجا آزادی نیست بلکه باید همیشه بر ضد این قدرت ها که تنها حق خلاقیت دارند و حق انحصار حکمیت را دارند، پیکارکند و ایستادگی و سرپیچی کند تا خود را تا اندازهء ازآنها رها سازد. آنکه هنوز( رهایی از قدرت های فشرنده) را آزادی میداند و هنوز شیرینی آزادی را که حق پیدایش و گشایش خود باشد، نچشیده است، مفهوم تنگ از آزادی دارد و رهایی را با آزادی مشتبه میسازد. رهایی، قسمتی از آزادیست نه سراسر آزادی. او هنوز حق و امکان آنرا نیافته است که خود گشا باشد، گشاده رو و گشاده دل و گشاده پیشانی و گشاده اندیشه باشد. جائی آزادیست که سراسر وجود انسان، گشاده است، خنده است، و این جاییست که انسان نیرومند باشد. خنده به چیزی خارج از خود خندیدن نیست، چنین خندیدنی برای رها ساختن خود ازدیگریست، خندیدن تنها گشودن دهان  و رو نیست،این یک نماد خندیدن است، انسان هنگامی می خندد که سراسر وجودش از هم بگشاید. کسی می خندد که سراسر وجودش، احساس آزادی بکند.

   آنچه نیرومند را ازخود گشایی، باز میدارد، او را در« تنگنا» میگذارد، دل او را تنگ میکند، زندگانی او را تنگ می کند، حال او را تنگ می کند اندیشه او را تنگ می کند و فرصت و امکاناتش را تنگ می کند، اینست که تنگی، احساسیست که نیرومندی هنگامی دارد که مرزهای زندگیش بسته می شود.»

   خندیدن و تنگی این همان دو معنی است که حضرت بیدل میفرماید: سرمایه نشاط تو رفع تعلق.

   و درمورد تنگ شدن دل و اندیشه می گوید:

   زندانی اندوه تعلق نتوان زیست

   بیدل دلت از هرچه شود تنگ برون آ

  مسالهء برون آمدن از زندان تعلق و رستن از آنچه که باعث تنگی جان میگردد، درآیات شعری مالک الکلام حضرت بیدل، همان انگاره یی است که در دستگاه اندیشه خداوندگار بلخ جلال الدین محمد« اختیار» نگاشته شده است و چنانکه می کوید:

   اختیاری است ما را در جهان

   حس را منکرنتانی شد عیان

   اختیار خود ببین جبری مشو

   ره رها کردی به راه کج مرو

   اختیاری است ما را نا پدید

   چون دو مطلب دید آید درمزید

   خود دلیل اختیاراست ای صنم

   این که گویی این کنم یا آن کنم

  عین القضاة ابر مرد آزادی را در همین معنی آمده است که ( آدمی مسخریک کار معین نیست... بل مسخرمختاریست و چنانکه احراق در آتش بستند پس چون او را محل  اختیار کردند به واسطه اختیار از او کارهای مختلف در وجود آید. خواهد حرکت از جانب چپ نماید خواهد از راست، خواهد ساکن بود خواهد متحرک... مختاری او چون مطبوعی آب و نان و آتش است)٦

   معنی اختیار آزادی وگزینش آزادانه اندیشه  و عمل را میدهد، گفتنی است که حضرت بیدل از آنجاییکه هرگونه عمل و اندیشه یی ناشی ازحوزه تعلقی را رد مینماید، نمی توان ادعا کرد که بیدل از بستگان مفوضه(قدریه) می باشد. جریان فکری که بعدها(٢٢ـ ١١٠ هجری) بنام (معتزله ) یاد گردید، گرچه معتزله از اعتزال یعنی(ازجایی بیرونشدن، دورشدن، جداشدن) معنی میدهد، که در واقعیت همان عدم تعلق است؛ چیزیکه بنمایهء اندیشه و شعر بیدل است.  اما باید گفت که معتزله مانند بسیاری ازنهضت های عقلی اسلامی در نهایت تابع ایمان و دین شدند بجای متابعت از عقل وعلم. در این رابطه پطروشفسکی دانشمند و اسلام شناس معروف روس مینویسد:...مکتب معتزله مکتب الهیات مبتنی بر استنتاجات عقلی بوده، یعنی می کوشیده تا به عقل و فلسفه تکیه  کند. معتزله حتی اصل آتومیستیک را پذیرفتند و گفتند زمان و مکان نتیجه ترکیب ذرات اند. معتزله مکتب عقلی بوده و هرگونه اعتقاد میستیک(عرفانی) وعقیده به جهان مافوق طبیعت را یعنی امکان شناخت باریتعالی را از طریق اشراق و یا حس باطنی و الهام و قلب و امکان دست یافتن آدمیرا ...بالا واسطه.. به خداوند رد میکردند. معتزله متابعت کور کورانه  از ظاهر احادیث را ( که حنبلیان و ظاهریان و جز آنان بدان گرایش داشته) رد می کردند و گرچه قران را منبع و منشا حقیقت دینی اعلام می کردند، ولی تعبیرآزادانه و ایهامی آیات قران را جایز می شمردند ومعنی باطنی و مخفیی برای آن جستجو می کردند. بدین سبب معتزله و پیروان دیگر جریانات عقلی اسلامی را غالباً(باطنیان) "الباطنیه" از کلمه عربی" باطن" به معنی" درون" می خواندند در مقابل"ظاهریان" یا معتقدان به معنی ظاهری کلام خدا.

    باهمه این مراتب اگرپنداریم که معتزله گونهء از آزاد اندیشان و یا نمایندگان جهان بینی نوین علمی و فلسفی بوده اند، راه خطا رفته ایم. چنین نبوده. معتزله  عقل را در مقابل ایمان و علم را در برابر دین علم نکرده و قرار نداده اند. ایشان به روی هم اززمینهء دین و توحید یعنی خداییکه منشأ و آغاز و مرکز عالم کاینات است دور نشدند« گرچه این اصل راکه شناخت خداوند برای آدمیان غیرمقدوراست.... اعلام کردند). و اگر معتزله از شیوه ها اصطلاحات و استنتاجات منطق و فلسفه ارسطواستفاده کرده اند فقط بدان منظور بوده که مقررا ت اصلی دین اسلام را... آنچنان که خود درک میکردند، مستدل و استوار سازند. بنابر این شیوهء عقلی یا راسیونالیزم معتزله به حدود معینی محدود بوده و منطق و فلسفه، در آن، به خدمت الهیات در آمده بودند.

   معتزله آفرینندهء الهیات مبتنی بر استنتاجات عقلی بوده و اساس لایتغیر(دگم) پدید آورده کوشیدند مبنای فلسفی برای آن بتراشند... اساس که درصدراسلام وجود نداشته. ظهور این اساس متنی بر استنتاج عقلی در الهیات قرن سوم هجری به خودی خود نشانهء تبدیل به یک دین فیودالی بوده. 7

   بدین لحاظ گفته میتوانیم که حضرت بیدل از هر نوع شرو شور عرفان مذهبی بدور بوده است، او نه با افکار و بینش های معتزله تعلق داشته ونه با جبریه و اشاعره و سایر فرق دینی. و نباید افکار و اندیشه حضرت بیدل را آنگونه که پژوهشگر و شاعر نامدار کشور ما استاد واصف باختری میگوید که:« بیدل و آن نحلهء فکری که وی بدان وابسته گی اشراقی و معنوی دارد، خرد را به مثابهء یگانه ابزار شناخت حقیقت نفی می کنند و درنظام مقوله های هستی شناختی خویش چه در رابطه بامسالهء غلم غیب و چه در پیوند با مسایل جهان شهادت به نظرگاهی شهودی و غیراستدلالی رسیده اند)8  وابسته دانست زیرا حضرت بیدل خود میفرماید:

    چنان نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ

    خاکم به برخویش کند نقش قدم را

   با نظرداشت و ملاحظاتی آیات که در نکوهش تعلق در اشعار حضرت بیدل پیدا است میتوان گفت که بیدل نحلهء فکری خاصی ندارد که وابستگی او را نشان بدهد. سرزمین سبز اندیشه  و جهان بینی بیدل مرز را نمی شناسد و تعلق به مرزی ندارد. او در جستجوی حقیقت است و آزادی انسان و ملامتگر بند و زنجیر ها تا انسان بدون ترس و واهمه به آنگونه که میخواهد بیاندیشد و آنگونه که می اندیشد آنرا بیان نماید. دستگاه تفکر عرفانی و اشراقی بیدل مجموعه یی از اصول تفکرات و جهان بینی های راهگشایانه بسوی یافت ها وتعریف های حقیقت است. زیرا حضرت بیدل چنانکه استاد واصف باختری نوشته است:« ... برای فراگیری همه دانش های متداول روزگار خویش اسطوره ها، ادبیات و تاریخ سر زمین کهن سال هند گرفته تا علوم و معارف اسلامی، آثار ابن مسره، کتابهای ابن عربی و ابن رشد و محمد واحمد غزالی، هردو شهاب الدین سهروردی کندی،ابن مسکویه، مباحثات کیهان شناختی ابوعلی سینا، نوشته های اسماعیلیان، تأویل های دبستان اسکندرانی، کتب جابر بن حیان و تأملات رواقیان  وفیلون و فلوطین آشنای عمیق داشت وعمری با گرد کتابهای اسفار و دود چراغ دمسازی و همسوزی داشته است.»9 در دستگاه فکری حضرت بیدل زا هر نگار خانهء میتوان نگاره ی مقبول ترین آنرا دریافت،مثلا این پیکر اندیشهء سقراط را که میگوید:« برای درک و رسیدن به حقیقت، باید مردمی را که درجهل تاریکی محبوسند، برای رسیدنبه هدف... استفاده و بهره جویی ازعلومی را آموخت که اساس آن تفکر و استدلال باشد تجربیات حسی.» و هم صورت اندیشهء افلاطون را که با توجه به عکس استاد خویش، البته کنار گذاشتن کامل و یک جانبه ی تفکر و استدلال جدا میشود، و می گوید:« ما بر آنیم که از کثرت در گذریم و به وحدت برسیم و این جز به وسیله عقل میسرنیست».(١٠)میتوان در یافت. اصول اشراقی و عرفانی افلاطون در تمثیل غار که در این نوشته در جایی به صورت مجاز از آن استفاده به عمل آمده است، توضیح شده است.

   به هر حال نحلهء فکری و وابستگی های معنوی و اشراقی بیدل را هرگز نمی توان قالب معین داد، آنچه میتوان گفت اینست که او مانند زکریا رازی فیلسوف و عالم متبحر در برابر ابراز عقاید و مذاهب و معارف گوناگون زمان  ماضی وحال دورانش هم متاثر بود وهم متعارض، و مانند ابن سینای بلخی: به روش خاص ازفلسفه قدیم مقید نبود فقط آنچه را پسندید، گرفت چه از ارسطو و چه از افلاتون و افلاتونیست های نو و چه از فارابی. ولی پیروی به تمام معنی از هیچکدام نمی کرد، نه از حکمت  مشأ و نه از افلاتونیان نو.(١١)  ونه ازنصوص و اصل و متشرعین دین.

   حضرت بیدل در بسیاری از ایات عرفانی و اشراقی شعری خویش تلقی های عرفانی و اشراقی دینی، یا به عبارهء دیگر« تریاک القلوب» را رد مینماید و بحث آمیخته با خرد را به میان می آورد و می گوید:

   بدل ز مقصد موهوم خار خار مریز

   در امید مزن خون انتظار مریز

   مبند دل به هوای جهان بی حاصل

   ز جهل تخم تعلق بشوره زار مریز

   بیک دو اشک غم ماتم که خواهی داشت

   گل چراغ فضولی بهرمزار مریز

   حدیث عشق سزاوار گوش زاهد نیست

   زلال آب گهر در دهان مار مریز

   بعرض بی خردان جوهرکلام مبر

   بسنگ و خشت دم تیغ آبدار مریز

   بتر دماغیء کرو فر ازحیا مگذر

ز اوج ناز به پستی چوآبشار مریز

   ز آفتاب قیامت اگر خبر داری

   بفرق بیکلهان سایه کن غبار مریز

   خجالت است شگفتن به عالم اوهام

   درآن چمن که نه ئی رنگ این بهار مریز

   خراب گردش آن چشم نشه پرور باش

   بساغر دگر آب رخ خمار مریز

   اگر چه جرأت اهل نیاز بی ادبی است

   ز شرم آب شوم جزبه پای یار مریز

   به هرچه نازکنی انفعال همت تست

   غبار نا شده در چشم انتظار مریز

   بهربنا که رسد دست طاقتت بیدل

   بغیر ریختن رنگ اختیار مریز

  بناءً حضرت بیدل در بسا موارد برای دریافت حقیقت از انبوه علوم ومعارف قدیم وحادث متکی به اصل شکاکیت بوده نه تقلید و تعلق و مطلق پنداشتن تفکرا ت و بینش ها. و بسا که مانند منصور حلاج( در اخلاق عرفانی خویش برعکس اخلاق عرفانی مذهبی، که برای رسیدن به (حق) باید نفس و  قلب را کشت و یا اخلاق (معنوی) که برای آنکه روان نجات یابد و از اخلاط با تاریکی منع شود می باید نفس را کشت و (زهد) پیشه کرد و از نعما ت طبیعی و مادی زندگی(پرهیز) نمود. نه تنها به فنا و نابودی قلب و کشتن نفس.. و زهد و پرهیز معتقد نیست، بلکه زنده کردن و تجدید حیات قلب و نفس انسان را خواستاراست)(١٢)

   امادوران زیست حضرت بیدل بهتر از روزگاران منصور حلاج نبود، و بیدل میدانست که چه بود که منصور را بردار آویخت. بیدل میگوید:

    برق آفت لمعه در بی ضبطی اسرار داشت

   نعرهء منصور تا کردن فرازد دار داشت

  ورنه بیدل نیز مانند حلاج به فنا و نابودی قلب و کشتن نفس وزهد و پرهیز معتقد نبود و مانند حلاج( معتقد بود که تنها عقل و اندیشه آزاد می تواند پدید آورندهء فضیلت واقعی باشد)(١٣)  چنانکه میکوید:

   بیدل مزیل عقل شراب تعلق است

  مست تغافل این همه بیهش نمی شود

  حلاج رسیدن حقیقت را از تلقی های مذهبی و دینی رد می نمود و راه بردهای متضاد با عقل را جز موجب پریشانی نمی دانست، بدین معنی که تعلقات دینی را در راه یافت و گسترش فضیلت مانع می شود و موجب پریشانی ذهن آدمی میخواند از اشعار حلاج است که می گوید:

   آنکه افسار عقل داد ازدست

   جز پریشانی، خود چه طرفی بست؟(١٤) 

 

پی نوشتها:

٦ـ واصف باختری، نردبان آسمان، ص، ٣٠

٧ـ پطروشفسکی، اسلام در ایران، ص٢١٨ـ٢١٩

٨ ـ واصف باختری، گزارش عقل...،ص،١١٨

٩ ـ همانجا،ص،١١٧

١٠ ـ هاشم رضی، حکمت خسروانی،ص،١١٤

١١ ـ میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیرتاریخ،ص،١٦٠ـ١٦١

١٢ ـ علی میر فطروس، حلاج، ص،١٨٢

١٣ ـ همانجا

١٤ـ همانجا

 

+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت   توسط ...  | 

باز خوانی چند بیت از یک غزل " بیدل "

باز خوانی چند بیت از یک غزل " بیدل "

چیزی که نیست ، بحث و تأکید در باره ی موجودیت آن مفهومی ندارد ؛ اما وقتی می گوییم نیستی نیست ، به گونه ای با تأکید در این تناقص نمایی لفظی ، به واقعیت نیستی به حیث پدیده ای که هست (و یا بوده و اکنون ، تصور نیستی از آن راداریم ) اعتراف می کنیم

پنج شنبه 30 ژوئيه 2009, بوسيله ى جاويد فرهاد


Send this page to your friends
این صفحه را به دوستانتان بفرستید
;
;

در عالمی که باخود ، رنگی نبود مارا

بودیم هر چه بودیم ، او وا نمود ما "

انسان، پیش از حضورش در عالم هستی ، در نیستی مطلق به سر می برد ؛ اما این نیستی به نقل از" سارتر " در واقع آن سوی سوی سکه ی هستی است که در تصور عینی ما به نام " نیستی " از آن تعبیر می شود، در حالی که ازنظر"سارتر" نفس مسأله تأکید ما بر مسأله ی " نیستی " همان تأکید بر مسأله ی هستی است .

" سارتر " برای تبین بیشتر این نگره ی فلسفی در بحث " هستی و نیستی " می افزاید : " مابه هر پدیده ای که هست ، می گوییم هستی. و نیستی هم به گونه ای هستی است ؛ اگر نیست ، پس چرا می گوییم "نیستی " یعنی که هست .

سارتر می خواهد بگوید : چیزی که نیست ، بحث و تأکید در باره ی موجودیت آن مفهومی ندارد ؛ اما وقتی می گوییم نیستی نیست ، به گونه ای با تأکید در این تناقص نمایی لفظی ، به واقعیت نیستی به حیث پدیده ای که هست (و یا بوده و اکنون ، تصور نیستی از آن راداریم ) اعتراف می کنیم .

این نگره ی فلسفی " سارتر " با آن که می تواند ، بحث ها و تأملات فلسفی زیادی را در پی داشته باشد و با پرسش های بسیاری مواجه است ، می تواند سرآغازی باشد برای بحث ها و نقد و نگره های گسترده تر در حوزه ی فلسفی ؛اماچیزی که در اینجا می خواهم باتوجه به بیت نخست به آن استناد کنم ، آمدن انسان از نیستی مطلق به عالم " هستی "است .

" رنگ " واژه ی مورد کار برد بیدل است و به همین سان اصطلاحات " رنگ و بی رنگی " " کمرنگی " ، " پریده رنگی " و ترکیباتی مانند : " عالم رنگ " و" شکست رنگ " (1) نمادهایی اند که باتوجه به قرائت فردی از متن شعرهای بیدل، می توان توجیهات و تأویلات گوناگونی از آن ارائه کرد .

در مصرع نخست بیت نخست ( در عالمی که باخود ، رنگی نبود مارا ) فرضیه ی من (2) از واژه ی " رنگ "دراین جا مفهوم " تعلق " را می رساند که به نحوی وابستگی به خود است . باتوجه به همین قرینه ، بیدل می گوید : در عالمی که هیچ تعلقی به موجودیت یاهستی خود به عنوان آدم نداشتیم ( یعنی نشانی از تعلق بر ماهیت فردی ما وجود نداشت ) " بودیم هر چه بودیم ، او وانمود نمود مارا ". او ضمیر اشاره به " هستی مطلق " (خداوند ج ) است که انسان را از عالم "بود" ( هرچه که بود ) به عالم " وانمود" یا جلوه آورد و در واقع از نیستی به هستی اش آورد ؛ یعنی خلقش کرد .

بیدل در این بیت با اشاره به فلسفه ی هستی انسان ، می خواهد به ارزش خلقت و رابطه ی خلق مخلوق توسط خالق بپردازد تا انسان به ارزش ماهوی فلسفه ی خلقت که در ید توانایی خالق است ، پی ببرد . در بیت بعدی، او به شرح بیشتراین ارزش می پردازد :

" مر آت معنی ما ، چون سایه داشت زنگی

خورشید التفاتش ، از ما ز دود ما را "

"مر آت" یعنی آینه و منظور از" زنگ سایه " سیاهیی است که از خود سایه در سطح چیزی شکل می بندد و در مفهوم بعید ، می تواند معنای " زنگار " برسطح آینه را برساند .

بیدل با اشاره به این مسأله، در بیت دوم مصراع نخست می گوید : با آن که آینه ی معنی ما ، مانند سایه زنگ ( سیاهی ) داشت ؛ اما خورشید التفات خداوندی چنان بر او تابید که مارا از ما زدود و این سیاهی در مارا روشن ساخت و در واقع " آینه ی معنی " ما را که زنگ فرا گرفته بود ، صیقل زد و زنگار معنی ما را پاک کرد .

در بیت سوم همین غزل می خوانیم :

" پرواز فطرت ما ، در دام بال می زد

آزاد کرد فضلش ، از هر قیود ما را "

بیدل ،اشاره ی قشنگی در مصرع نخست بیت سوم به" پرواز فطرت آدمی در دام بال " دارد : پرواز فطرت بدون فضل خداوند، " گیر ماندن در دام بال نفس " است که برخی ها بدون تکیه براین فضل ، پرنده ای اند که در دام بال نفس بند می مانند و تصور می کنند که آزادند ؛ در حالی که فطرت شان در" دام بال" که اشاره به " نفس اماره " است ، قید است .

و سپس در مصرع دوم بیت سوم می گوید : فضل خدا به سراغش آمد و اورا ازهرقید- به ویژه از" دام بال نفس"- آزاد کرد .

دربیت بعدی این غزل می خوانیم که :

" اعداد ما تهی کرد ، چندان که صفر گشتیم

از خویش کاست اما ، برما فزود ما را "

از دید بیدل ، صفر ها به تنهایی و بدون داشتن عدد دیگر در کنار خود ، علامت بی مفهومی اند که برابراست به جهان ( کثرت ) ؛ اما زمانی که عدد یک که مساوی به "وحدت الوجود " است ، برای مفهوم بخشیدن در کنار این صفر یا صفر ها ( کثرت ) می آید ، صفر ده می شود ، صفر ها صد می شوند ،هزارو ده هزارو میلیون و میلیارد می شوند ؛ یعنی با گذاشتن عدد یک ( وحدت الوجود ) جهان کثرت الوجود یا جهان موجودات شکل می گیرد .

وحدت الوجود ،مساوی به هستی مطلق یا همان خداوند (ج) است که انسان در پیوند با او و موجودیت او ، هستی می یابد ؛ یعنی توسط او( پرودگار) انسان هست می شود و مرگ و زنده گی اش در دست اراده ی اوست .

در بیت فوق، بیدل می گوید : خداوند ما را از اعدادی که سبب اختلال در نفس ما می شود ، تهی کرد تا جایی که چیزی جز" صفر"( کثرت) از ما باقی نماند ، سپس از خود کاست ( اشاره به دمیدن روح خداوندی در وجود انسان است ) و ما را برما فزود، یعنی از یک صفر(آدم) به اراده ی او صفر های متعدد(آدم ها) پدید آمد و سرانجام ( جهان موجودات ) شکل گرفت .

" کاستن ازخویش " درمفهوم معکوس آن ، به نوعی اشاره به افزودن روح برتر در وجود آدمی است که همان معنای دمیدن روح خداوندی در وجود انسان را در ذهن متبادر می کند.

نتیجه ی مفهوم مجموعی ابیات :

انسان پیش از خلقت در نیستی محض به سرمی برد و هیچ تعلقی با خودش نداشت ، سایه ای بود تاریک که خورشید التفات خدابر اوتابید و در خشانش ساخت . پرواز فطرتش در دام بال نفس اماره گیر مانده بود ؛ اما فضل خدا او را از این قید و قیود دیگر آزاد ساخت . خواست او را خلق کند ، سپس از روح خویش بر او دمید و مخلوقش را آفرید .

از نظر بیدل ، ماهیت رابطه ی خالق با مخلوق در فرایند خلقت ، مهمترین نکته ای قابل تأمل است که انسان را از مسأله خودشناسی به مفهوم گسترده ی " خداشناسی " می رساند .

پی نوشت :

1- " شکست رنگ " در اشعار بیدل ، همواره به عنوان رمز و نشانه ی فنای همه چیز – جزخدا – خود نمایی می کند . واین شکست ، گاه در شعر بیدل ، بی صدا انجام می گیرد و گاه چون سروش پرو خروشی است که می توان صدای آن را که نوید و صدایی است به چشم هایی که شکست رنگ را می شنوند و می بینند، شنید :

گرم نوید کیست ، شکست سروش رنگ

کز خویش رفته ایم به دوش شکست رنگ

بیدل !کجاست فرصت کاری در این چمن

چون رنگ ، رفته ایم به دوش شکست رنگ "

گزیده ی غزلیات بیدل دهلوی ، انتخاب ، مقدمه و شرح لغات : سعید یوسف نیا ، انتشارات قدیانی ، تهران ، چاپ دوم 1384، بخش مقدمه، ص 31.

2 – چرا در تعبیر واژه ی " رنگ " مسأله ی" فرضیه " را مطرح می کنم،زیرا با توجه به نفس گسترده گی تشبیهات و تعبیرات در شعر بیدل ، بحث هر گونه قطعیت انگاری در مفاهیم شعراو ، منتفی پنداشته می شود .

http://kabulpress.org/my/spip.php?article3828

+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت   توسط ...  | 

ایـن مـقالـه، بـرای کتاب یادبـود احمد شامـلو که در سوئـد منتشر شـد، نوشته شده است و در هـمان سال در گذشتِ روانشاد احمد شاملو نیز چاپ شد. اینک، با نشر پیرایش شده مـقاله ، یاد ایـن بزرگمرد شعر و پایداری را گرامی می دارم.

 

وحدت مفاهیم ناسازگار در شعر

 

هستهء مرکزی احساس و اندیشهء شاملو در شعر و زندگی، نقد و اعتراض راستین و پیوستهء او به حالا و اکنونیتِ پیرامون و مناسبات اجتماعی ست که سایهء شوم خود را همه جا گسترده است.

 

اگر چه نمودِ شعر شاملو پرخاشگرانه ست و با امور موذی سرِ ستیز دارد، اما مایه و اندرونهء شعرش همیشه با عشق و امید همراه است؛ این دو ویژگی اساسی، یعنی وحدتِ مفاهیم ناسازگار و متناقضِ ستیز و عشق، از سویی شعر شاملو را، بویژه با تأکید بر توانایی های زبانی او، زنده و بیدار و هشیار می دارند و از جانب دیگر، شعرش را با آمال و آرزوهای زخمیِ مردمان و غم ها و شادی هایشان، همزبان و همدرد و همبسته می کنند.

 

اینکه شاملو در دوران کوری و کری زُعما و تمکین به ریش و عمامه و نعلین می بیند و می نیوشد که اکنونیتِ تاریخی ما باز و بار دیگر، حکم به پنهان داشتن عشق و دوستی و نور و چراغ در پستوها داده است، هم باور او را به حضور این منش های سرشتین که ساز و کار فرهنگ ایرانی برآیند آنهاست، باز می تاباند و هم زبان گویای او هستند در تلاش برای برافروختنِ همین فانوس های دور و کمسو و بی رمق، در ورطهء حالای هول و هراس؛ حالایی که در تاریخ اندوهبار ما، واقعیت هایی موازی که در سویه های مخالف یکدیگر در حرکت هستند، پدید آورده است:

 

- واقعیتی که از یک سو، افق بستهء نگاهِ " العازر " را در شعرِ "مرگ ناصری" پرداخته است؛ نمایشی از واقعیتِ چندش آور "تماشائیان"1و مردمانِ کوچک که با رؤیت فتوایی بر آمده از پشت ظلماتِ تاریخ، کندنِ پوست و بریدنِ زبان و درآوردنِ چشم و سوزاندنِ پیکر ابن مقفع، حلاج، عمادالدین نسیمی، عین القضات همدانی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، پوینده، مجید شریف، میر علایی، زالزاده و بسیارانی دیگر را، تدارک می بینند و با دهانی کف آلوده در برابر هیولای جنون و جهل، زانو بر زمین می زنند. اینان، جنایت نمی کنند، اما جنایت، بدون آنان نیز امکان ناپذیر است.

 

- از دیگر سو، با واقعیت رادمردان و رادزنانی روبروییم که فرهنگ از وجود آنان سیراب می شود و آبروی تاریخ و خلق اند. این فرهنگسازان که ستون های خیمهء بود و نمودِ ما هستند، سرزنش "خار مغیلان" را به منت می پذیرند و از سر تعهد، در راه "تعالیِ تبارِ انسان" گام بر می دارند؛ واقعیتی که در درازای زمانه، عادت همگانی، بیشتر بر دارش کشیده است.

 

شاملو، با تکیه بر الگوهای سرشتینی که عشق و انسان را بزرگ می دارند و می ستایند به مبارزه با باور و عادتِ همگانی بر می خیزد که نابخردانه، عشق را همسنگِ شرم و آزرم2می خواهد. او، با ایمان و پایبندی به عشق و تکریم شأن انسانِ فرهنگساز و فرهنگ پرور به نقد اندیشهء خانمانسوزی می پردازد که از "لَه لَه سوزانِ باد سام"3دم بر می کشد و این حقیقتِ شگرف را در گوشِ هوش ایرانی که تن و جانِ وی را به برهوتِ دوپارگی گرفتار کرده است، با نویدی روشنگرانه زمزمه می کند:

 

"سر به سر سرتاسر در سراسر دشت

 

راه به پایان برده اند

 

گدایانِ بیابانی."4

 

شاملو، با رویگردانی از "زشتیِ هلاکت بار"ِ5نیمرخِ ژانوسیِ ما، چراغ نیمسوز فرهنگسازانِ این مرز و بوم را به دست می گیرد، "در میان کوچهء مردم" می گردد و فریاد بر می کشد:

 

" ? آهای!

 

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

 

کاینگونه می تپد دل خورشید

 

در قطره های آن...

 

از پشت شیشه به خیابان نظر کنید

 

خون را به سنگفرش ببینید!

 

خون را به سنگفرش

 

ببینید!

 

خون را

 

به سنگفرش..."6تأکید بر ضایعه و فاجعه که پیوسته خود را باز تولید می کند و اینک، اینجا و حالای وضعیتِ ما را رقم می زند، بازتاب و بیانگر نشانی ست اما تاریخی، که هم با تاریخ اسلامیِ این سرزمین گره خورده و جز "رنج و محنت"7 ارمغانی در عرصه های گوناگون زندگی نداشته است و هم از دیدگاهی دیگر، احساس و اندیشهء یگانه ای را بویژه در جهان شعر و ادب پرورده که خود پوی، لوای ستیز و مبارزه را برای بر گرفتن مُهر از چشم ها و گوش ها برافراشته است و به دنبالِ نفی همهء پدیده های مرموزِ مهاجم و بیگانه با منشِ انسانِ این دیار است. به سخن دیگر، آنچه سویه های اساسیِ شعر راستینِ ما را، در سرتاسر دورانِ پس از هجوم و استیلای تازی ملموس کرده و قابل ارزیابی، دغدغهء مشترکِ مشکلِ اسلام است که از درون و برون، پیکر و جانِ جامعه را به اختلال و پارگی کشانده است. پیامد این پارگی، از سویی رشدِ ناهنجار نوعی از انسان است که "همه چیز را کوچک می کند و نسلش همچون پشه فناناپذیر است. یکسان می بینند و یکسان می خواهند."8

 

این نوع انسان که حاصلِ دیرپاییِ ترکیبِ الگوهای ناهمگون است، خود، زایندهء عادتی همگانی ست که بزرگترین سدِ شکفتن و بالیدن فرهنگی و نیز، دیگر حوزه های زندگانی ست. عادت همگانی، بیشترینهء فرهنگسازان تاریخ این کشور را، به قهر، بلعیده است.

 

تلاش جانکاه برای چیرگی بر این زخم و درد و نگرانیِ مشترک، ادبیاتی گرانمایه و همه جانبه از خود به یادگار گذاشته است که اگر به دغدغه ای اجتماعی تبدیل شود، راه برونرفت از این بحران ژرف را نیز می نمایاند. این ادبیات که بر مدار احساس و اندیشه ای یگانه می چرخد، برای بیانِ خود، پیوسته جویای نمایه هایی ست تازه و همسو با روح و روان روزگار. این سرشتِ بنیادین در شعر فارسی، زندگی و پویایی آن را تضمین کرده است و نیز چراغِ بینشی ست که نابِ شعر را از ابتلا به فرمالیسم خشک و خالی وامی رهاند.

 

شاملو، پرورده و برآیند این راهِ پرفراز و نشیب تاریخی ست. او، در کنار بزرگانِ ادبیات فارسی، از پاسدارندگان منشِ واقعیِ ماست که با پرداختن به ویژگی های مرموز عادت همگانی، تعریفی از فرهنگ به دست می دهد که بارزه های برجستهء آن، عبارت اند از:

 

1. ستیز با کهنه پرستی، یعنی با هر آنچه میرا و میرنده است و ناهمزمان؛

 

2. بزرگداشتِ منش و شرف والای انسان ؛

 

3. تلاشِ پیوسته برای نوجویی و بدعت؛

 

4. پرده برگرفتن از چشم ها برای دیدنِ ارزش هایی که بیگانه با انسانیت و اهریمنی نیستند؛

 

5. بر خوردار بودن از صداقتِ همراه با شجاعت، همچون پیش شرطِ خلاقیت هنری.

 

شاملو، با هر آنچه کهنه است و بوی زندگی نمی دهد با شجاعتی آمیختهء مهر و امید به مقابله برمی خیزد و به عنوانِ شاعری که از "درد مشترک" سر برآورده است به "جراحات شهر پیر" دست می نهد، تا "فتح نامهء زمانش را تقریر کند."9 او، خواهان و هوادار شعری ست که کاربردی همچون مته دارد؛ برای برداشتنِ "دیو صخره" ها "از پیش پای خلق."

 

شعر شاملو که از "سرگذشت یأس و امید"10 مردمان این دیار سیراب می شود، چنان و چندان با "سرگذشت خویش"11به عشق می پردازد که عفریتِ عشق ستیزِ خویِ دینی ما، در پرده شرم می شود و جایی برای بالیدنِ منش انسانی می آفریند. هم از این روست که در آینهء شعر شاملو، چیستی و کیستیِ خواننده به چالش گرفته می شود تا تصمیمی برای انتخابِ اینسو و یا آنسوی چهره ژانوسی خود بگیرد.

 

عشق، حافظِ جاویدان شعر شاملوست؛ چرا که انسان در منظر او، زاده و پرورده عشق است و نه موجودی که به بادافره تلاش برای دستیابی به شناخت و دانش، محکوم به هبوط است، چنان که آموزه ادیان سامی ست. 12

 

سوای وحدت عشق و ستیز در زبانی استوار و شاعرانه، شجاعت و همعصری از عوامل دیگری هستند که شعر شاملو را از آسیب روزگار پاس می دارند:

 

- شجاعت، به معنای شناختی سنجیده از وضعیت موجود و تلاش برای دستیابی به امر مطلوب.

 

از این دیدگاه، شعر شاملو هیچگاه در تارهای تنیده اختناق دچار نیامد و با تئوریزه کردن ترس و زبونی، به قدرت سرکوبگر تمکین نکرد و در کنجِ خاموشی و فراموشی نیز، هرگز پنهان نشد. شعر شاملو در برابر ناهنجاری ها، به واکنش شدن تن در نداد و با شجاعت به رویارویی با عناصری برخاست که هم اینک نیز، بسیارانی از مدعیانِ "هنرمند" زمانه را به واکنش بدل کرده است. او، به هنگامی که ابتر انسان، در جایگاهِ فرهیختگان و ابر انسان، در کار خونین یکسان سازیِ امور ناهمخوان و ناهمگون است، بی پروا اعلام می کند:

 

ابلها مردا!

 

عدوی تو نیستم من

 

انکار توام.

 

- شعر شاملو بی تردید، همعصر زبان فارسی خواهد ماند و جایگاه ارجمند خود را در کنار بزرگان شعر و ادب این سرزمین، در حافظهء تاریخی مردم حفظ خواهد کرد؛ همچنان که حافظهء جمعی حافظ و فردوسی و ... را از یاد نبرده است.

 

اینکه حافظ _ برای نمونه_ همرای امروز ما و از پر خواننده ترین شاعران فارسی زبان است، تنها به خاطر یکتا و یگانه بودن نوع غزل او نیست، بلکه بیشتر از آن دغدغهء همیشگیِ اندیشه و عاطفهء حافظ است که نگرانی و پریشانیِ تاریخ ما را پی ریخته است؛ هموست که از "تعزیر" می گوید و دیو را بر قوم قرآن ارجح می دارد و همزبان با فردوسی توسی هشدار می دهد:

 

تـازیـان را غـم احوال گـرانـباران نیست

 

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

 

اگر قالبِ غزل، جسمیت اندیشه و احساس اوست، امروز شکل شعر سپید، همان احساس و اندیشه را در زبان و شعر شاملو متجسم می کند.

 

بر این سیاق، دور از واقع است که دوره "مدرن" شعر فارسی را محدود به نیما و شاگردانِ او بدانیم. ویژگی هایی که برای شعر "مدرن" فارسی بر می شمرند از آنجا که از بستر شعر اروپایی برخاسته و مصداق های خود را در آن زبان ها دارد و مدرنیتهِ شعر در آن زبان ها، وابسته به قالب شعر نبوده، بلکه بیشتر، بازتابِ جدایی دوره ای از تاریخ شعر از دوره ای دیگر است، انتقال مکانیکی آن در بررسی شعر فارسی، تا کنون جز پریشانی و بد آموزی، چیزی در پی نداشته است.

 

تا هنگامی که مسایل، درگیری های ذهنی و نگرانی های واقعی و امید و آرزوهای دوره ای که پس از هجوم عرب، به پیدایی شعر مدرن فارسی فرارویید، جایگزین پدیده های دورانی دیگر نشوند، شعر راستین فارسی به هر شکل و قالبی که درآید، همچنان از برجستگی های بی همتای همزمانی و همسخنی و همبستگیِ درونی برخوردار خواهد بود.

 

شعر شاملو نیز، از آنجا که افشره رؤیای جمعی انسانِ ایرانی ست، با تاریخی که بر پیشانی و یا بر پایان خود دارد، بسته نمی شود، بلکه بنا به استقلال ذهنی خود از تاریخ و بنا بر گوهر ذاتیِ خویش، در آفاقِ فرا زمان سیر می کند و جایگاهی در رؤیای هستی دارد. به گفتهء میرچا الیاده: "در دوران ما، زمان برای شاعران بزرگ وجود ندارد: شاعر جهان را به گونه ای کشف می کند که گویی در لحظهء خلقت عالم وجود داشته و با اولین روزهای آفرینش همعصر بوده است. از دیدگاهی می توان گفت که هر شاعر بزرگی، جهان را از نو می سازد؛ زیراسعی دارد آن را به گونه ای ببیند که گویا زمان و تاریخی وجود ندارد."13

 

چشم بیدار اعتراض

 

گوهر اعتراض، باور بیکران به انسان و رؤیای آرمانشهر، شعر شاملو را از آثار آن دسته هنرمندان جدا می کند که زبانشان به کار گرم کردن بازار نعلین آمده است و پس از غبن و سرخوردگی، شده اند خلوت گزینانِ گوشه نشینی که زبانشان از دود و دم به انفعال آلوده ست.

 

شاملو، با ژرف نگری و واقع بینی روشنفکری معاصر، پیوسته هیابانگ هشدار است برای آنانی که به رخوت خو گرفته اند و پاسدارنده شأن و کرامتِ انسان است که امروزِ روز در چنگال بادهای سیاه و مسمومِ نظامی بیرون از تاریخ گرفتار آمده است.

 

او، اندک زمانی پس از انقلاب سال 57 ، هنگامی که بسیارانی به جای خنجر نشسته در چشم ماه، فورانی نورانی می دیدند، با بر شمردن جنایت های حاکمیت سنگسار و جنون و سانسور در باره انقلاب فرهنگیِ این کوچکانِ نو دولت، آشکارا می گوید: "انقلاب فر هنگیِ مورد نیاز جامعهء ما، عجالتا با بازگشت فرهنگِ غیرایرانیِ نظامی قبیله ای، متوقف مانده است."14شاملو با اشاره به نشانه هایی که بیانگر وحشت و ویرانیِ در راه بودند، پیش بینی می کند: "من از ته قلب امیدوارم در این نکته که می خواهم بگویم به خطا رفته باشم، اما ظواهر امر حاکی ست که هنوز سر گُنده زیر لحاف است و به احتمال زیاد، رادیکال های منفرد و گروه های سیاسی که برای دستیابی به دمکراسی تلاش می کنند در معرض این خطر جدی قرار دارند که از آن ها حمام خون وحشتناکی در کشور به راه افتد."15

 

و، اینهمه را هنگامی بر زبان می آوََرَد و به جد، هشدار می دهد که توده ای گیج و منگ، داشت خود با پای خود به مسلخ می رفت.

 

توانایی دیدن و بینش که نبض تپنده اعتراض شعر شاملو ست، تنها به تفسیر غایت و منظور محدود نمی ماند، بلکه بیش از آن، او و شعرش را به راه سنگلاخی و ناهموار خواستن رهنمون می شود که بسا با نتوانستن همراه است. مهم اما این است که شعر شاملو، آن ضرورتی ست که بر بستر آن می توان به صراحتِ تصمیم و اراده، دست یافت. نتوانستن، جایگاه چندانی در شعر و زندگیِ شاملو ندارد. او، با پرهیز از یأس و با چراغی از امید در دست، به راهی می رود که هم خود هدف است و هم این که در بطن و ذاتِ خود هدف را می پروراند.

 

خواستن، در پرتو نورافشان امید، منش فکری شاملو را ممتاز و متمایز می کند و نیز از سوی دیگر، اشتیاقِ سوزان او را که بر شجاعت و راستی استوار است، برای گشودنِ درهای فرو بستهء شعر، در دور دستِ تخیل و اندیشه، فروزان می دارد.

 

کمال شعر فارسی

 

با چنین پشتوانه های توانمندی ست که شاملو، دست به تجربه ای می زند که پس از دگرگونی نیمایی در شعر، بی همتاست؛ یعنی با انقلاب شعر شاملویی ست که وحدت شعر با پیوندِ تنگاتنگِ شاعر و شعر و خواننده به کمال خود می رسد؛ به این مساله بیشتر می پردازم.

 

شعر " کلاسیک "، یعنی شعرِ با وزن و قافیه، در ساختار و در چارچوب خود، یک واحد شعر است. در شعر کلاسیک، با استثناهایی، اما قاعدتا، جایی برای خواننده نیست. ذهنیت او، هیچگونه نقشی در شعر ندارد. خواننده با تکیه بر سلیقهء خود، می تواند از شعر لذت ببرد یا نبرد.

 

شعر نیمایی، با چشم پوشی از تحولی که در ارکان و ادوات شعر "کلاسیک" به وجود آورد، دگرگونیِ ژرفی هم در واحد شعر ایجاد کرد. برای دریافتِ شعر نیمایی، خواننده باید با مشغله های ذهنی، با محیط و کنش و واکنش های مناسبات اجتماعیِ شاعر عجین شود. به سخن دیگر؛ واحد شعر، شاعر و شعر است.

 

اما، هنوز فاصلهء زیادی ست که خواننده هم، وابستهء شعر و از الزام های آن باشد!

 

شعر کلاسیک و شعر نیمایی با تمام تفاوت های ملموس، دارای یک وجه مشترک نیز هستند: در سمت و سوهای کلی خود، هدایت گرند؛ خواننده را به آنجایی می برند که خود می خواهند. کوتاه سخن اینکه، خواننده اختیاری، اما نه چندان دارد.

 

تنها با شعر سپید، یعنی با انقلاب شعر شاملو ست، که برونه و درونهء شعر فارسی به کمال می رسند و خواننده درگیر مستقیم شعر و پاره جدایی ناپذیر آن می شود. شگفت آور نیست که شعر شاملویی، خواننده حرفه ای مجهز به دانش می پرورد.

 

نیما، در نامه ای به احمد شاملو نوشته است: "مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم."16

 

بنا بر این، نیما باور داشت که شعر باید:

 

1. صدایی باشد موزون، چرا که ؛

 

2. مردم با صدای موزون نزدیکی بیشتری احساس می کنند و از اینرو ؛

 

3. شعر باید موضوع، یعنی وحدت موضوعی داشته باشد ؛

 

4. و شعر، باید از ویژگی های نثر برخوردار باشد.

 

بیهوده نیست که شعرهای نیمای جوان، سرشار از عناصر مذکور هستند. عناصری که به گونه ای سرشتین، اساس و ساختار متن را که دستیاب و ملموس اند، پی می ریزند.

 

پس از نیما و بویزه با شعر احمد شاملو ست که زبانِ ارتباطی شعر تغییری ماهوی می کند. شعر شاملو، با عطف به تأثیرهای متقابل اجتماعی، در تکوین خود، وزن شعر را که نیما سخت به آن پایبند بود از احساس و اندیشهء شعر می گیرد و در این دگرگونیِ آخرین است که ذهنیتِ آزاد شده خواننده، شعر او را به گستره های دیگری می برد.

 

شعر شاملو، در کلیتِ خود، عناصر سازنده متن را از شعر جدا کرده و زبان شعر در انتقالی غیر مستقیم و در هاله ای از دریافت های مشترک انسجام می یابد. از اینرو، ذهنِ پایان ناپذیر خواننده، در روند و پایانگردِ شعر دخالتی فعال و داوطلبانه دارد.

 

تناسب پیکره شعر

 

روشن است که به دنبال تحولی از این گونه، دیگر اجزاء سازندۀ شعر، یعنی واژه، جمله و نمایهء شعر نیز با مراقبت های دایمی شاعر به کیفیت هایی ازجنس دیگر، فرارویند؛ کیفیت هایی که شعر او را در کنار شعر شاعران بزرگ جهان، ممتاز و یگانه کرده است.

 

کیفیت واژه ها

 

بررسی شعر شاملو، اثباتِ ناگزیر این امر است که چیستیِ واژه های مورد استفاده بدانگونه ست که جابجایی آنها با دیگر واژه های حتا هم خانواده، شعر را از گوهره خود، تهی می کند.17

 

زبان فارسی، مانند هر زبان زنده جهان، هنگامی که کاربردی شاعرانه می یابد، به دو خانواده اصلی و بزرگِ واژگانی تقسیم می شود:

 

1. گروه واژه های مفید یا ضرور؛

 

2. گروه واژه های ناضرور.

 

واژه های ضرور در شعر دوستانه در جوار یکدیگر می نشینند و پیوندی آشکار و یا درونی با هم دارند. زندگی هر واژه بی حضور واژه دیگر یا ناقص است و یا از حیات خالی.

 

واژه های عامیانه و واژه های ادیبانه نیز، تنها آنگاه کاربردی شاعرانه می یابند که بتوانند، نه فقط در کنار هم، بلکه بوسیلهء کشش و بافتِ درونی با یکدیگر، تناسبِ ساختار شعر را چنان پی بریزند که شعر در گذر زمان، هر چه بیشتر به زلالی و رخشندگی خود دست یابد.

 

همنشینیِ واژه های ناضرور با واژههایی که ملاک و سنجهء شناخت شعراند و شناسنامهء شعر محسوب می شوند، نه تنها از اعتبار شعر می کاهد، که بیش از آن زمینه ساز بحرانی ست که جابجایی قلب و دروغ را با اصل و محک، امکان پذیر می کند. به سخن دیگر، شعر یعنی، تنظیم توانمندی های اندیشه و احساس، با توانمندی های قانونمندِ واژگانی که به ضرورت خود آگاه هستند.

 

شعر شاملو، ترازنامهء کشفِ شکوفایی و تعالیِ واژه ها، و نیز چگونگی بهره گیری شایسته از آنهاست.

 

چگونگی استفاده شاملو از واژه ها، داوری های نا سنجیده ای را، گاهی در پی داشته است. برخی، بی توجه به ساختار واژه ها در زبان فارسی، شعر شاملو را مبتلای آرکائیسم می پندارند. مدعیان، به استدلال هایی روی می آورند که با خردِ کلام فارسی بیگانه ست و بیشتر به کار بررسی زبان های اروپایی می آید که اگر چه امروز زبان های دانش و اندیشه هستند، اما از آنجا که جوان هستند و پیوسته در گذر اصلاح، واژه ها با تغییر و اصلاحِ حروف، تغییر شکل می دهند و بسا در معنا نیز دگرگون می شوند. از اینرو، مبحث آرکائیسم در حوزه زبان های اروپایی، جایگاهی واقعی و جدی دارد، و استفاده ابزاری و انتقال مصنوعی آن به زبانِ فارسی، بی تردید، باری بر بدآموزی های موجود، خواهد افزود.

 

زبان، اگر چه در سیر زمان در حال دگرگونیِ پیوسته ست، اما از آنجا که زبان فارسی به کمالِ ساختاری خود رسیده است، تحولِ زبانی، واژه ها را از پای نمی اندازد و آنان را راهی موزه های باستانشناسی نمی کند ، بلکه به گنجایش های پنهان و پیدای زبانی نیز می افزاید.

 

احیای ادبیِ بسیاری از واژه ها را، ما امروز مدیونِ شعر شاملو هستیم که از سویی به غنای شعر، یاری رسانده است و از سوی دیگر، مانعی ایجاد کرده است در برابر هجوم واژه های پتیاره.

 

به هر حال، ارزش واژه ها در شعر شاملو، مانند ارزش الماسی ست که نمی توان آنرا با شیشه ای به همان شکل و صورت تعویض کرد. در پرتو درخشندگیِ این ارزش هاست که اندیشه و احساس نهان در شعر شاملو، معرفت حالای تقویم را به تأویل و تفسیر زمان می پیونداند. واژه ها در شتاب زمان جلا می یابند و در هر بار نگاه، معنا و عطر تازه ای به خود می گیرند.18

 

دقت انداموار جمله

 

واژه اگر نیاز و ابزار اولیهء شعر است، جمله ارکان اساسی آن را پی می افکند. سامان و استواری و تزیین جمله، باید ساختمان شعر و برجایی آن را در نگاه پر توقع جهان تضمین کند.

 

بدون استقلالِ درخور و چشمگیر جمله، شعر از وظیفهء حضور و استمرار در خرد و احساس دیگران، باز خواهد ماند. بی توجهی به کارایی جمله که باید هم خواننده را به شگفتی وادارد و هم در پیوند با جمله های دیگر، تناسب و زیبایی شعر را شکل بخشد، اما چشم اسفندیار بیشتر آثار معاصر است. زبان، در شعر و داستان تنها برای پرداخت موضوع هایی که در حیطهء گفتارند، مورد استفاده قرار می گیرد و کارایی آن در حد مکتوب کردن گپ و اوسنه، باقی می ماند. جمله، از استقلال ذاتی و شخصیتی محروم است. شگفت آور نیست که کاربردی به اینگونه از جمله، چیزی عرضه خواهد کرد که هیچ اندیشه ای تا به آخر در آن اندیشیده نشده است و زاینده اندیشه ای هم در کسی نخواهد بود. چنین وضعیتی ست که بطور نمونه، داستان نویسی فارسی را، هنوز در ماقبلِ "بوف کور" هدایت نگاه داشته است.

 

ریشهء این کاستی، بیش از همه از بی اعتنایی شاعران و نویسندگانی سیراب می شود که با بضاعتی اندک از زبانِ اندیشه، جمله را برای بیان رویه ها به کار می برند و توجه چندانی، نمی توانند به هستی نابِ جمله داشته باشند. اعتنا، معمولن در محدوده رعایت دستور زبان خلاصه می شود؛ که بهر حال شایسته ست. اگر چه کاهلی در برابر زبان، از فقر دست اندر کاران ناشی می شود، اما از سوی دیگر، متن اندیشیده نشده، خود به باز تولیدِ سطح و یکسان سازی نیز می انجامد. از همین روست که انبوههء سنگینی از شعر و داستان و قصه و...در اولین تندباد، سهم رواق خاکیِ تاریخ می شود.

 

شاملو، در کنار فروغ، یگانه بانوی بزرگِ شعر معاصر فارسی که والاتر از زمانه ست و چشم ودل هر خواننده ای به ذوق و اشتیاقِ شعرش دلتنگ است، از نادر شاعرانی است که به اهمیت بی چون و چرای جمله پی بُرد و به یاری و به پشتوانهء چنین نیرویی، توانست به رفعتی شایسته و بایستهء شاعران بزرگِ جهان دست یابد.

 

در قاعدۀ شعر شاملو، جمله هم در خدمت خود است وهم در خدمت گوهرۀ شعر که با آگاهی و دانش و احساس و عاطفهء سرشته در خود، رسالتِ تعالیِ تبار انسان را بر دوش تعهد، می کشاند.

 

نمونه هایی می آورم تا جایگاهِ واژه و جمله در شعر شاملو، چنانکه در نمونه های شاعران بزرگ جهان، مورد توجه ویژه قرار بگیرند:

 

" که باغِ عفونت

 

میراثی گران است." 19

 

"هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی است

 

که حضور انسان

 

آبادانی است."20

 

 

"دروج

 

استوار نشسته است

 

بر سکوی عظیم سنگ." 21

 

"زمین

 

خاطرۀ دلیر هر آنچه بزرگی را

 

از چنگال دراز خویش

 

می مکد." 22

 

"موجی به تنهایی

 

که دریایی می شود به آرامی

 

منم." 23

 

واژه ای به هیأت سکوت." 24

 

"من شنیدم که می گویند

 

سنگی ست و دایره ای در آب

 

و بر آب واژه ای

 

که دایره را گردا گرد سنگ می نهد." 25

 

"چشمانِ سرد من

 

درهای فرو بسته و کور شبستان عتیق درد بود." 26

 

 

"واگرد و به دیروز نگاهی کن

 

آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پانهاد." 27

 

"چیزی جز زخمی از من نمانده است." 28

 

نیروی نمایه

 

ساختمان و منظر شعر که بر پایه های واژه و جمله استوار است، توان و نوع نگرشِ مخاطب را میزان می کند. به سخن دیگر، نمایهء شعر چنان با دریافت زیباشناسانهء چشم و گوشِ هوش خواننده در هم می آمیزد که ذهن و تخیل او به ناچار از معماری شگفتِ شعر فراتر رفته و بی واسطهء فضل، به کاخِ معرفتِ درون خود می رسد. رازِ ماندگاری فردوسی و حافظ و... در میان میلیون ها مردمی که حتا از برکتِ سواد محروم هستند، بی تردید در سیراب شدن جانِ زیبا شناختی آنان از نمایهء شعر است که در ترکیب و هماهنگی عناصر خود به زیبایی ناب رسیده که هم پهلوی امر مطلق است. خرد همگانی، باتمیز میان نمایهء درخشان و ویرانه های غبار گرفتهء شعر، سمت های دریافت فردی را در هر زمانه ای روشن می کند. نمایه شعر، یعنی پرداختِ عناصر درونه و برونهء شعر، چشم وهوش خرد را با قاطعیت خود، توان داوری می بخشد؛ چنان که داوری در باره نمایهء اتومبیل پیکانِ ساخت وطن، اگر با زبان استعاره سخن بگویم، در قیاس با مرسدس بنز و یا ...به آن نتیجه ای می رسد، که اعتباری همگانی دارد.

 

همین اعتبار همگانی ست که سنجهء همیشگیِ شعر شاملو خواهد بود

 

http://www.facebook.com/notes/ahmd-shamlw/shamlw-hdwr-qat-ajaz/175708815781905

+ نوشته شده در  2010/12/2ساعت   توسط ...  | 

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی گریستم گفتند بهانه است. وقتی خندیدم گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید. می خواهم پیاده شوم

+ نوشته شده در  2010/12/2ساعت   توسط ...  | 

تقریظ
جلد: 16
     
شماره مقاله:6031



مقالات آورده شده در اینجا هنوز مقابله تایپی نشده اند

تَقْریظ، درآمد ستایش‌آمیز بر یک اثر همراه با تأیید و ستایش نویسنده، و نیز معرفی کتاب. تقریظ، مصدر باب تفعیل از ریشۀ «ق، ر، ظ» در لغت به معنی مطلقِ مدح کردن و ستودن، و نیز به معنی ستودن شخص زنده، به حق یا به باطل
( تاج...، ذیل قرظ؛ ابن منظور، ذیل واژه؛ زوزنی، 570) است. تقریظ در اصطلاح دارای دو معنا ست:
1. گونه‌ای مقدمه، که به قصد معرفی ستایش‌آمیز یک اثر نوشته می‌شود و آن 3گونه است:
الف ـ مقدمۀ ستایش‌آمیز: و آن چنان است که بر نوشته، یا بر کتاب نویسنده‌ای، درآمدی ستایش‌آمیز بنویسند و ضمن مرور بر مطالب کتاب، مزایا و محاسن آن را برشمارند، بی‌آنکه بر معایب آن انگشت نهند و از کاستیهای آن سخن بگویند. در جریان مرور بر مطالب کتاب و ستایش آن، نویسنده نیز مورد تأیید و ستایش قرار می‌گیرد. نویسندۀ تقریظ، نسبت به مؤلف کتابی که بر آن تقریظ نوشته می‌شود، فاضل‌تر و مشهورتر است و در یک کلام، سِمَتِ پیش‌کسوتی دارد و مورد احترام اهل دانش است و به همین سبب، تأیید و ستایش وی بر اهمیت اثر می‌افزاید و آن را در چشم خوانندگان می‌آراید و ارجمند می‌سازد. چنین است که در کتب لغت، تقریظ با تعبیراتی چون ستودن مکتوب کسی و تصدیق نوشتن بر آن (نک‍ : نفیسی، ذیل واژه)، نوشتن درآمدی ستایش‌آمیز بر کتابی (نک‍ : لغت‌نامه...، نیز معین، فرهنگ...) و نیز ستودن اثری ادبی و جز آن همراه با ستایش نویسندۀ آن (تونجی، 273) تعریف و تفسیر شده است. دامنۀ تقریظ نسبت به نقد (ه‍ م) یعنی نمودن و برشمردن جنبه‌های مثبت و منفی یک اثر، محدودتر است، چراکه در تقریظ تنها از محاسن اثر سخن می‌رود، اما در نقد به محاسن و معایب آن پرداخته می‌شود (نک‍ : کرملی، 1/504).
تقریظ بیشتر با هدف تشویق و معرفی نویسندگان و محققان جوان و تازه‌کار، بر آثار آنان نوشته می‌شود و نویسندۀ تقریظ ــ کـه به هر حال به گونه‌ای سمت پیش‌کسوتـی دارد ــ در کار تربیت و به کمال رساندن نویسنده و محقق جوان می‌کوشد، و بدین‌سان در نشر و ترویج دانش و فرهنگ مؤثر می‌افتد (باستانی پاریزی، 1/10-14) و اگر نویسنده یا محقق، تازه‌کار نباشد، به هر حال پایگاه علمی وی از پایگاه نویسندۀ تقریظ فروتر است.
1. Memoir...
شماری از بزرگان دانش و ادب در روزگار ما، در کار تقریظ‌نویسی شهرت دارند و در این میان سعید نفیسی از همه نامورتر است. از جمله نمونه‌های تقریظ، تقریظی است که بر مجموعۀ نعت حضرت رسول اکرم(ص) در شعر فارسی، گردآوردۀ ضیاءالدین دهشیری نوشته شده، و در آن ضمن اشاره به مدایح پیامبر(ص) در زبان عربی، از روزگار کعب بن زهیر
(د 24ق) تا روزگار حاضر، اقدام مؤلف در کار گردآوری مدایح پیامبر(ص) در شعر فارسی ستوده شده است (نک‍ : همایی، 1-2).


چنین است تقریظی که بر تذکره‌نویسی فارسی در هند و پاکستان، نگارش علیرضا نقوی نوشته آمده است. در این تقریظ، نویسنده، ضمن به دست دادن گزارشی کوتاه از رابطۀ فرهنگی ایران و هند، به‌ویژه در دوران اسلامی (نک‍ : خانلری، 14-16) و تأکید بر بصیرت نویسندۀ تذکره و تقدیر از «همت، دقت، فضل و احاطۀ مؤلف دانشمند بر موضوع کتاب»، اثر این سان معرفی شده است: « این کتاب جامع که با شوق و کوشش فراوان تدوین شده، و همۀ نکات دقیق علمی در تدوین آن مراعات گردیده است، برای همۀ محققان و علاقه‌مندان به تاریخ ادبیات فارسی سودمند و مغتنم است» (همو، 16، نیز نک‍ : مجدالاسلام، 5‌بب‍ ؛ مهدیون، «ب» ـ «ج»؛ جناب‌پور، «ز» ـ «ط»).
تقریظهایی که بر فرهنگ آنندراج نوشته‌اند، نیز درخور توجه است (نک‍ : 7/4692 بب‍‌ ). مقدمه‌های نوشته شده بر شاهنامۀ فردوسی را هم می‌توان نوعی تقریظ به شمار آورد (نک‍ : قزوینی، 5 بب‍‌ ).
ب ـ مقدمۀ مؤلف: از مقدمۀ مؤلف بر اثر خویش نیز می‌توان به تقریظ تعبیر کرد. در مقدمه‌ای که مؤلف بر اثر خود می‌نویسد، غالباً به نکاتی چند از این‌گونه اشاره می‌شود: پیشینۀ تحقیق، هدف از تألیف، و گزارشی کوتاه از مباحث و مسائلی که در کتاب مورد بحث واقع شده است. در آثار قدما چنین مقدمه‌هایی با توحید آغاز می‌شود و با نعت پیامبر(ص) ادامه می‌یابد و سپس مسائلی طرح می‌شود که به موضوع کتاب ارتباط دارد. چنان‌که در مخزن الاسرار به دنبال توحید و نعت و ستایش خلفا، از سخن منظوم و منثور و برتری سخن منظوم بر منثور و نیز از مسائلی در باب پرورش دل به عنوان جلوه‌گاه حقیقت، سخن به میان می‌آید (نک‍ : نظامی، 2-69)؛ یا در گلستان، خواننده نخست با وصفی مبتنی بر توحید با شیوه‌ای بدیع و سپس با نعت پیامبر(ص) مواجه می‌شود (سعدی، 28-29) و آن‌گاه از سبب تألیف کتاب، در 656 ق/1258م آگاهی می‌یابد (همو، 30-36). چنین است مقدمۀ بوستان که آن نیز با توحید آغاز می‌شود، با نعت پیامبر(ص) ادامه می‌یابد، با «ذکر سبب نظم کتاب» و مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی و ستایش سعد بن ابی‌بکر بن سعد (نک‍ : همو، 201-210) به پایان می‌رسد. بدین ترتیب در آثار قدما 3 رکن اصلی مقدمه عبارت است از: توحید، نعت و بیان سبب تألیف (برای آگاهی بیشتر، نک‍ : نصیرالدین، 3؛ تاج‌الحلاوی، 1-2؛ خوارزمی، 1/3-6).
در مقدمه‌هایی که مؤلفان در روزگار ما بر کتابهای خود می‌نویسند، رکن اول، با ذکر نام خدا یا آوردن بیتی که متضمن معنای توحید است، تحقق می‌یابد و رکن سوم، یعنی سبب تألیف، همراه با گزارشی از محتوای کتاب با شیوه‌ای نو و متناسب با روزگار کنونی رعایت می‌گردد (برای نمونه، نک‍ : معین، مفرد...، 1-4؛ خطیبی، 11-21؛ شفیعی کدکنی، 3-6).
ج ـ مقدمۀ کاتب و مترجم: کاتبان نسخ و مترجمان متون، گاه بر کتابی که بازنویسی یا ترجمه می‌کرده‌اند، مقدمه‌ای می‌نوشته‌اند. این مقدمه که گونه‌ای تقریظ به شمار می‌آید، نیز درآمدی است ستایش‌آمیز که در آن، کاتب یا مترجم به ستایش نویسنده و کتاب وی می‌پردازد و بدین ترتیب پایگاه والای نویسنده و ارجمندی اثر وی را پیش چشم خوانندگان می‌آورد و به گونه‌ای ضمنی و کنایی از اهمیت و ارزش کار خود که همانا کتابت یا ترجمۀ اثر است، سخن می‌گوید. سخنان ستایش‌آمیز مترجم کلیله و دمنه، نصرالله منشی، در تقریظ (مقدمه) خود، بر ترجمۀ فارسی این کتاب از عربی، نمونه‌ای از این‌گونه تقریظ محسوب می‌شود: «... در جمله، بدان نسخت ]نسخۀ کلیله و دمنه[ الفی افتاد و به تأمل و تفکر، محاسن این کتاب بهتر جمال داد و رغبت در مطالعۀ آن، زیادت گشت، که پس از کتب شرعی در مدتِ عمر عالَم از آن پُرفایده‌تر کتابی نکرده‌اند. بنای ابواب آن بر حکمت و موعظت، و آنگه آن را در صورت هزل فرا نموده، تا چنان‌که خواص مردمان برای شناختن تجارب بدان مایل باشند، عوام به سبب هزل هم بخوانند و به تدریج آن حکمتها در مزاج ایشان متمکّن گردد» (ص 17-18). پیدا ست که نویسندۀ تقریظ، ضمن مرور اجمالی بر مطالب و محتوای کلیله، مزایا و محاسن آن را برای عوام و خواص باز نموده، و بدین‌سان، آشکارا، کتاب و به گونه‌ای ضمنی، نویسنده یا نویسندگان آن را ستوده است.
2. معرفی کتاب: و آن نیز گونه‌ای تقریظ است که برای معرفی کتاب از دیدگاهی مثبت و از منظری ستایش‌آمیز و تحسین‌برانگیز صورت می‌پذیرد. این‌گونه تقریظ ــ که گونه‌ای معرفی و تبلیغ در روزگار ما به شمار می‌آید ــ در آغاز یا در پایان کتاب و بیشتر بر رو یا پشت جلد و نیز در مطبوعات نوشته می‌شود (وهبه، 116).
نویسندۀ گونۀ نخست، ظاهراً ناشر کتاب و در واقع نویسندۀ کتاب است که آن را از زبان ناشر می‌نویسد. این‌گونه تقریظ، نوشته‌ای است کوتاه، مشتمل بر ستایش مضمون و محتوای کتاب و اهمیت آن و نیز بیان علل و عواملی که نویسنده را به نوشتن کتاب، و ناشر را به چاپ و انتشار آن برانگیخته است.
گونۀ دوم این قبیل تقریظها را ناقدان و معرفی‌کنندگان کتاب می‌نویسند و در مطبوعات منتشر می‌سازند. مضمون و محتوای این‌گونه تقریظها هم شبیه مضمون و محتوای معرفیهایی است که از زبان ناشر نوشته می‌شود و نقد در معنای دقیق و درست آن به شمار نمی‌آید؛ بلکه گونه‌ای معرفی ستایش‌آمیز اثر محسوب می‌شود (تونجی، 273؛ سیاح، 3/1577). بر این اساس می‌توان بخش معرفی کتاب را، چنان که در برخی از نشریات طرح
می‌شود، نیز گونه‌ای تقریظ به شمار آورد (برای نمونه، نک‍ : جهان کتاب، شم‍ 181، ص 50-56).
تقریظها بیشتر منثور است و گاه نثری است آمیخته به نظم (برای نمونه، نک‍ : جناب‌پور، همانجا)، اما در میان تقریظها، گاه تقریظ منظوم نیز دیده می‌شود که در آن، کار ستایش از اثر، از مؤلف و نیز از ناشر به زبان نظم بیان شده است (برای نمونه، نک‍ : پروانه، «د»، «و»).
تقریظ گذشته از آنکه در معنای مقدمۀ ستایش‌آمیز و معرفی کتاب به کار می‌رود، دارای معنای دیگری نیز هست و آن، علم التقریض (علم التقریظ) و یا علم القَرْض (ه‍ م) است که یکی از علوم ادبی محسوب می‌شود.

مآخذ: آنندراج، محمد پادشاه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1336ش؛ ابن منظور، لسان؛ باستانی پاریزی، محمدابراهیم، جامع المقدمات، تهران، معارف؛ پروانه، محمدعلی، تقریظ بر دیوان شکیب اصفهانی، اصفهان، 1329ش؛ تاج‌الحلاوی، علی، دقایق الشعر، به کوشش محمدکاظم امام، تهران، 1341ش؛ تاج‌العروس؛ تونجی، محمد، المعجم المفصل فی الادب، بیروت، 1413ق/1993م؛ جناب‌پور، «تقریظ و شرح مختصری از احوال مؤلف»، دیوان شکیب اصفهانی، اصفهان، 1329ش؛ جهان کتاب، تهران، 1383ش، شم‍ 181، س 9، شم‍ 1؛ خانلری، پرویز، «تقریظ»، تذکره‌نویسی فارسی در هند و پاکستان، علیرضا نقوی، تهران، 1343ش؛ خطیبی، حسین، فن شعر، تهران، 1366ش؛ خوارزمی، حسین، شرح فصوص الحکم، به کوشش نجیب مایل هروی، تهران، 1364ش؛ زوزنی، حسین، المصادر، به کوشش تقی بینش، مشهد، 1345ش؛ سعدی، کلیات، به کوشش محمدعلی فروغی، تهران، 1363ش؛ سیاح، احمد، لغت‌نامه یا فرهنگ سیاح، تهران، 1364ش؛ شفیعی کدکنی، محمدرضا، صور خیال در شعر فارسی، تهران، 1350ش؛ قزوینی، محمد، بیست مقاله، به کوشش عباس اقبال آشتیانی و ابراهیم پورداود، تهران، 1363ش؛ کرملی، انستاس ماری، لغت العرب، بغداد، 1911-1912م؛ لغت‌نامۀ دهخدا؛ مجدالاسلام کرمانی، احمد، «تقریظ»، کلیات آثار ادیب قاسمی کرمانی، به کوشش ایرج افشار، کرمان، 1372ش؛ معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران، 1371ش؛ همو، مفرد و جمع، تهران، 1340ش؛ مهدیون، احمد، «تقریظ و شرح حال مؤلف»، دیوان شکیب اصفهانی، اصفهان، 1329ش؛ نصرالله منشی، مقدمه بر کلیله و دمنه، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، 1345ش؛ نصیرالدین طوسی، محمد، اساس الاقتباس، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، 1367ش؛ نظامی گنجوی، مخزن الاسرار، به کوشش وحید دستگردی، تهران، 1313ش؛ نفیسی، علی‌اکبر، فرهنگ، تهران، 1343ش؛ وهبه، مجدی و کامل مهندس، معجم المصطلحات العربیة، بیروت، 1404ق/1984م؛ همایی، جلال‌الدین، مقدمه بر نعت حضرت رسول اکرم در شعر فارسی، به کوشش ضیاءالدین دهشیری، تهران، 1348ش.
اصغر دادبه ـ فرشید سادات شریفی
+ نوشته شده در  2010/12/1ساعت   توسط ...  | 

عبادت به جز خدمت خلق نیست

+ نوشته شده در  2010/11/28ساعت   توسط ...  | 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
 
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
 
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
 
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
 
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
 
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
 
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
 
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
 
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
 
در رگ پيدا و پنهانت منم
 
سال ها با جور ليلا ساختي
 
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
 
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
 
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
 
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
 
ديدم امشب با مني گفتم بلي
 
مطمئن بودم به من سرميزني
 
در حريم خانه ام در ميزني
 
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
 
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
 
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

 یا ربّ من اگرگناه کرده ام چه کنم

من نامه خود سیاه کرده ام چه کنم

گفتند به من از طرف راست برو

چپ رفته ام واشتباه کرده ام چه کنم

ای زاهد خود نمای سجاده به دوش

دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش

ستاری او چو گشت در عالم فاش

پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش

از آمدنم نبود گردون را سود

و ز رفتن من جاه و جلالش نفزود

و ز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟

هزار جهد کردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش مسیرم که بجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

 

 

گر مرد نام و ننگي از كوي ما گذر كن          ما ننگ خاص و عاميم از ننگ ما حذر كن

 

بيرون ز كفر و دينيم برتر ز صلح و كينيم      نه در فراق و وصليم رو نام ما دگر كن

 

داني كه ما چه جانيم كز جان و دل گرانيم       با ما ميا در اين راه اينجا ز سر سفر كن

 

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

رو به در گاهش کی آوردی که گشتی ناامید  *  گرگداکاهل بود تقصیرصاحب خانه چیست

مي توان در كلبه ما هم شبي را روز كرد *  بوريا گر نيست نقش بوريا افتاده است

هر که پا کج میگذارد خون دل ما میخوریم***شیشه ناموس عالم در بغل داریم ما

چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمی سوزد***اگر سوزد شبی سوزد شبی دیگر نمی سوزد

 

نشنو از ني، چون نواي بي نواست

بشنو از دل، چون حريم کبرياست

ني چو سوزد، تلّ خاکستر شود

دل چو سوزد، خانه داور شود

 

به هرکس مینگرم درشکایت است ازروزگاربه حیرتم که گردش گردون به کام کیست

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

شمع ميسوزد و پروانه به دورش نگران

من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

روي هرسينه سري تكيه كند وقت وداع

سرمن وقت وداع برسر ديوار غم است

 

من نه عاشق بودم وني هستم وني محتاج نگاهي كه بلغزد به نگاهم

من خودم هستم ويك حس غريبم كه به هزارعشق و هوس مي ارزد

 

من بیگانۀ دیروز و آشناٴامروز و فراموش شدۀ فردا هستم.

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت های پر آتش زهر سوئی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد

 

دوصد دریا بشوراند زموج بحر نگریزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

بجز خود هیچ نگذارد وباخود نیز بستیزد

دوستت دارم

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم               از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم                  تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت                 به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین             به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست                که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار                   که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما                  از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

 

هركه كج رفتارشدبرفرق عالم جاگرفت

باورت گر نيست بيبن پيچش دستار را

ديشب گل من انجمن آراي كي بودي

خلق به تو مجنون تو ليلي كي بودي

حضرت محمدص در شب معراج

 

به نا محرم نظردل را کند کور

زغربت خانه وضع افگند دور

زدست دیده ودل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کندیاد

 

زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست        بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نيست

گر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو       مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست

با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر              آسمان را گو برو، بارندگی در کار نيست

گر که با وابستگی داران اين دنيا شوی        دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست

گر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات        جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست

زندگی آزادی انسان و استقلال اوست               بهر آزادی جدل کن، بندگی در کار نيست

گر می نخوری تعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره مشو بدانکه می مینخوری

صد کار کنی که می غلام است آنرا

من به قربان سروپائی تومیشوم مادرمن

فدائی چشم نمناک تومیشوم مادرمن

دو موجود ز هستی گرامیتر است

یکی میهن و دیگرش مادر است

 

به هر دین و آیین٬ به هر کیش و راه

سر سجده باشد به مادر روا

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز

غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آن همه مهر و  وفا بر همگان داری تو

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

 

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من              این حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو            چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

هیچکس به کار خوبم ننماید نظری

هزار دیده به دنبال یک اشتباه من است

بیرون رفتند از خود تا که دریابند دلبرئ را

تو در کنج قفس منزلگه عنقا نمی‏دانی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ..... .......ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها ........ خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد ............. ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن، آن را دوا نباشد ............ پس من چگونه گویم، این درد را دوا کن

در خواب، دوش، پیری، در کوی عشق دیدم ... با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

 

باز‌آه بازآه هر آنچه هستي بازآه     گر كافر و گبر و بت‌پرستي باز‌آه

اين درگه ما درگه نوميدي نيست        صد بار اگر توبه شكستي بازآه

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل.                 مطیع نفس شیطانی چه حاصل.

بود قدر تو افزون از ملایك.                         تو قدر خود نمی دانی چه حاصل.

دوستت دارم

چون نفس خانه بدوشم ندارم آرام

عمرآسوده گی ما به سفرمیگذرد

درد و رنج زنده گی را جز تحمل چاره نیست          این شکست تلخ را مردانه وار بائید کشید

پیری آن نیست که بر سربزند موی سپید

هر جوانی که بدل عشق ندارد پیر است

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

 

انسانيت نه به نطق است نه به ريش ونه به جان

طوطي هم  نطق وبزهم ريش وخرهم جان دارد

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته است از بدنم

در میان هفت دریا دامن تو خشک کو

در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو ......

ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو

دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی .

گفته بودم چوبيائي غم دل باتو بگويم

چه بگويم؟غمم از دل برود چون تو بيائي

خدا یا در میان قعر دریا تخته بندم ساختی

بازمیگوئی که دامن تر مکن هوشیار باش

دیده اگر خطا کند، دل که خطا نمی کند

تن به زمانه داده ام،هرچه زمانه میکند

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

دردم مردن افلاطون یک دوحرفی گفت ورفت

حیف دانا مردن وصد حیف نادان زیستنhttp://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

یارب دل مارا تو  به رحمت جان ده

درد همه را به صابری درمان ده

این بنده چه داند که چه می بائید خواست

داننده توئی هر آنچه خواهی آن ده

 

من بنده عاصیم رضائی تو کجا ست

تاریک دلم نور صفا ئی تو کجاست

ما را توبهشت اگر به طاعت بخشی

این به بود لطف و عطائی تو کجاست

شراب تلخ میخواهم که مردافگن بود زورش

که تا یکدم بیاسا یم زدنیا و شر شورش

 

مجودرستی عهد از جهانی سست نهاد

که این عجوزه عروس هزارداماد است

گدازشمع چون پروانه ام اندر هوای تو

به کیفت نمیدانم تو میدانی  خدائی تو

 

ای دل ززمانه رسم احسان مطلب                وزگردش دوران سرسامان مطلب

درمان طلبی درد تو افزون گردد                     با درد بساز و هیچ درمان مطلب

مسجد و ميكده و كعبه و بتخانه يكيست                  ای غلط کرده ره کوچه ما،خانه یکیست

هرکس ازجام ازل گرچه به نوعی مست است                 چشم مست توگواهست،که پیمانه یکیست

صورت آدم و حوا،به حقیقت دام است                             معنی  آدم اگر یافته ایی ،دانه یکیست

اختلافی زره صورت اگر هست،چه باک                        آتش وشمع وشب ومجلس وپروانه یکیست

هر کس ازروی صفت یافته اسمی ،ورنه                        مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکیست

چشم احول زخطا،گر چه دو بیند،یک را                        روشن است اینکه دل و دلبر وجانانه یکیست

 

زن بسان گل بود در باغ و گلزار جهان ****** مرد او اندر مَثل باشد چو مردِ باغبان

باغبان بايد که ديواري کشد بر دور باغ ****** تا گُلش ايمن شود از دستبرد اين و آن

مرد هم بايد بپوشاند به زن زيب حجاب ****** تاکه باشد ناموسش همواره در امن و امان

ورنه مي بايد ببيند بادو چشم خويشتن ****** غنچه ي ناموس خود را در کف بيگانگان

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خل نشوي گريه كني

كل دنيا يه سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش داني

به خدا مثل تو تنهاست بخند

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آنروز که لحظه وداع من توست

آن سخت ترین لحظه پایان من است

سلامي مي دهم گل دسته ها را       تماشا مي کنم دل خسته ها را

به لب ناله به دل آه سرد دارم           همه چون من دلي پر درد دارند

مهرت به هزار چهره آراسته است

زيباييت از رونق ماه کاسته است

من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم

اما تو هماني که دلم خواسته است .

پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن

شاخ سبز دلت را به خطا زرد مکن

مرد اگر نیست در آن شهر ولی کوه که هست

تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن

شب بود و شمع بود و من بودم و غم   شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

وسعت تنهائيم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي

درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مائوس بود

لحظه پايانيم را حس نكرد

 

رنگ از رخسار گندم رفته است

دوستی از یاد مردم رفته است

ننگ دیگر در بین مردم ننگ نیست

آینه با آینه یک رنگ نیست

مباش در پی آزار و هـــــر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

سكوتم را به باران هديه كردم       تمام زندگي را گريه كردم

تونبودی در فراق شانه هايت       به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست

عهدبا هرکس ببندیم جان ما  دردست اوست

 در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم

صد بار توبـه کردم و دیگر نمیکـنـم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمیکـنـم

 

عاقل آنست كه هرگز نكند ميل سه كار تا همه وقت وجودش به سلامت باشد زن نگيرد اگرش دختر قيصر باشد قرض نستاند اگر وعده به قيامت باشد نرود بر در ارباب كرم بهر طمع اگرچه مشهور چو حاتم به سخاوت باشد

 

دل بنه بر هوسی که دل از و بر نکنی

شیر مردا دل خود را سگ هر کوی مکن

برگرفته از:http://www.kabulafghanistan.blogfa.com/post-15.aspx

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو که صد هنر دارد توکل بایدش

تو را با غیر خود می بینم صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

عشق اگرروزازل دردل دیوانه نبود/تاابد زیرفلک ناله مستانه نبود/نرگس ساقی اگربسته صدجام نداشت/سر هرکوی وگذراین همه میخانه نبود

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم       بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم       خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم       کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو       تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است       واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت       گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم       گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم       تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم       محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم       تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم       ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند       شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن       پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

هشدار كه گر وسوسه ء عقل كنى گوش     آدم صفت از روضه ء رضوان بدر آئى
شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد         گر تشنه لب از چشمه ء حيوان بدر آئى
جان مى دهم از حسرت ديدار تو چون صبح         باشد كه چو خورشيد درخشان بدر آئى
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت         كز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئى
در تيره شب هجر تو جانم بلب آمد         وقتست كه همچون مه تابان بدر آئى
بر رهگذرت بسته ام از ديده دو صد جوى         تا بو كه تو چون سرو خرامان بدر آئى
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو
باز آيد و از كلبه ء احزان بدر آئى

غزل شماره 487 تعداد ابيات 1 - 8

مى خواه و گل افشان كن از دهر چه مى جوئى         اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مى گوئى
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقى را         لب گيرى و رخ بوسى مى نوشى و گل بوئى
شمشاد خرامان كن و آهنگ گلستان كن         تا سرو بياموزد از قد تو دلجوئى
تا غنچه ء خندانت دولت به كه خواهد داد         اى شاخ گل رعنا از بهر كه مى روئى
امروز كه بازارت پرجوش خريدار است         درياب و بنه گنجى از مايه ء نيكوئى
چون شمع نكو رويى در رهگذر باد است         طرف هنرى بر بند از شمع نكو روئى
آن طره كه هر جعدش صد نافه ء چين ارزد         خوش بودى اگر بودى بوئيش ز خوشخوئى
هر مرغ به دستانى در گلشن شاه آمد
بلبل به نوا سازى حافظ به غزل گوئى

غزل شماره 488 تعداد ابيات 1 - 7

اى كه با سلسله ء زلف دراز آمده اى         فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده اى
آب و آتش به هم آميخته اى از لب لعل         چشم بد دور كه بس شعبده باز آمده اى
آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب         كشته ء غمزه خود را به نماز آمده اى
زهد من با تو چه سنجد كه به يغماى دلم         مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اى
پيش بالاى تو ميرم چه به جنگ چه به صلح         چون به هر حال برازنده ء ناز آمده اى
ساعتى ناز مفرما و بگردان عادت         چون بپرسيدن ارباب نياز آمده اى
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب اين طايفه باز آمده اى

غزل شماره 489 تعداد ابيات 1 - 5

از من جدا مشو كه توام نور ديده اى         آرام جان و موسم قلب رميده اى
از دامن تو دست ندارند عاشقان         پيراهن صبورى ايشان دريده اى
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك          در دلبرى به غايت خوبى رسيده اى
منعم كنى ز عشق وى اى مفتى زمان          معذور دارمت كه تو او را نديده اى
آن سرزنش كه كرد ترا دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا كشيده اى

غزل شماره 1

درد ما را نيست درمان الغياث         هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند         الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاى بوسه يى جانى طلب         مى كنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافر دلان         اى مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بى خويشتن
گشته ام سوزان و گريان الغياث

غزل شماره 2

تويى كه بر سر خوبان كشورى چون تاج         سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش         بچين زلف تو ما چين و هند داده خراج
بياض روى تو روشن چون عارض رخ روز         سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر         لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
ازين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت         كه از تو درد دل اى جان نمى رسد به علاج
چرا همى شكنى جان من ز سنگدلى         دل ضعيف كه باشد به نازكى چو ز جاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوانست         قد تو سرو ميان موى و بر به هياءت عاج
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى
كمينه ذره خاك در تو بودى كاج

غزل شماره 3

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح         صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات         بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسى نيافت خلاص         از آن كمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديده ام شده يك چشمه در كنار روان         كه آشنا نكند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت روح         وجود خاكى ما را ازوست لذت راح
بداد لعل لبت بوسه يى بصد زارى         گرفت كام دلم زو بصد هزار الحاح
دعاى جان تو ورد زبان مشتاقان         هميشه تا كه بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسى نيافت صلاح

غزل شماره 4

گل بى رخ يار خوش نباشد         بى باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان         بى لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل         بى صوت هزار خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد         جز نقش نگار خوش نباشد
با يار شكر لب گل اندام         بى بوس و كنار خوش نباشد
جان نقد محقرست حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

غزل شماره 5

درآ كه در دل خسته توان درآيد باز         بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان در بست         كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت         ز خيل شادى روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آنچه مى دارم         بجز خيال جمالت نمى نمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است دور از تو         ستاره مى شمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ         به بوى گلبن وصل تو مى سرايد باز
ببرد از من قرار و طاقت و هوش         بت سنگين دل سيمين بناگوش
نگارى چابكى شنگى كله دار         ظريفى مهوشى تركى قباپوش
ز تاب آتش سوداى عشقش         بسان ديگ دايم مى زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر         گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم         نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم ، دل و دينم ببردست         برو دوشش برو دوشش برو دوش
دواى تو دواى تست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش

غزل شماره 6

سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ         كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ
به جلوه گل سورى نگاه مى كردم         كه بود در شب تيره به روشنى چو چراغ
چنان به حسن و جوانى خويشتن مغرور         كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش سوسن         دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم         نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
يكى چو باده پرستان صراحى اندر دست         يكى چو ساقى مستان به كف گرفته اياغ
نشاط عيش و جوانى چو گل غنيمت دان
كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ

غزل شماره 7

دل من در هواى روى فرخ         بود آشفته همچون موى فرخ
به جز هندوى زلفش هيچ كس نيست         كه برخوردار شد از روى فرخ
سياهى نيك بختست آنكه دايم         بود همراز و همزانوى فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد         اگر بيند قد دلجوى فرخ
بده ساقى شراب ارغوانى         بياد نرگس جادوى فرخ
دو تا شد قامتم همچون كمانى         ز غم پيوسته چون ابروى فرخ
غلام همت آنم كه باشد
چو حافظ بنده و هندوى فرخ

غزل شماره 354 تعداد ابيات 1 - 7

گر ازين منزل ويران به سوى خانه روم         دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم         نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد ازين سير و سلوك         به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق ، گرم خون بخورند         ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم
بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار         چند و چند از پى كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروى چو محرابش باز         سجده شكر كنم وز پى شكرانه روم
خرم آن دم كه چو حافظ به تولاى وزير
سر خوش از ميكده با دوست به كاشانه روم

غزل شماره 355 تعداد ابيات 1 - 8

آن كه پامال جفا كرد چو خاك را هم         خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا         بنده ء معتقد و چاكر دولت خواهم
بسته ام در خم گيسوى تو اميد دراز         آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره اى خاكم و در كوى توام جاى خوشست         ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد         و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفى صومعه ء عالم قدسم ليكن         حاليا دير مغانست حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوى ميكده آى         تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم

غزل شماره 356 تعداد ابيات 1 - 15

ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم         از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع منست         جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستى و رندى نمى كنيم         لعل بتان خوشست و مى خوشگوار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زير كيست         مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم
اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند         وز مى جهان پراست و بت مى گسار هم
آن شد كه چشم بدنگران بودى از كمين         خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعه ء لبش         تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم
چون كاينات جمله به بوى تو زنده اند         اى آفتاب سايه ز ما بر مدار هم
چون آب روى لاله و گل فيض حسن تست         اى ابر لطف بر من خاكى ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس         وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملك و دين كه ز دست وزارتش         ايام كان يمين شد و دريا يسار هم
گوى زمين ربوده چوگان عدل اوست         وين بر كشيده گنبد نيلى حصار هم
بر ياد راى انور او آسمان به صبح         جان مى كند فدا و كواكب نثار هم
تا از نتيجه ء فلك و طور دور اوست         تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالى مباد كاخ جلالش ز سروران
وز ساقيان سرو قد گلعذار هم

غزل شماره 357 تعداد ابيات 1 - 9

در دم از يارست و درمان نيز هم         دل فداى او شد و جان نيز هم
اين كه مى گويند آن خوشتر ز حسن         يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كو به قصد خون ما         زلف را بشكست و پيمان نيز هم
داستان در پرده مى گويم ولى          گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهاى وصل         بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روى اوست         گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادى نيست بر كار جهان         بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضى نترسد مى بيار         بلكه از يرغوى ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ مى خورد
وآصف ملك سليمان نيز هم

غزل شماره 358 تعداد ابيات 1 - 11

فتوى پير مغان دارم و قوليست قديم         كه حرامست مى آن جا كه نه يار است نديم
چاك خواهم زدن اين دلق ريائى چه كنم         روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من         سالها شد كه منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت         اى نسيم سحرى ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذرى         سر بر آرد ز گلم رقص كنان عظم رميم
دلبرا ز ما به صد اميد ستد اول دل         ظاهرا عهد فرامش نكند خلق كريم
غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش         كز دم صبح مدد يابى و انفاس نسيم
فكر بهبود خود اى دل ز درى ديگر كن         درد عاشق نشود به به مداواى حكيم
گوهر معرفت آموز كه با خود ببرى          كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا         ورنه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد؟
شاكر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم

غزل شماره 359 تعداد ابيات 1 - 9

عمريست تا براه غمت رو نهاده ايم         روى و رياى خلق به يك سو نهاده ايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم         در راه جام و ساقى مهرو نهاده ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ايم         هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده ايم
عمرى گذشت تا به اميد اشارتى        چشمى بدان دو گوشه ء ابرو نهاده ايم
ماملك عافيت نه به لشكر گرفته ايم         ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ايم
در گوشه ء اميد چو نظارگان ماه         چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم
بى زلف سركشش سر سودائى از ملال         همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم
تا سحر چشم يار چه بازى كند كه باز         بنياد بر كرشمه ء جادو نهاده ايم
گفتى كه حافظا دل سرگشته ات كجاست ؟
در حلقه هاى آن خم گيسو نهاده ايم

غزل شماره 360 تعداد ابيات 1 - 7

ما بى غمان مست دل از دست داده ايم         همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسى كمان ملامت كشيده اند         تا كار خود ز ابروى جانان گشاده ايم
پير مغان ز توبه ء ما گر ملول شد         گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده ايم
كار از تو مى رود مددى اى دليل راه         كانصاف مى دهيم و ز راه اوفتاده ايم
چون لاله مى مبين و قدح در ميان كار         اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده ايم
اى گل تو دوش داغ صبوحى كشيده اى         ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم
گفتى كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده ايم

361
غزل شماره 361 تعداد ابيات 1 - 7

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم         از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم         تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت         به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين         به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست         كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار         كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما
از پى قافله با آتش آه آمده ايم

غزل شماره 362 تعداد ابيات 1 - 9

خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم         به ره دوست نشينيم و مرادى طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر         به گدائى ز در ميكده زادى طلبيم
اشك آلوده ء ما گرچه روانست ولى         به رسالت سوى او پاك نهادى طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام         اگر از جور غم عشق تو دادى طلبيم
نقطه ء خال تو بر لوح بصر نتوان زد         مگر از مردمك ديده مدادى طلبيم
عشوه اى از لب شيرين تو دل خواست به جان         به شكر خنده لبت گفت مزادى طلبيم
تا بود نسخه ء عطرى دل سودا زده را         از خط غاليه ساى تو سوادى طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد         ما به اميد غمت خاطر شادى طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم

غزل شماره 363 تعداد ابيات 1 - 7

ما ز ياران چشم يارى داشتيم         خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستى كى بر دهد         حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم
گفتگو آيين درويشى نبود         ورنه با تو ماجراها داشتيم
شيوه ء چشمت فريب جنگ داشت         ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
نكته ها رفت و شكايت كس نكرد         جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز         ما دم همت بر او بگماشتيم
گفت خود دادى به ما دل حافظا
ما محصل بر كسى نگماشتيم

غزل شماره 364 تعداد ابيات 1 - 7

صلاح از ما چه مى جوئى كه مستان را صلا گفتيم         به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانه ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود         گرت باور بود ورنه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اى ساقى خراب افتاده ام ليكن         بلائى كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايى پشيمانى خورى آخر         به خاطر دار اين معنى كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشادست ، بس خجلت به بار آورد         كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافه ام خون گشت كم زينم نمى بايد         جزاى آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتى اى حافظ ولى با ياردرنگرفت
ز بد عهدى گل گوئى حكايت با صبا گفتيم

غزل شماره 365 تعداد ابيات 1 - 8

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم         محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش         اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد         تا روى درين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس ازين مهر بتان را         مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه ازين بيش منافق نتوان بود         بنياد ازين شيوه رندانه نهاديم
چون مى رود اين كشتى سرگشته كه آخر         جان در سر آن گوهر يك دانه نهاديم
المنه لله كه چو ما بى دل و دين بود         آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالى ز تو بوديم چو حافظ
يارب چه گداهمت و شاهانه نهاديم

غزل شماره 366 تعداد ابيات 1 - 8

بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم          كز بهر جرعه اى همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق         شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
جائى كه تخت و مسند جم مى رود به باد         گر غم خوريم خوش نبود به كه مى خوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن         در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما         با خاك كوى دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا         ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
از جرعه ء تو خاك زمين در و لعل يافت         بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره به كنگره ء كاخ وصل نيست
با خاك آستانه ء اين در بسر بريم

غزل شماره 367 تعداد ابيات 1 - 12

خيز تا خرقه ء صوفى به خرابات بريم         شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوى رندان قلندر به ره آورد سفر         دلق بسطامى و سجاده ء طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحى گيرند         چنگ صبحى به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادى ايمن بستيم         همچو موسى ارنى گوى به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم         علم عشق تو بر بام سموات بريم
خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا         همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد         از گلستانش به زندان مكافات بريم
شرممان باد ز پشمينه ء آلوده ء خويش         گر بدين فصل و هنر نام كرامات بريم
فتنه مى بارد ازين سقف مقرنس برخيز         تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند         بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كى         ره بپرسيم مگر پى به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم

غزل شماره 368 تعداد ابيات 1 - 8

بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم         فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو در اندازيم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ريزيم         نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد         من و ساقى به هم تازيم و بنيادش براندازيم
بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما به ميخانه         كه از پاى خمت روزى به حوض كوثر اندازيم
يكى از عقل مى لافد يكى طامات مى بافد         بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
چو در دستست رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش         كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالى جناب انداز         بود كان شاه خوبانرا نظر بر منظر اندازيم
سخن دانى و خوش خوانى نمى ورزنددرشيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملكى ديگر اندازيم

غزل شماره 369 تعداد ابيات 1 - 8

صوفى بيا كه خرقه ء سالوس بركشيم         وين نقش زرق را خط بطلان به سركشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مى نهيم         دلق ريا به آب خرابات بركشيم
فردا اگر نه روضه ء رضوان به ما دهند         غلمان ز روضه ء حور ز جنت بدر كشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان         غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان         روزى كه رخت جان به جهانى دگر كشيم
كو جلوه اى ز ابروى او تا چو ماه نو         گوى سپهر در خم چوگان زر كشيم
سر خدا كه در تتق غيب منزويست         مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
حافظ نه حد ماست چنين لاف ها زدن
پاى از گليم خويش چرا بيشتر كشيم

غزل شماره 370 تعداد ابيات 1 - 7

دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم         سخن اهل دلست اين و به جان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب مى گذرد         چاره آنست كه سجاده به مى بفروشيم
خوش هوائيست فرحبخش خدايابفرست         نازنينى كه به رويش مى گلگون نوشيم
گل به جوش آمد و از مى نزديمش آبى         لاجرم زآتش حرمان و هوس مى جوشيم
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنرست         چون ازين غصه نناليم و چرا نخروشيم
مى كشيم از قدح لاله شرابى موهوم         چشم بد دور كه بى مطرب و مى مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم

غزل شماره 371 تعداد ابيات 1 - 8

ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم         غم هجران ترا چاره ز جائى بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددى         تا طبيبش به سرآريم و دوائى بكنيم
آن كه بى جرم برنجيد و به تيغم ز دو رفت         بازش آريد خدا را كه صفائى بكنيم
خشك شدبيخ طرب راه خرابات كجاست         تا در آن آب و هوانشو و نمائى بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اى دل ورنه         كار صعب است مبادا كه خطائى بكنيم
سايه ء طاير كم حوصله كارى نكند         طلب سايه ء ميمون همائى بكنيم
در ره نفس كزو سينه ما بتكده شد         تير آهى بگشائيم و غزايى بكنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه كجاست 
تابه قول و غزلش ساز نوائى بكنيم

غزل شماره 372 تعداد ابيات 1 - 8

مانگوئيم بد و ميل به نا حق نكنيم         جامه ء كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم         سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش         كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد         گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان         فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
شاه اگر جرعه ء رندان نه به حرمت نوشد         التفاتش به مى صاف مروق نكنيم
آسمان كشتى ارباب هنر مى شكند         تكيه آن به كه برين بحر معلق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم برو
ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم

غزل شماره 373 تعداد ابيات 1 - 7

بارها گفته ام و بار دگر مى گويم         كه من دلشده اين ره نه به خود مى پويم
در پس آينه طوطى صفتم داشته اند         آن چه استاد ازل گفت بگو مى گويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرائى هست         كه از آن دست كه مى پروريم مى رويم
دوستان عيب من بى دل حيران مكنيد         گوهرى دارم و صاحب نظرى مى جويم
گر چه با دلق ملمع مى گلگون عيب است         مكنم عيب كزو رنگ و ريا مى شويم
خنده و گريه ء عشاق ز جائى دگر است         مى سرايم به شب و وقت سحر مى مويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوى
گو مكن عيب كه من مشك ختن مى بويم

غزل شماره 374 تعداد ابيات 1 - 9

سرم خوشست و به بانگ بلند مى گويم         كه من نسيم حيات از پياله مى جويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند         مريد خرقه ء دردى كشان خوشخويم
ز شوق نرگس مست بلند بالائى         چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم

شدم فسانه به سرگشتگى چو گيسوى دوست     

    كشيد در خم چوگان خويش چون گويم

گرم نه پيرمغان در به روى بگشايد         كدام در بزنم چاره از كجا جويم
مكن درين چمنم سرزنش به خود روئى         چنانكه پرورشم مى دهند مى رويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين         خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
غبار راه طلب كيمياى بهروزيست         غلام دولت آن خاك عنبرين بويم
بيار مى كه به فتوى حافظ از دل پاك
غبار زرق به فيض قدح فرو شويم

غزل شماره 375 تعداد ابيات 1 - 10

گرچه ما بندگان پادشهيم         پادشاهان ملك صبح گهيم
گنج در آستين و كيسه تهى         جام گيتى نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور         بحر توحيد و غرقه ء گنهيم
شاهد بخت چون كرشمه كند         ماش آيينه ء رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب         ما نگهبان افسر و كلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما         كه تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقفست كه ما         روى همت به هر كجا كه نهيم
دشمنانرا ز خون كفن سازيم         دوستانرا قباى فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود         شير سرخيم و افعى سيهيم
وام حافظ بگو كه باز دهند
كرده اى اعتراف و ما گوهيم

غزل شماره 376 تعداد ابيات 1 - 11

افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن         مقدمش يارب مباركباد بر سرو و سمن
خوش به جاى خويشتن بود اين نشست خسروى         تا نشيند هركسى اكنون به جاى خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت         كاسم اعظم كرد از و كوتاه دست اهر من
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش         هر نفس با بوى رحمن مى وزد باد يمن
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او         در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانى چرخت رام شد در زير زين         شهسوارا چون به ميدان آمدى گوئى بزن
جويبار ملك را آب روان شمشير تست         تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد ازين نشگفت اگر با نكهت خلق خوشت         خيزد از صحراى ايذج نافه ء مشك ختن
گوشه گيران انتظار جلوه اى خوش مى كنند         بر شكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مى بنوش         ساقيا مى ده به قول مستشار مؤ تمن
اى صبا بر ساقى بزم اتابك عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه اى بخشد بهمن

غزل شماره 377 تعداد ابيات 1 - 7

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن         به شادى رخ گل بيخ غم ز دل بركن

رسيد باد صبا غنچه در وفادارى    

    ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن

طريق صدق بياموز از آب صافى دل         به راستى طلب آزادگى ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل گلاله نگر         شكنج گيسوى سنبل ببين بروى سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد         بعينه دل و دين مى برد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار         براى وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوى پير صاحب فن

غزل شماره 378 تعداد ابيات 1 - 9

چوگل هر دم به بويت جامه بر تن          كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گوئى كه در باغ         چو مستان جامه را بدريد بر تن
تنت در جامه چون در جام باده         دلت در سينه چون در سيم آهن
من از دست غمت مشكل برم جان         ولى دل را تو آسان بردى از من
به قول دشمنان برگشتى از دوست         نگردد هيچكس با دوست دشمن
مكن كز سينه ام آه جگر سوز         بر آيد همچو دود از راه روزن
ببار اى شمع اشك از چشم خونين         كه شد سوز دلت بر خلق روشن
دلم را مشكن و در پا مينداز         كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بسته است حافظ
بدينسان كار او در پا ميفكن

غزل شماره 379 تعداد ابيات 1 - 8

فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان         لب بگشا كه مى دهد لعل لبت به مرده جان
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مى رود         گو نفسى كه روح را مى كنم از پيش روان
گر چه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت         همچو تبم نمى رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن         چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
اى كه طبيب خسته اى روى زبان من ببين         كاين دم و دود سينه ام بار دلست بر زبان
باز نشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين         نبض مرا كه مى دهد هيچ ز زندگى نشان ؟
آن كه مدام شيشه ام از پى عيش داده است         شيشه ام از چه مى برد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگى شعر تو داد شربتم
ترك طبيب كن بيا نسخه ء شربتم بخوان

غزل شماره 380 تعداد ابيات 1 - 6

چندانكه گفتم غم با طبيبان         درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست خاريست         گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا باز بيند         چشم محبان روى حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست         يارب مبادا كام رقيبان
اى منعم آخر بر خوان جودت
   
    تا چند باشيم از بى نصيبان
حافظ نگشتى رسواى گيتى 
گر مى شنيدى پند اديبان


http://www.kabulafghanistan.blogfa.com/post-25.aspx

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  | 

جلسات سعدی‌شناسی (جلسهء پانزدهم)

  جلسات آشنايي با سعدي (انديشه، بررسي و شرح غزليات و بوستان و گلستان) بصورت online در سرويس چت Paltalk برگزار مي‌شود. Paltalk برنامه‌اي شبيه Yahoo Messenger است که مي‌توانيد آن را از سايت www.paltalk.com دانلود کنيد و بر روي کامپيوتر خود نصب کنيد.

         زمان برگزاري هر جلسه را چند روز قبل از برگزاري آن از طريق email به اعضاي خبرنامه اعلام مي‌کنيم. براي عضويت در خبرنامه کافي است در سمت راست اين صفحه، در قسمت "خبرنامه جلسات"، نام و آدرس email خود را وارد کنيد. بدين ترتيب در ليست خبرنامهء سايت قرار مي‌گيريد و هرگونه خبر جديدي در رابطه با زمان و نحوهء برقراري جلسات، از طريق پست الکترونيک به اطلاعتان خواهد رسيد. (چنانچه احياناً قسمت "خبرنامه جلسات" در سمت راست صفحه را نمي‌توانيد ببينيد، با ارسال يک نامه با عنوان Newsletter به آدرس Panevis@yahoo.com مي‌توانيد عضو خبرنامه شويد.)

        

  

        

          + آخرين خبرنامه

 

          + صفحه اصلی جلسات سعدی

 

          + صفحه اصلی کل جلسات (مولانا، حافظ، سعدی ...)

 

 

      متن مورد اشاره در اين جلسه، در ذيل آمده است:

مضامين اصلي غزل سعدي:

 1- عهد الست (پيمان پيشان)

2- جهان با روي او و بي‌روي او

3- ارادهء او، ارادت ما

4- بي‌نيازي و بي‌نوايي

5- ميان دوست و جز دوست

6- در باغ نظر

7- فراخناي حيرت و تنگناي بيان

8- مستي يا مستوري

9- ميان چاه کنعان و سرير مصر

 

 

8- مستي يا مستوری (ادامه ...)

 

...

 

برخيز تا يکسو نهيم اين دلق ازرق‌فام را                         بر باد قلاشي دهيم اين شرک «تقوي» نام را

ازسر صوفي سالوس دوتايي برکش                              کاندر اين ره ادب آن است که يکتا آيند

اي صوفي سرگردان، در بند نکونامي                             تا درد نياشامي، زين درد نيارامي

سجاده‌نشيني که مريد غم او شد                                آوازه‌اش ازخانهء خمار برآمد

به‌درنمي‌رود از خانگه يکي هشيار                                که پيش شحنه بگويد که: صوفيان مستند

مطربان رفتند و صوفي در سماع                                  عشق را آغاز هست، انجام نيست

بيار، اي لعبت ساقي، بگو، اي کودک مطرب                   که صوفي در سماع آمد، دوتايي کرد يکتايي

شوري ز وصف روي تو درخانگه فتاد                              صوفي طريق خانه خمار برگرفت

من طاقت شکيب ندارم ز روي خوب                             صوفي به عجز خويشتن اقرار مي‌کند

سعدي علم شد در جهان، صوفي و عامي گو بدان          ما بت‌پرستي مي‌کنيم، آنگه چنين اصنام را

محتسب گر فاسقان را نهي منکر مي‌کند                      گو بيا کز روي مستوري نقاب افگنده‌ايم

با محتسب شهر بگوييد که: زنهار                                در مجلس ما سنگ مينداز، که جام است

لاابالي چه کند دفتر دانايي را؟                                    طاقت وعظ نباشد سرسودايي را

سعديا، نامت به رندي در جهان افسانه شد                  ازچه مي ترسي؟ دگر بعد از سياهي رنگ نيست

غلام همت شنگوليان و رندانم                                      نه زاهدان که نظر مي‌کنند پنهانت

گرچه قومي را صلاح و نيکنامي ظاهر است                     ما به قلاشي و رندي در جهان افسانه‌ايم

خبر از عشق نبوده‌ست و نباشد همه عمر                     هرکه او را خبر از شنعت و رسوايي هست

سعدي، غم عشق خوبرويان                                       چندان که تو مي‌خوري، نديدم

ديدم همه صوفيان آفاق                                               مثل تو قلندري نديدم

هرکه با مستان نشيند، ترک مستوري کند                      آبروي نيکنامان در خرابات، آب جوست

زهد پيدا کفر پنهان بود چندين روزگار                              پرده از سر برگرفتيم آنهمه تزوير را

تو در کمند نيافتاده‌اي و معذوري                                     از آن به قوت بازوي خويش مغروري

گر آنکه خرمن من سوخت، با تو پردازد                            ميسرت نشود عاشقي و مستوري

قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش                                که در اين خيل حصاري به سواري گيرند (حافظ)

چنان از خمر و زمر و ناي و ناقوس                                  نمي‌ترسم که از زهد ريايي

عافيت خواهي، نظر در منظر خوبان مکن                         ور کني، بدرود کن خواب و قرار خويش را

خواب در عهد تو در چشم آيد؟ هيهات!                           عاشقي کار سر نيست که بر بالين است

پايي که برنيايد روزي به سنگ عشقي                           گوييم: جان ندارد، يا دل نمي‌سپارد

روي به محراب نهادن چه سود                                       دل به بخارا و بتان طراز؟  (رودکي)

تا خود کجا رسد به قيامت نماز من                                من روي در تو و همه‌کس روي در حجاز

جلوه بر من مفروش، اي ملک الحاج، که تو                      خانه مي بيني و من خانه‌خدا مي‌بينم (حافظ)

ترسم نماز صوفي، با صحبت خيالت                              باطل بود، که صورت بر قبله مي‌نگاري

مي ترسم از خرابي ايمان، که مي‌برد                            محراب ابروي تو حضور نماز من (حافظ)

دست سعدي به جفا نگسلد از دامن دوست                   ترک لولو نتوان گفت که دريا خطر است

عاشق آن است که بي‌خويشتن از ذوق سماع                پيش شمشير بلا رقص‌کنان مي‌آيد

زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت                          کآنکه شد کشتهء او نيک‌سرانجام افتاد  (حافظ)

زان سوي بحر آتش اگر خوانيم به لطف                          رفتن به روي آتشم از آب خوشتر است

سعدي، به لب دريا، دردانه کجا يابي؟                           در کام نهنگان رو، گر مي‌طلبي کامي

ميان ما بجز اين پيرهن نخواهد بود                               و گر حجاب شود، تا به دامنش بدرم

چه کنم؟ دست ندارم به گريبان اجل                             تا به تن در، ز غمت پيرهن جان بدرم

سروبالاي من آنگه که درآيد به سماع                            چه محل جامهء جان را که قبا نتوان کرد؟ (حافظ)

بيا تا جان شيرين در تو ريزم                                        که بخل و دوستي با هم نباشد

جان مي‌روم که در قدم اندازمش ز شوق                       درمانده‌ام هنوز، که نزلي محقر است

حقيقت آن که نه در خورد اوست جان عزيز                     وليک در خور امکان و اقتدار من است

جان شيرين فداي صحبت يار                                       شرم دارم که نيک مختصر است

اين قدر دون قدر اوست ولي                                       حد امکان ما همين قدر است

مقدور من سريست که در پايت افگنم                           گر زان که التفات بدين مختصر کني

بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ                                   در طريق عشق اول منزل است

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست                        که زندگاني او در هلاک بودن اوست

سعديا کنگره وصل بلند است و هر آنک                         پاي بر سر ننهد دست وي آنجا نرسد

خرم آن روز که جان مي رود اندر طلبت                          تا بيايند عزيزان به مبارکبادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق                      هر دم آيد غمي از نو به مبارکبادم (حافظ)

 

9- ميان چاه کنعان و سرير مصر

 

برآميزي و بگريزي و بنمايي و بربايي                            فغان از قهر لطف اندود و زهر شکر آميزت

من آن نيم که دل از مهر دوست بردارم                         و گر ز کينهء دشمن به جان رسد کارم

نه بوي رفتنم از خاک آستانهء دوست                          نه احتمال نشستن نه پاي رفتارم

بيايمت که ببينم کدام زهره و يارا؟                              روم که بي تو نشينم کدام صبر و جلادت؟

نه قوتي که توانم کناره جستن از او                            نه قدرتي که به شوخيش در کنار کشم

نه بخت و دولت آنم که بي‌تو بنشينم                          نه صبر و صاقت آنم که از تو درگذرم

بو العجب واقعه‌اي باشد و مشکل دردي                       که نه پوشيده توان داشت نه گفتن يارند

دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد                       نه به وصل مي‌رساني نه به قتل مي‌رهاني

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق                             نه پاي رفتن از ين ناحيت نه جاي مقام

روز وصلم قرار ديدن نيست                                        شب هجرانم آرميدن نيست

اي نفس خرم باد صبا                                              از بر يار آمده اي مرحبا

قافله شب چه شنيدي ز صبح؟                                  مرغ سليمان چه خبر از سبا؟

بر سر خشم است هنوز آن حريف                              يا سخني مي رود اندر رضا؟

از در صلح آمده اي يا خلاف؟                                      با قدم خوف روم يا رجا؟

بار دگر گر به سر کوي دوست                                    بگذري اي پيک نسيم صبا

گو: رمقي بيش نماند از ضعيف                                  چند کند صورت بي‌جان بقا؟

غم و شادي بر عارف چه تفاوت دارد؟                          ساقيا باده بده شادي آن کاين غم ازوست

غم شربتي ز خون دلم نوش کرد و گفت:                     اين شادي کسي که درين دور خرم است

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد                      ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم (حافظ)

شادي به روي آن‌که به روي تو جام مي                       از دست غم ستاند و بر ياد غم خورد (خاقاني)

غم تو خجسته بادا که غميست جاوداني                     ندهم چنين غمي را به هزار شادماني (نظامي)

                                                 -----------------------

مرا سخن به نهايت رسيد و فکر به پايان                      هنوز وصف جمالت نمي‌رسد به نهايت

در نمازم‌ خم‌ ابروي‌ تو با ياد آمد/حالتي‌ رفت‌ كه‌ محراب‌ به‌ فرياد آمد

برگرفته شده از:http://shabsadi15.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  2010/11/20ساعت   توسط ...  | 

من همان

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

 

یک شب کنار زاهد و

یک شب کنار ساقی ام

 

از باده مدهوشم کنید

 

در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم

 

پندم ای زاهد مده   

     پندم ای زاهد مده

با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی مردم

 پنبه در گوشم کنید

 

دردی کشم

 دردی کشم

بار رفیقان میکشم

پر میکشم همچون همای

ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید

+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت   توسط ...  | 

فلسفه و فقه و عرفان

مولوی در قصه صدرجهان و وکیل او (دفتر سوم ) در مقایسه ی نگاه عارفانه و فقیهانه و فیلسوفانه به شورانگیزی هرچه تمام  سخن می گوید. صدر جهان، حاکم بخارا بود و وکیلی و مشاوری داشت که ارتباطی عمیق و عارفانه با هم داشتند. در اثر سوءتفاهمی صدر بر وکیل خشم می گیرد و او از بخارا می گریزد و به مدت ده سال آواره می شود ولی بیش از این تاب دوری نمی آورد و علی رغم خطرِ از دست دادن جان، به نزد صدرجهان باز می گردد و البته صدر هم او را بسیار می نوازد. مولوی درباب نصیحت ناصحان به وکیل می گوید این نصایح، آتش عشق را شعله ورتر می سازد و از روی علم نمی توان، عشق را تحلیل کرد و امثال بوحنیفه و شافعی درسی غیر از درس عشق و درد عشق بلد بودند و این نصایح فقیهانه و عالمانه درعاشق در نمی گیرد و بلکه تاثیر معکوس دارد:

 

گفت: ای ناصح، خمش کن چند چند؟           پند کم ده، زان که بس سخت است پند

سخت تر  شد  بندِ  من   از   پندِ  تو             عشق  را    نشناخت     دانشمنـدِ   تـو

آن طرف  که  عشق  می افـزود   درد             بوحنیفه   و   شافعی،    درسی    نکرد

تو  مکن تهدید از  کشتن،   که    من             تشنه ی   زارم   بـه   خون    خویشتن

عاشقان را هر   زمانی،   مردنی   است                  مردن   عشاق،  خود  یک  نوع   نیست

آزمودم  مرگِ من در    زندگی    است                 چون رَهَم زین زندگی ،  پایندگی  است

و بعد بیت معروف منسوب به حلاج را نقل می کند که ای دوستانِ مورد اعتمادم، بکشید مرا که در مرگ من حیات اندر حیات وجود دارد:

اقتلونی،      اقتلونی    یا     ثقات                     انّ   فی  قتلی،  حیاتا    فی   حیات

و بعد می گوید درسی که عاشق می خواند از نوع دیگر است:

عاشقان را شد مدرس، حسنِ دوست                 دفتر و درس و سبقشان[1]، روی اوست

و پس از آن از اصطلاحات علمی و فقهی و فلسفی، معانی کاملا عارفانه استخراج می کند:

درسشان  آشوب و  چرخ و   زلزله                     نه " زیادات" ست و باب " سلسله"

" زیادات و سلسله " دو کتاب فقهی حنفی و شافعی اند.

" سلسله" ی این قوم، جعد مشکبار                  مسئله ی " دور" است، لیکن دورِ یار

 

دور و سلسله، مباحث فلسفی و کلامیند و می گویند استدلالی که به دور باطل و تسلسل بیانجامد، بی اعتبار است ولی عرفا در دنیای دیگری سیر می کنند. " سلسله " ی آن ها زنجیر گیسوان یار است و "دورِ" مورد نظر آن ها گشتن به دور یار است.

گَر دَمِ  خُلع   و   مُبارا     می رود                    بد مبین ، ذکرِ بخارا  می رود

در فقه " خلع و مبارات" دونوع طلاق شرعی است ولی منظور عاشق از طلاق و جدایی، جدایی از بخارا و معشوق است و خلاصه حرف آخر این که:

                     آن بخاری ، غصه ی دانش نداشت                     چشم برخورشید بینش می گماشت

+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت   توسط ...  | 

ابوالمجدود بن آدم سنايي غزنوي (وفات پس از 535 هـ)

سنايي را مي‌توان بنيان‌گزار "ادبيات تعليمي" صوفيه دانست كه بعدها توسط "عطا"ر، "مولوي" و" شيخ محمود شبستري" ادامه يافت. در واقع اينان را بايد مبدع نوعي از تصوف به نام تصوف" شاعرانه" دانست كه پيوند عميق و وثيقي بين عرفان و هنر و خاصه شعر برقرار مي كند.

     "سير العباد" مثنوي كوتاهي است در سير و سلوك از ناسوت به ملكوت كه يادآور "كمدي الهي" "دانته" است. اين سفر از" نفس ناميه" شروع و به "نفس عاقله" كه سمبل پير است مي‌رسد .شاعر به كمك پير از منازل و شهرهاي مجازي عبور مي‌كند. سنايي هم شاعر است و هم صوفي و هم حكيم و همه ي همش مصروف تصوف نبود. او اصولاً اهل تصوف خانقاهي هم نيست و حكيمي است كه در نجوم و طب و موسيقي هم سررشته دارد. اگر چه در ديوان شعرش، شاعري فارغ از تصوف است ولي در "حديقه الحقيقه" به يك صوفي تمام عيار تبديل مي‌شود. اين اثر ده هزار بيتي را مي‌توان نخستين شعر تعليمي صوفيه دانست.

    سنايي در آخر دوران "غزنويان" و ابتداي زمان "سلاجقه" مي زيست . در ابتداي جواني به مداحي اهل قدرت و كار دنيا پرداخت ولي سپس به عرفان روي آورد. كليات سنايي مربوط به دورة اول مي شود ولي ساير آثارش به دورة دوم زندگي او مربوط است . معروف ترين اثر او "حديقه الحقيقه" -معروف به الهي نامه- شامل ده باب و ده هزار بيت در توحيد و حكمت و پند و نصيحت است . خودش در" طريق التحقيق" نحوة تحول روحيش را اين گونه شرح مي دهد:

آخــر الامـــر يك شبـي بــا دل                             گفتم اي خفته ي زِ خــود غافــل

چنــــد گِــرد دروغ گــردي تــو                             آبـرويــم بـَري ، چـه مـردي تــو؟

بس از اين وصف زلف و طرّه و خال                            بس از اين هــرزه گفتگوي محــال

چــون زِ مــدح ، آبــروي نفــزايـد                             گــر نگـــويي مديــح هم، شـايـد

زيــن سپس در ره طــريقت پـوي                             گـر سخن گويي ، از حقيقت گـوي

پيش از تحول در بارة شراب مي گويد :

باده در پيش اَندُه استـاده است                                 زان كه غمخوار آدمي باده است

ولي پس از دگرگوني در بارة مي چنين مي سرايد:

نكند دانا مستي ، نخورد عاقل ، مَي                               در رهِ پستي هــرگز، ننهد دانا ، پَي

چه خوري چيزي كه خوردنِ آن چيز،تو را                نَي چُنان سرو نمايد ، به مثَل سرو ،چو  نَي

گر كني بخشش ،گويند كه مَي ، كرد ، نه او               گر كني عربده ، گويند كه او كرد ، نـه مَي

مولوي هم دَينش به عطار و سنايي را چنين ادا مي كند:

عطار روح بود و سنايي دو چشم او                          مـا از پي سنـايي و عطار آمديــم

سنايي به دليل احاطه بر علوم زمانه از اندك شاعراني است كه چون فردوسي و خيام و نظامي لقب "حكيم" دارند.

ابياتي از قصيده معروف و بلند او را با هم مي خوانيم :

مكن در جسم و جان منزل، كه اين دون است و آن والا

                                               قدم زين هر دو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آن جا

سخن كز روي دين گويي ، چه عبــراني ، چه ســرياني

                                              مكان كـز بهـرِ حق جويي ، چه جابلقا ، چه جابـلسا

چـه مـاني  بهـرِ مُرداري ، چـو زاغان انـدر اين  پستي

                                              قفس بشكن چــو طاووسان ، يكي بـَرپـَر  برين  بالا

عــروسِ حضــرتِ قـرآن ، نقـاب آنگه بـر اندازد

                                                 كه دارالملك ايمـان را ، مجـرّد بينـد  از غــوغــا

عجب نبود گر از قرآن ، نصيبت نيست جز نقشي

                                                 كه از خــورشيـد ، جُـز  گَرمي، نيابد چشمِ نابينا

بـه تيغ عشق شـو كشته كه تا عمــر ابـد يـابـي

                                                 كه از شمشير بويحيي ، نشان ندهد كس از احيـا

جهـان هَزْمان همي گويد كه دل درما نبندي بـه

                                                تو خـود مي پنـد ، ننيوشي از اين گـوياي ناگـويا

تو چون موري و اين راهست همچون مويِ بت رويان

                                                مــرو زنهـار بـر تقليـد و بـر تخميـن و بـََر عَميـا

چو علـم آموختي از حرص آنگه ترس ،كانـدر شب

                                                 چــو دزدي با چــراغ آيـد ، گـُـزيده تـر بَرَد كالا

به طاعت جـامه نـو كـن زِ بهــر آن جهـان ورنـه

                                                چو مرگ اين جامه بستاند،تو عريان ماني و رسـوا

 

                                                          منبع : مقدمه ي" مدرس رضوي" بر ديوان سنايي غزنوي 

http://amin-mo.blogfa.com/post-333.aspx

+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت   توسط ...  | 

طرحِ یک بیت مشکل

مولانا در دفتر سوم- آن جا که شرح تکامل از جماد به بنات و حیوان و آدم و ملائک را بیان می کند- می گوید بالاخره انسان به هستی مطلق باز می گردد و این به معنای معدوم شدن اوست که مطابق آیه ی شریفه "انا لله و انا الیه راجعون"، اتفاق می افتد. این مقام فنای مطلق را مولوی " عدم " می نامد و عدم را به سازی تشبیه می کند که در گوش دل انسان آیه ی " اناالیه راجعون " را زمزمه می کند:

پس عدم گردم، عدم چون ارغنون           گویـدم که :  انّــا الیه راجــعون

ارغنون همان ارگ یا قانون است که در کلیساها برای سرودهای مذهبی از آن استفاده می شود اما معلوم نیست چرا مولوی از بین سازها ارغنون را انتخاب کرده و آوای آن یا خصوصیات این ساز چه ویژگی خاصی دارد که با محتوای آیه ی شریفه تناسب دار. شاید هم اشاره ای به ماهیت موسیقی نزد عرفا باشد که طبق آن موسیقی یاد آور بهشتی است که انسان از آن رانده شد و بازگشت به این بهشت، نوعی بازیابی الحان بهشتی هنگام رجعت به سوی خداست. چنان که خود مولانا می گوید:

بانگ گردشهای چرخست اینکه خلق     می‌سرایندش به طنبور و به حلق

پس حکیمان گفته‌اند این لحن ها     از دوارِ چرخ، بگرفتیم ما

مؤمنان گویند که آثار بهشت    نغز گردانید هر آوازِ زشت

ناله‌ی سُرنا و تهدید دُهُل     چیزکی ماند بدان ناقورِ کُل

ما همه اجزای آدم بوده ایم    در بهشت آن لحن ها بشنوده‌ایم

گرچه بر ما ریخت آب و گِل، شکی    یادمان آید از آن ها اندکی


http://amin-mo.blogfa.com/

+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت   توسط ...  | 

تاریخ تصوف48(ابن عربی6)

در ترازوي نقد:

 

      كلي‌ترين بحثي كه در نقد و بررسي عرفان مي تواند مطرح باشد، اين است كه آيا اين رويكرد در اشكال قديمي‌اش، چيزي براي گفتن و آموختن به نسل معاصر دارد يا اينكه در بهترين حالت بايد آن را موضوعي تاريخي و پيوسته به گذشته تلقي نمود كه صرفاً به كار مورخان اين رشته مي آيد. و همين سؤال را به صورتي ديگر هم مي توان طرح كرد و پرسيد كه علت اقبال روزافزون به رويكرد عرفاني -خاصه بين اهل فكر و انديشه- در غرب و شرق عالم را چگونه مي توان توجيه كرد؟

      به اين سؤال كلي ابتدا جوابي كلي مي دهم و بعد سعي در باز كردن بيشتر آن جواب خواهم كرد.

      اهم تفكرات عارفانه را در سه رويكرد وجودشناسانه، معرفت شناسانه و خودشناسانه فصل بندي كرديم و بايد بگوييم از ميان اين سه رويكرد دليل اصلي بازگشت به تفكر عرفاني را بايد به بعد خودشناسانه و كمال گراي آن و سپس به جنبه معرفت شناسانه اش مربوط دانست. عرفان كهن هنوز هم در اين دو زمينه حرف هاي زيادي براي نسل ما و حتي نسل هاي بعد از ما دارد ولي جنبه وجودشناسانه عرفان كهن به دليل درآميختگي به اسطوره و خيال، بيشتر مي تواند زمينه اي براي كار اسطوره شناسان باشد و جاي نقد بسيار دارد.

      علي ايحال بايد گفت بازگشت به عرفان، عمدتاً بازگشت به معنويت گم گشته اي است كه در گذشته عمدتاً صبغه اي ديني داشته است و عرفاي گذشته اين معنويت را در قالب برداشت هاي اخلاقي و انساني از دين تداوم مي بخشيدند و البته اين برداشت ها در مقابل برداشت هاي انحصارگرا، استبدادگرا و خشونت گرا از دين- كه متأسفانه امروز به خصوص در كشورهايِ با عقب ماندگي فرهنگي بيشتر، باز موضوعيت يافته است- جاذبه زيادي خاصه بين روشنفكرانِ معاصر يافته است.

      برداشت ها و قرائت هاي عارفانه از اخلاق و كمال و حتي معرفت شناسي به نحو شگفت انگيزي بر جديدترين برداشت هاي متأخر تطبيق مي كنند. اصطلاح نيچه اي رفتن به «فراسوي نيك و بد» و اصطلاحات «تقابل شكني و شالوده شكنيِ» تضادهاي خودساخته و دوقطبي هاي ذهني مثل دوقطبي «عين و ذهن» و «جوهر و عرض» و … كه در آراء پست مدرنيستي آمده است، از آن قبيل است. حتي برداشت‌هاي سياسي تائوئيستي از حكومت هم، حداقل در كليات آن، شباهت زيادي با آرا جديد در فلسفه سياسي دارد. اينكه عرفان كهن «عقل» را در محدوده اي خاص به رسميت مي شناسد و آن را دايرمدار معرفت نمي‌داند و نياز به معرفت شهودي را براي بررفتن و برگذشتن از تعقل لازم مي‌داند، به صورت‌‌هاي مختلف در نظريات فلاسفه پست مدرن انعكاس يافته است و همه اين شباهت ها اين سؤال را مطرح مي‌كند كه چگونه علي رغم فروبستگي ذهني و عدم رشد فكري و علمي در گذشته، نظرياتي مطرح شده كه با آخرين تئوري هاي روانشناسي و فلسفي و زبان شناسي معاصر تطبيق مي‌كند. حتي در زمينه زبان‌شناسي كه علمي تقريباً نوين است، ابن عربي و لائوتسه، حرف هائي براي گفتن دارند. 

      من به نوبه خودم علت اين بصيرت فراتاريخي را در همين كلمه «بصيرت» مي بينم. بصيرت دلالت بر همان شهودِ برگذشته از عقل دارد. ادراك عقلي مبتني بر تصورات ذهني و قياسات عقلي است در حاليكه ادراكات شهودي- همان گونه كه از ريشه لغوي آن هم برمي‌آيد- مبتني بر مشاهده مستقيم -اند. طبيعي است قول و گفتار مشاهداني كه از مشاهدات خود سخن مي‌گويند، شباهت بيشتري به هم دارد تا قول و گفتار كساني كه از استنتاجات عقلي و فكري خود سخن مي‌گويند. دسته اول منظره واحدي را مشاهده و آن را توصيف مي‌كنند. دسته دوم به توصيف ظن و گمان و تصورات ذهني خود مي‌نشينند. از همين روست كه با نگاهي به تاريخ فلسفه از تشتت عجيب آرا و افكار فلاسفه و تخالف و تقابل و تضاد آن‌ها سردرگم مي‌شويم ولي در مقايسه تطبيقي عرفان اسلامي و چيني و ژاپني و سرخپوستي و تبتي و هندي و حتي عرفايي مثل اسپينوزا و رواقيون، به صورت غريبي احساس مي‌كنيم همه يك چيز مي‌گويند و اگر تفاوتي هست در تعابير است نه در معاني.

      اما هر چند اهل عرفان در زمينه خودشناسي و كمال و اخلاق و در زمينه رابطه عقل و شهود سخنان بديعي گفته اند، به نظر مي رسد در زمينه وجودشناسي عمدتاً به راه ظن و گمان رفته اند. به اعتقاد بنده دريافت هاي ابن عربي و لائوتسه در اين زمينه ها، از راه شهود و مكاشفه به دست نيامده بلكه نتيجه كوشش هاي عقلي و فكري آنان براي حل جدولي به نام معماي هستي بوده است و خانه- هاي خالي اين جدول عمدتاً بر اساس استنتاجات قياسي و ذهني پر شده اند. به خصوص در مورد ابنِ عربي او معذور است و محدوديت هاي بيشتري هم داشته و مثلاً به عنوان يك مسلمان مي بايست از مسئله اسم نور خداوند و ساير «اسماء الهي» او و آموختن آن ها به انسان و غيره ذلك، تأويل قابل قبولي به دست دهد و لذا دست به تقسيم بندي حضرات پنج گانه خلقت زده و فلسفه آفرينش را بر مبناي آن توضيح داده است. البته خود اين مسئله و معماي" فلسفه خلقت" چنان پيچيده و غامض است كه معارضان اهل عرفان هم نتوانسته اند هيچ قدم مقبولي در جهت حل آن بردارند. حداقل عرفا توانسته اند رابطه خداوند و كائنات را با نظريات وحدت وجودي و وحدت شهودي به وجه قابل قبول- تري برقرار كنند ولي اهل كلام و فلسفه كم ترين توفيقي در اين زمينه نداشته اند و دچار تناقضات عجيب و غريبي در توضيح نحوه ايجاد اين رابطه شده‌اند و در آخر كار هم امر به سكوت، تعطيل عقل و رفتن به راه آبا و اجدادمان كرده‌اند.

      ابن عربي براي اثبات وجود حضرات پنجگانه استدلالي نمي‌كند. نحوة رسيدن او به اين تصوير متافيزيكي از عالم مي تواند چنين بوده باشد كه اولاً خداوند در ذات خود هيچ سنخيتي با كائنات ندارد. لذا در حضره ي نخست به تنزيه مطلق اتكا مي كند ولي اگر ذات در اين مرحله مي ماند كه دنيايي خلق نمي شد لذا بايد به گونه اي رابطه ي بين خالق و مخلوق ايجاد شود و چون خداوند بالذات از سنخ ما نيست، مي بايست حضراتِ واسطه اي براي برقراري اين ارتباط، خلق شده باشند كه اين حضرات، بين ذات حق و اعيان جزئي قرار مي گيرند. از آن جا كه در قرآن از اسماء الهي ياد شده، ابن عربي آن ها را اولين واسطه و دومين حضرت وجودي ناميده و افعال الهي را هم در حيطه سومين حضرت يا «رب» قرار داده. مرحله چهارم وجودِ ذهنيِ ممكنات است كه بدان ها اعيان ثابته و عالم مثال گفته مي‌شود درست مثل نقشه‌اي كه در ذهن مهندسي براي ساخت خانه‌اي هست ولي هنوز به فعليت درنيامده و نهايتاً، تابش اسم نور الهي به اين اعيان، سايه اي را مشهود مي سازد كه عالم اعيان جزئي نام دارد. لذا اين عالم سايه حق است كه از تابش نور الهي بر عيون ثابته اشيا به وجود آمده است. مفهوم" اعيان ثابته" را به احتمال قوي ابن عربي از افلاطون و افلاطونيان گرفته. افلاطون هم اعتقاد دارد كه عالم اعيان جزئي در تحول و حدوث دائمي است و سايه عالم بالاتري بنام عالم مُثُل است و اين اعتقاد در آراي فلاسفه‌ي اسلامي كه مشرب عرفاني داشته‌اند از جمله مولوي و ابنِ عربي و پس از آن ها ملاصدرا و ديگران آمده است. علاوه بر اين ابن عربي از مفاهيم ارسطويي هم متأثر بوده است. نسبت اعيان ثابته به اعيان مشهود، مشابه نسبت «هيولي» به «صورت» در فلسفه ارسطو هم هست. در فلسفه هگل هم انديشه هبوط و صعود «ايده مطلق»، محور كل سيستم فكري اوست كه شباهت زيادي به آراي ابن عربي و لائوتسه دارد.لذا برخلاف ادعاي بزرگاني نظير ابن عربي ، همه دريافت هاي آنان مبتني بر شهود نبوده است بلكه هم از آراي فلاسفه‌ي متقدم متاثر بوده اند و هم بعضا بر سبيل وهم و گمان رفته‌اند.

     لذا دريافت ابن عربي از نحوه‌ي خلقت و متافيزيك آن، نوعي خيال پردازي در جهت پركردن خانه‌هاي جدولي است كه به آن معماي هستي مي گوييم و مثلاً براي فرار از تناقض نيازمندي يا بي نيازي ذات حق به خلق عالم، مجبور به تصور عوالم واسطه اي گشته است ولي متوجه نيست كه به اين ترتيب مسئله را چند مرحله عقب تر برده بدون آن كه آن را حل كرده باشد چرا كه باز اين سؤال باقي است كه خداوند چه نيازي به خلق عالم اسماء و از آن جا جهت گيري به سمت خلقت پيدا كرد و خداوند چه نيازي به تماشاي خود در آيينه خلقت داشت و قس علي هذا. البته و صد البته نواقص و ايرادات فلسفه خلقت در نزد عرفا، دليل بر كامل بودن اين فلسفه نزد فلاسفه و متكلمين و فقها نيست و حداقل ، تحليل و تبيين عرفا از مسائلي نظير جبر و اختيار، خير و شر و عدل الهي قابل قبول تر از همگنانشان در مشارب غير عرفاني بوده است. عده‌اي از ترس شك كردن در عقايد سنتي و موروثي خود، حتي جرأت ورود در اين وادي را نداشته‌اند.

      به طور كلي هر چند كُميت اهل عرفان نيز در وجودشناسي نظير كميت ديگران لنگ است، اما تحليل آن ها در معرفت شناسي و خودشناسي درخشان و كاملاً قابل استفاده و لذا براي نسل معاصر هم هنوز جذاب است.

      مشكل وجودشناسي عرفا- و نيز ساير اهل انديشه- در آن است كه از عوالمي سخن مي گويند كه در ظرف ذهن و زبان معمول بشر نمي گنجد مانند ذات حق. كانت نشان داده است كه سخن گفتن از اين عوالم به قضاياي "جدلي الطرفين" و بي حاصل يعني جدلي طولاني و هميشگي و لاينحل مي‌انجامد. اما به محض آن كه از عالم ذات (نومن) به عالم پديدار (فنومن) و ذهن بازمي گرديم، گفته ها معقول‌تر و منطقي‌تر مي‌شود. اين بازگشت گاهي در خود آثار عرفا هم صورت گرفته است. مثلاً ابن عربي مي‌گويد چون حق را به ذات او نمي توان شناخت پس بايد او را از طريق تجلياتش شناخت و چون صاف ترين مجلا و آينه‌ي او، انسان است پس از «عرف نفس» بياغازيم تا به «عرف رب» برسيم. در واقع اينجا ابن عربي از وجودشناسي به معرفت شناسي و از معرفت شناسي به خودشناسي عدول مي -كند. يا آن جا كه مي گويد انسان نمي تواند در سير و سلوك به سوي ذات به خود ذات برسد و نهايت مرحله استعلاي روح آن است كه خودت نباشي و چشم و گوش و زبانت، چشم و گوش و زبان حق و در واقع مجرا و مجلاي برون فكنيِ ذات حق گردد، در واقع «وحدت وجود» را به «وحدت شهود» تقليل مي‌دهد كه منطقي‌تر و قابل قبول‌تر است. اين كه انسان به جايي برسد كه دنيا را از چشم مطلق ببيند و بصيرت پيدا كند «وحدت شهود» است و اين كه انسان عين او و مطلق بشود ، «وحدت وجود».      حكايت انا الحق گفتن منصور حكايت كسي نيست كه به حق تبديل شده باشد حكايت كسي است كه حق از زبان او خود را بيان مي كند و زبان منصور ديگر زبان خودش نيست و اختيار آن را ندارد.

      يكي از تفاوت هاي مولوي و ابن عربي هم اين است كه مولانا عمدتاً ورودي خودشناسانه به حوزه معرفت عرفاني دارد ولي ابن عربي در يك سيستم سازي همه جانبه و يك تفكر منظومه‌اي مي‌خواهد جواب همه سؤالات وجودشناسانه را هم بدهد. به همين دليل سيستم ابن عربي عمدتاً مبين عرفان در وجه "نظري" آن است و سيستم مولانا مبين وجه "عملي" اش.

      اين كه گفتيم ادراك ابن عربي از متافيزيك خلقت، نمي تواند ادراكي شهودي باشد دلايل ديگري هم مي تواند داشته باشد و آن ادعاهاي بزرگي مثل برگرفتن «فصوص الحكم» از دست مبارك پيامبر و يا ادعاي خاتم الاوليايي كردن و خود را هم سنگ پيامبر دانستن در حكايت خواب ديدنِ كم بودن دو خشت از خانه كعبه- كه يكي نماد پيامبر و ديگري نماد خود ابن عربي بوده‌اند- مي‌باشد.

      و علاوه بر اين ها ابن عربي گاه اشتباهات عجيبي مي‌كند كه با مسلمات و دانش هاي بدست آمده بشري هم منافات دارد و لذا بعيد است كه از راه و روش شهودي كسب شده باشند مثل اينكه خورشيد را 160 برابر زمين دانسته است و بعضي از تأويلات او در قرآن كه بطلانش واضح است مثل آنكه«فاجر» را كه در قرآن آشكارا معناي «گنهكار» دارد، به عنوان «محل تجلي و فجر حق» تأويل مي‌نمايد.


منبع:http://amin-mo.blogfa.com/post-351.aspx


+ نوشته شده در  2010/11/17ساعت   توسط ...  | 

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش / اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

 

 

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

 

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه  بسی

از سـلخ  بـغره  آیــد   از  غـره   بـسلخ

 

 

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند

در  دامـن   گـل  بـاد  صبا  چـنگ  زند

هُشیار  کـسی  بــود  کــه  بــا  سیمبری

می  نوشد  و جــام  باده  بـر سنگ  زند

 

 

زان پیش  که  نام  تو  ز  عالم   برود

می خور که چو می بدل رسد غم برود

بگشای   سر   زلف  بتی   بند  به  بند

زان  پیش  که  بند  بندت  از هم  برود

 

 

اکنون  که  ز  خوشدلی  بجز نام  نماند

يک  همدم  پخته   جز  می  خام  نماند

دست  طرب  از  ساغر  می  باز  مگیر

امروز  که   در دست  بجز  جام   نماند

 

 

افسوس   که   نامه   جوانی   طی   شد

وان  تازه   بهار   زندگانی    طی   شد

حالی  که   ورا     نام   جوانی    گفتند

معلوم    نشد   که    او  کی آمد کی  شد

 

 

افسوس  که  سرمايه  ز کف بیرون  شد

در پای  اجل  بسی  جگر ها خون   شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از  وی

کاحوال   مسافران   دنیا    چون     شد

 

 

چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد

خود را به  کم  و  بيش  دژم  نتوان  کرد

کار من  و تو چنان که رای  من و توست

از  موم   بدست   خويش هم  نتوان  کرد

 

 

فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد

 

 

عمرت  تــا   کـی  بـه   خودپرستی    گــذرد

یا    در   پـی    نـیستی   و   هستی   گــذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی  اوست

آن  بـه  کـه  بخواب  یا   به   مستی    گذرد

 

 

ای   بس  که  نباشیم و جهان خواهد بود

نی  نام  ز  ما  و  نه  نشان  خواهد  بود

زين   پيش  نبوديم   و  نبد   هیچ   خلل

زين   پس   چو  نباشيم همان خواهد بود

 

 

تا زهره  و مه  در آسمان گـشت  پدید

بـهتر ز می  ناب   کـسی  هـیچ   ندید

من در عجبم  ز می  فروشان  کایشان

زين به که فروشند چه  خواهند  خرید

 

 

آن کس  که  زمين  و  چرخ افلاک  نهاد

بس  داغ   که  او  بر  دل  غمناک  نهاد

بسيار  لب   چو  لعل و زلفين چو مشک

در  طبل   زمين   و   حقه   خاک   نهاد

 

 

تا   خاک  مرا   به    قالب   آمیخته  اند

بس   فتنه   که  از خاک بر انگيخته اند

من   بهتر   از   اين    نمی توانم   بودن

کز  بوته   مرا   چنين  برون   ريخته اند

 

 

امشب می  جام یـک منی خواهم  کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم  کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم   کرد

 

 

چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مــرا  عبرت  مــردم  سازيد

خاک  تن  من  به  باده  آغشته کنيد

وز  کـالبدم  خشت  سر  خم سازيد

 

 

 

آورد   به  اضطرارم  اول  به  وجود

جز حیرتم  از  حیات  چیزی   نفزود

رفتیم  به  اکراه  و  ندانیم   چه   بود

زين  آمدن  و  بودن  و  رفتن مقصود

 

 

ديدم   بــســر  عــمارتی  مـــردی   فـــرد

کو گِل  بلگد  می زد و  خوارش   می کرد

وان  گِل  بــه  زبان  حال  با  او  می گفت

ساکن، که چو من بسی لگد  خواهی  خورد

 

 

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

 

 

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابــر از  رخ    گـلـزار  هـمـی   شـوید   گـرد

بـلـبـل   بــه   زبـان   پـهلوی  بـا   گـل   زرد

فــریـاد  هـمی  زنـد  کــه  مـی  بـایـد   خـورد

 

 

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

 

 

 

گویند بهشت  و حور و   کوثر  باشد

جوی می و شير و شهد و شکر  باشد

پر کــن  قـدح  بـاده  و بـر دستم   نِه

نـقدی  ز  هزار  نـسیه  بـهتـر  باشد

 

 

 

يـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

روزی که نهال عمر من کنده  شود

و اجــزام  یـکـدگر  پــراکنده  شـود

گر زانکه صراحئی کنند از گل من

حالی که ز بــاده پراکنی زنده  شود

 

 

 

آنان   که  اسیر  عقل  و  تمییز  شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو  باخبرا  تو  آب   انــگور  گـُـزین

کان  بـی خـبران  بغوره  میویز  شدند

 

 

عالم   اگر   از    بهر    تو   می آرایند

مگر   ای   بدان   که   عاقلان  نگرايند

بسیار   چو   تو   روند   و   بسیار  آیند

بربای   نصيب   خويش    کت   بربايند

 

 

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

 

 

یک   قطره  آب بود  و  با  دريا   شد

یک   ذره   خاک  و با  زمین یکتا شد

آمد  شدن  تو  اندرين  عالم   چيست؟

آمد    مگسی     پدید    و   ناپیدا   شد

 

 

آن   بی خبران   که   در  معنی   سفتند

در  چرخ   به   انواع   سخن ها   گفتند

آگه   چو   نگشتند    بر   اسرار  جهان

اول   ز   نخی   زدند   و   آخر   خفتند

 

 

 

اجرام    که   ساکنان    اين    ایوانند

اسباب         تردد          خردمندانند

هان   تا   سررشته   خرد    گم نکنی

کانان      که     مدبرند     سرگردانند

 

 

آنان  که  محيط   فضل  و  آداب   شدند

در  جمع   کمال  شمع   اصحاب   شدند

ره  زين  شب  تاريک  نبردند  به  روز

گفتند   فسانه ای   و   در  خواب   شدند

 

 

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

 

افلاک    که     جز   غم    نفزايند   دگر

ننهند     به     جا      تا     نربايند   دگر

ناآمدگان      اگر     بدانند      که      ما

از    دهر    چه    می کشيم    نايند   دگر

 

 

چون   حاصل   آدمی در اين جای  دو در

جز  درد  دل   و   دادن  جان  نيست  دگر

خرم   دل  آن   که  يک  نفس زنده  نبود

و  آسوده  کسی  که  خود   نزاد  از  مادر

 

 

با   يار   چو  آرمیده  باشی  همه  عمر

لذات   جهان   چشيده  باشی  همه  عمر

هم   آخر   کار   رحلتت   خواهد   بود

خوابی  باشد  که  ديده  باشی  همه  عمر

 

 

در    دایـره     ســپـهر   نــاپیدا  غــور

می نوش به خوشدلی که دوراست بجور

نوبت   چـــو  بدور  تو   رسد  آه  مکن

جامی است که جمله را چشانند  به  دور

 

 

 

وقـت  سحر است  خیز ای  مایـه  ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها    کـه   بجـایند    نــپایند   کسی

و  آن ها  که  شدند   کس  نمیآيد   باز

 

 

ای  دل  چو حقيقت  جهان هست  مجاز

چندین چه بری خواری ازين رنج دراز

تن  را  به   قضا  سپار و با  درد  بساز

کاين  رفته   قلم  ز  بهر  تو  ناید   باز

 

 

ما   لعبتگانيم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

 

از   جمله    رفتگان   اين    راه    دراز

باز آمده ای   کو   که  به   ما   گويد  باز

هان  بر سر  این  دو راهه از سوی  نیاز

چیزی    نگذاری    که    نمی آیی    باز

 

 

می پرسیدی  که  چیست این نقش مجاز

گر   بر   گویم   حقيقتش  هست   دراز

نقشی   است   پديد   آمده   از   دريايی

و   آنگاه   شده   به    قعر آن  دریا  باز

 

 

ای  پير  خـردمند  پگه  تر بـر خیز

وان کودک خـاک بیز را  بـنـگر تیز

پندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیز

مـغـز ســر  کــیقباد  و چـشم  پــرویز

 

 

لب بر لب  کوزه  بردم  از غایت  آز

تا   زو   طلبم   واسطه   عمر  دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که  بدین  جهان نمی آیی  باز

 

 

  

مرغی   دیدم  نشسته   بر  باره   توس

در   چنگ     گرفته     کله    کیکاوس

با کله  همی  گفت   که  افسوس افسوس

کو   بانگ   جرس ها و کجا نال ه کوس

 

 

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبين  می زندش

اين   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطيف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

 

 

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

 

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش


+ نوشته شده در  2010/11/16ساعت   توسط ...  | 

دم را دريابيم

108

از منزل كفر تا بدين، يك نفس است،

وز عالم شك تا به يقين، يك نفس است،

اين يك نفس عزيز را خوش ميدار،

كز حاصل عمر ما همين يك نفس است.

 

109

شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است،

هر ذره ز خاك كيقبادي و جمي است،

احوال جهان و اصل اين عمر كه هست،

خوابي و خيالي و فريبي و دمي است.

 

110

تا زهره و مه در آسمان گشته پديد،

بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد؛

من در عجبم ز مي فروشان، كايشان،

زين به كه فروشند چه خواهند خريد؟

 

111

مهتاب به نور دامن شب بشكافت،

مي نوش، دمي خوشتر از اين نتوان يافت؛

خوش باش و بينديش كه مهتاب بسي،

اندر سر گور يك بيك خواهد تافت!

 

112

چون عهده نمي‌شود كسي فردا را،

حالي خوش كن تو اين دل سودا را،

مي‌نوش به ماهتاب، اي ماه كه ماه

بسيار بگردد و نيابد ما را.

 

113

اين قافلة عمر عجب مي‌گذرد!

درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد؛

ساقي، غم فرداي حريفان چه خوري.

پيش آر پياله را، كه شب مي‌گذرد.

 

114

هنگام سپيده دم خروس سحري

داني كه چرا همي كند نوحه گري؟

يعني كه: نمودند در آيينة صبح

كز عمر شبي گذشت و تو بي‌خبري!

 

115

وقت سحر است، خيز اي ماية ناز،

نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز،

كان‌ها كه بجايند نپايند كسي،

وآن‌ها كه شدند كس نمي‌آيد باز!

 

116

هنگام صبوح اي صنم فرخ پي،

بر ساز ترانه‌اي و پيش آور مي؛

كافكند بخاك صد هزاران جم و كي

اين آمدن تيرمه و رفتن دي.

 

117

صبح است، دمي بر مي گلرنگ زنيم،

وين شيشة نام و ننگ بر سنگ زنيم،

دست از امل دراز خود باز كشيم،

در زلف دراز و دامن چنگ زنيم.

 

118

روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد،

ابر از رخ گلزار همي شويد گرد،

بلبل بزبان پهلوي با گل زرد،

فرياد همي زند كه: مي بايد خورد!

 

119

فصل گل و طرف جويبار و لب كشت،

با يك دو سه تازه دلبري حور سرشت؛

پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح،

آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.

 

120

بر چهرة گل نسيم نوروز خوش است،

در صحن چمن روي دلفروز خوش است،

از دي كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست؛

خوش باش و ز دي مگو، كه امروز خوش است.

 

121

ساقي، گل و سبزه بس طربناك شده است،

درياب كه هفتة دگر خاك شده است؛

مي نوش و گلي بچين، كه تا در نگري

گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است.

 

122

چون لاله به نوروز قدح گير بدست،

با لاله رخي اگر ترا فرصت هست؛

مي نوش به خرمي، كه اين چرخ كبود

ناگاه ترا چو خاك گرداند پست.

 

123

هر گه كه بنفشه جامه در رنگ زند،

در دامن گل باد صبا چنگ زند،

هشيار كسي بود كه، با سيمبري

مي نوشد و جام باده بر سنگ زند.

 

124

برخيز و مخور غم جهان گذران،

خوش باش و دمي به شادماني گذران

در طبع جهان اگر وفائي بودي،

نوبت بتو خود نيامدي از دگران.

 

125

در دايرة سپهر نا پيدا غور،

مي نوش به خوشدلي كه دور است بجور؛

نوبت چو بدور تو رسد آه مكن،

جامي است كه جمله را چشانند بدور!

 

126

از درس علوم جمله بگريزي به،

واندر سر زلف دلبر آويزي به،

زآن پيش كه روزگار خونت ريزد،

تو خون قنينه در قدح ريزي به.

 

127

ايام زمانه از كسي دارد ننگ،

كو در غم ايام نشيند دلتنگ؛

مي خور تو در آبگينه با نالة چنگ،

زآن پيش كه آبگينه آيد بر سنگ!

 

128

از آمدن بهار و از رفتن دي،

اوراق وجود ما همي گردد طي؛

مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم:

غم‌هاي جهان چو زهر و ترياقش مي.

 

129

زان پيش كه نام تو ز عالم برود

مي خور، كه چو مي بدل رسد غم برود؛

بگشاي سر زلف بتي بند ز بند،

زان پيش كه بند بندت از هم برود!

 

130

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم،

وين يكدم عمر را غنيمت شمريم؛

فردا كه ازين دير كهن در گذريم

با هفت هزار سالگان سر بسريم.

 

131

تن زن چو بزير فلك بي باكي،

مي نوش چو در جهان آفت ناكي؛

چون اول و آخرت بجز خاكي نيست،

انگار كه بر خاك نه اي در خاكي.

 

132

مي بر كف من نه كه دلم در تابست،

وين عمر گريز پاي چون سيمابست،

درياب كه، آتش جواني آبست،

هش‌دار، كه بيداري دولت خواب است.

 

133

مي نوش كه عمر جاوداني اينست،

خود حاصلت از دور جواني اينست،

هنگام گل و مل است و ياران سر مست،

خوش باش دمي، كه زندگاني اينست.

 

134

با باده نشين، كه ملك محمود اينست،

وز چنگ شنو، كه لحن داود اينست؛

از آمده و رفته دگر ياد مكن،

حالي خوش باش، زانكه مقصود اينست.

 

135

امروز ترا دسترس فردا نيست،

وانديشة فردات بجز سودا نيست.

ضايع مكن اين دم ار دلت بيدار است،

كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست!

 

136

دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است،

بي زمزمة ناي عراقي هيچ است؛

هر چند در احوال جهان مي‌نگرم،

حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است.

 

137

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه؛

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه،

پر كن قدح باده، كه معلومم نيست

كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه.

 

138

تا دست به اتفاق بر هم نزنيم،

پايي ز نشاط بر سر غم نزنيم،

خيزيم و دمي زنيم پيش از دم صبح،

كاين صبح بسي دمد كه ما دم نزنيم!

 

139

لب بر لب كوزه بردم از غايت آز،

تا زو طلبم واسطة عمر دراز،

لب بر لب من نهاد و مي‌گفت براز:

مي خور، كه بدين جهان نمي‌آيي باز!

 

140

خيام، اگر ز باده مستي، خوش باش؛

با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش؛

چون عاقبت كار جهان نيستي است،

انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش.

 

141

فردا علم نفاق طي خواهم كرد،

با موس سپيد قصد مي خواهم كرد؛

پيمانة عمر من به هفتاد رسيد،

اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد؟

 

142

گردون نگري ز قد فرسودة ماست،

جيحون اثري ز اشك پالودة ماست،

دوزخ شرري ز رنج بيهودة ماست،

فردوس دمي ز وقت آسودة ماست.

 

143

عمرت تا كي بخود پرستي گذرد،

يا در پي نيستي و هستي گذرد؛

مي خور. كه چنين عمر كه غم در پي اوست

آن به كه بخواب يا بمستي گذرد.


منبع:http://habib.pourassad.com/khayam_6.htm

+ نوشته شده در  2010/11/16ساعت   توسط ...  | 

ای رند قلندر

ای رند قلندر کیش،می نوش ز کس مندیش
انگار همه کم بیش،زیرا که دل درویش
مرهم ننهد بر ریش،از غایت حیرانی
در دیر شو و بنشین،با خوش پسری شیرین
شکر زلبش میچین،تا چند ز کفر و دین؟
در زلف و رخ او بین،گبری و مسلمانی
گفتم که:مگر جستم،وز دام بلا رستم
دل در پسری بستم،کز یاد لبش مستم
چون رفت دل از دستم،چه سود پشیمانی؟
ساقی،می مهرانگیز،در ساغر جانم ریز
چون مست شوم برخیز،زان طره‌ی شورانگیز
در گردن من آویز،صد گونه پریشانی
ای ماه صبا بگذر،پیش در آن دلبر
گو:ای دل غم‌پرور،چون نیستی اندر خور
بنشین تو و می میخور،خود را به چه رنجانی؟
با اینهمه هم می‌کوش،زهر از کف او می‌نوش
چون حلقه‌ی او در گوش کردی ز غمش مخروش
چون پخته نه‌ای می‌جوش از خامی و نادانی
در مبکده چون او باش،می‌خواره شو و قلاش
می می‌خور و خوش می‌باش،مخروش و دلم مخراش
جان همچو عراقی پاش، گر طالب جانانی
+ نوشته شده در  2010/11/16ساعت   توسط ...  | 

اگر باده خوری



اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور
نمی‌شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی
مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور
اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری
ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی‌جا خور
اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین
وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور
گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی
اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور
حریفان گر همی‌خواهی چو بسطامی و چون کرخی
مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور
برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین
چو بر یوسف نه‌ای مجنون غم نان زلیخا خور
کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد
چو نربودست سیلابت تو آب از مشک سقا خور
بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی‌گردی
برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور
در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون
چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور
اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی
شراب صبر و تقوا را تو بی‌اکراه و صفرا خور
+ نوشته شده در  2010/11/16ساعت   توسط ...  | 

           


بیدل، به آن عده ایکه ادعا میکنند به جا و مقامی رسیده اند،و یا رسیدن به مقام های معنوی را سهل می پندارند، میفرماید:

 

تا از خود بیرون نشوی به خدا نمیرسی. باید از تمام خواهشات و تعلقات نفسانی  ببُری تا به اصل خویش واصل گردی. تا زمانیکه انسان اسیر خود بینی و خودپرستی باشد، پرواز روحانی و معنوی او ناممکن است. به حقیقت رسیدن مستلزم شرایطی است که انسان در راه سیر تکاملی خود با ریاضت و مشقت بسیار متحمل شده با عنایت از جانب حق در آن راستا می شتابد.

 

سـرت ا ر به چـرخ سـاید نخـوری فـریب عـزت

که همان کف غباری به هــــــــوا رسیده باشی

اگر از عزت و عظمت دنیوی سرت به آسمانها برسد، غره مباش که در برابر عظمت خداوندی غباری بیش نیستی.

حشمت و جلال دنیوی و رسیدن به افتخارات آن هر قدر به انسان بزرگی و عظمت بیافریند، در برابر بزرگی خدا اصلا قابل مقایسه نیست. جلال و حشمت دنیوی نباید انسان را مغرور بسازد و عزت دنیا نباید او را غافل کند تا او از خدا بیخبر ماند.

به هوای خود سری ها نروی ز ره که چون شمع

ســــــــر ناز تا ببالد تهء پا رســــــــــــــیده باشی

مانند شمع به هوای خود سری نباید باشی، خود پرستی و خود خواهی نتیجهء خوب ندارد. وقتی متوجه شوی، مثل شمع به پایان رسیده ای و نیست شده ای. بیدل، انسان مغرور و خود سر را به شمع تشبیه کرده است. میگوید: مانند شمع خود سر مباش، وقتی شمع را روشن کنیم به بالیدن شروع میکند و بعد از آن بزودی به آخر میرسد. بیدل هم میگوید که: مانند شمع سرک مزن و سر بالیدن غرور را کنار بگذار، تا تو ببالیدن شروع کنی و از تکبر و غرور به بالیدن بپردازی، نیست میشوی.

 

زدن آیینه به سنگت ز هزار صیقل اَولی

 

که به زشتی جهانی به جلا رسیده باشی

 

باید آیینهء خودنمایی را بشکنی که بوسیلهء لوس جهانی و نفسانی به صیقل رسیده باشد. اگر تو از راه دروغ و فریب به جایی و مقامی و ثروتی میرسی، باید آن زرق و برق را بشکنی و رها کنی. آن آیینه که به زشتی به جلا برسد، شکستنش بهتر است.

 

 

 

خم طـــــرهء اجابت به عروج بی نیازی ست

 

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

 

وقتی دعای انسان مستجاب میشود که از مسایل نفسانی و دنیوی خود را بی نیاز گرداند. اما تو فکر میکنی که همینکه دست برای دعا بلند کردی، اجابت حاصل میگردد. اینطور نیست. هر دعا مستجاب نمیشود و دعا کننده نباید بفکر استجابت دعای خود باشد. شرایط استجابت دعا، خود را به عروج بی نیازی رساندن است.

 

 

 

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش مــــا

 

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

 

ما همه رنگ ها را شکسته ایم و بمرحلهء فقر رسیده ایم، از همه تعلقات بریده ایم. یعنی از ما خبر بگیر و از احوال پرسی ما دوری مکن. وقتی که ما را زیارت کنی، بدین معنی است که به درد دل هم رسیده ای و به آرزو هایت نایل گشته ای. زیارت ما و صحبت ما درد دلت را که همان درد عشق و معرفت است، علاج خواهد کرد.

 

 

 

برو ای سپند امشب سرو برگ ما خموشی ست

 

تو که سوختند سازت به نوا رســــــــیده باشی

 

ما در حالت خموشی و مراقبه استیم و ما را امشب بگذار. ای سپند ! تو که خود را میسوزی، بنوا میرسی. کسی که در سوز و گداز است و در آتش عشق میسوزد، به او خطاب میکند.

 

 

 

نه ترنمی، نه وجدی نه تپیدنی، نه جوشی

 

به خم سپهر تا کی می نارســــــــیده باشی

 

انسان باید عشقی و حرکتی داشته باشد و مانند می نارسیده نباشد. انسان عاشق و طالب معرفت دارای ترنم، وجد، جوش و خروش بوده در آتش عشق میتپد و قرار ندارد. انسان بی حرکت و بدون عشق را بیدل به می نارسیده در خم سپهر تشبیه نموده است.

 

 

 

نگهء جهان نوردی قــــــــدمی ز خود برون آ

 

که ز خویش اگر گذشتی همه جا رسیده باشی

 

اگر به این امید که تمام جهان را بگردی، کاریست ناممکن و محال. تو فقط کوشش کن که از خود بگذری و هرگاه در این امر موفق بدر آیی، به همه چیز رسیدی.

 

 

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

 

از بریدن تعلقات هستی و اختیار کردن عالم فقر همین اثر تو بیدل بس است که صدای بی نیازی ی عالم فقر تو به گوش امتیاز رسیده باشد.

 

 

 

رفیع

 

 

           

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت   توسط ...  | 

فاش شد راز نهانی که میان من و توست

پس از این چشم رقیبان نگران من و توست

 

قصّه ی خویش ز مردم نتوانیم نهفت

که به هر جا سخن از عشق نهان من و توست

 

بهتر آن است که این راز نهان تر داریم

که اگر فاش تر افتد، به زیان من و توست

 

نکته ئی را تو نمی دانی و من می دانم

نکته این است : رقیب آفت جان من و توست

 

صحبت همنفسان دولت جاوید بود

پس از این دولت جاوید از آن من و توست

 

نیست تنها کشش و کوشش زیبائی و عشق

رازهای دگر است اینکه میان من و توست

 

سوز دل چند بپوشم « صفائی » که چو شمع

شعله ی عشق فروزان ز زبان من و توست

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت   توسط ...  | 

پرهيز

گویند هر آنکسان که با پرهیزند                      زان سان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوق از آنیم مدام                       باشد که به حشرمان چنان انگیزند

 

گر باده خوری تو با خردمندان خور                  یا با صنمی، لاله رخی خندان خور

بسیار مخور و رد مکن فاش مساز                     اندک خورو گه گاه خور و پنهان خور

 

گاوی است در آسمان و نامش پروین                یک گاو دگر نهفته در زیر زمین 1

چشم خردت باز کن از روی یقین                   زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین(!)

 

با این دو سه نادان که چنین می دانند              از جهل، که دانای جهان ایشانند

خرباش که این جماعت از فرط خری                هر کو، نه خر است کافرش می خوانند(!)2

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم                    یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم                   اکنون که تو در دلم نشستی نخورم

 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان                   برداشتمی من این فلک را زمیان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی                      کآزاده به کام دل رسیدی آسان

 

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو                 آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو؟

من بد کنم و تو بد مکافات دهی                     پس فرق میان من و تو چیست بگو؟۳

 

+ نوشته شده در  2010/11/3ساعت   توسط ...  | 

فلسفه شراب ... !!!



این چه جهانیست در آن خوردن می نا رواست

و آن چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست

============================

این می چه حرامیست :

که عالم همه ز آن می جوشد

یک عده به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

ساقی و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

سرمست شد این جهان هستی را ساخت

+ نوشته شده در  2010/11/2ساعت   توسط ...  | 

صبح

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست  از امل   دراز خـود بـاز کشیم

در زلف دراز  و  دامن  چنگ  زنیم

http://28estan.blogfa.com/8702.aspx

+ نوشته شده در  2010/10/28ساعت   توسط ...  |