تو هنوز ناپدیدی
| 1 2 3 4 5 6 7 |
هیچ صبحی نیست که شرمسار از تیره بختی خود ، در عزای غیبت تو نباشد. هیچ گلشنی نیست که زردروی از خزان فراق ، به خاری پناه نبرده باشد. و هیچ شمعی نیست که به امید سپیده ظهور، تا صبح فرج ، در شبستان انتظار نسوزد. با تو از کدام دلتنگی خود بگوییم؟ از تلخی فراق ، یا سختی طعن هایی که می شنویم و دلخسته از آن می گذریم؟ ای آن که هر گیاهی در این باغ سبزینگی خود را، وامدار طراوت اوست و ای آن که هر مرغی در آسمان ، پرواز را از نگاه تو آموخت ! جرعه ای از جام نیایش خود را در جان ما فرو ریز ، تا ما نیز پیوستگی لطف مدام را بنوشیم. ای خوب ترین! نمی گویم: «با من به از آن باش که با خلق جهانی » که می دانم تو با هر که همانی که اوست .... و این آغاز ماجرایی است که میان ما افتاده است. اما نه ; این حکایت تلخی است میان ما و ما . یعنی هر گرهی که هست در صورت مساله است ، نه بر جبین پاسخ ... و ما مانده ایم که با خود چگونه باشیم. آیا دری هست که به روی تو بسته باشد!؟ آیا سری هست که زیر منت تو خاکساری نکند!؟ آیا چراغی هست که در سخاوت نور، پیش تو فروغی داشته باشد!؟ و آیا همه آنچه اهل دل گفته اند - از فراق و وصال و ... - جز در آستان تو معنایی دارد؟ ای همه خوبی و لطف ! روی به کدام کعبه ، نماز عهد بگزاریم ؟ که تو خود مقصود کعبه ای و موعود قبله . حضور غایبانه تو آخرین معجزه آسمان است ، و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد، از حضور غیبت تو سرشار است. شگفتا! این چه غیبتی است که همه حاضران را به جوی نمی خرد، و خرمنی از شاهدان را به خوشه ای بر نمی گیرد! غیبت، بهانه ای است برای انتظار، و انتظار بهایی است که با آن می توان یک خروار بهشت خرید. حضور تو که هرگز غایب نمی شود ، همان ظهور است بی نمک انتظار و ما حضور ملیح تو را که بهانه آن - نه بهای آن - انتظار کودکانه است ، پرداخته ایم . ای بقیت خدا! از ما جز چشمی برای انتظار و دلی برای امید باقی نمانده است. این چشم و دل را نیز خاک راه تو کرده ایم; باشد که غباری از آن بر گوشه ای از قبای تو بنشیند. ای پاک تر از نسیم و صادق تر از صبح ! از رهگذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سحرافتاد |
آورده اند ملا احمد نراقی که از رفتار مفتیان و علما معاصر برآشفته بود، به یغما که یکی از
معاشران دائمی وی بود گفت:"یغما! اگر اقتدار داشتم تمام این آخوندهای بی مذهب ، بی
ایمان ... را در یک روز می کشتم و تنها یکی را زنده می گذاشتم تا اگر حضرت امام زمان
مواخذه کرد عرض کنم:"این یکی نمونه ی آنها است"یغما گفت نه آقا ، همان یکی را هم
بکشید، نراقی با تغیر فرمود :"آخر برای تبرئه ی خودم زنده ماندن یکی ازآنها لازم است". یغما
با ملایمت گفت: خیر آقا ؛ لازم نیست ! خودتان که خواهید بود!
با این حکایت به سراغ بحثی کهنه اما همیشگی می رویم که از سالهای بسیار دور در جامعه کشورمان ریشه دوانده ؛ زهدفروشی.
زهد فروشی وبه مفهوم جامع تر " استفاده از باورهای مردم جامعه "که تا امروز ، هنوز از روشهای مهم نیل به هدفهای منفعت طلبان است، در جامعه ایرانی بلندایی به اندازه تاریخ این کشور دارد. چیزی که امروز نیز شاهد آن هستیم و می بینیم قدرت طلبان ، وقتی از باورهای مذهبی مردم نومید می شوند ، از باورهای ملی آنان استفاده می کنند. لابد شاهد بوده اید که اخیرا چگونه از نام بزرگانی چون دکتر مصدق در سطح وسیع بهره برداری می شود و حتی بعضا اقدامات خود را صدها برابر با ارزش تر از کارهای او می دانند.
باری ، نمی خواهیم از بحث ادبی خود دور شویم ، شاید روزگاری این کلام در جایی مورد استفاده قرار گیرد!
هدف این بود که سابقه ی حضور "پیران جاهل" و "شیخان گمراه" را در تاریخ ادبیاتمان مروری کنیم.
حکایت جانسوز حسین بن منصور حلاج (140-204هجری قمری) را به خاطر داریم که با سعایت علما و زاهدان عصر خود به نزد معتصم خلیفه ی عباسی ، حکم ارتدادش صادر شد.مجموعه ای از غزلیات که به او منسوب است وجود دارد که حضور نخستین فقهای ظاهر بین در شعر فارسی به حساب می آید:
ز من بپرس تو آداب عشق نی ز فقیه ازآنکه علم و ادب را ادیب می داند
و در جای دیگر سخن از خامی زاهد به میان می آورد:
در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد در مجلس دلسوختگان خام نباشد
اگر اشعار منسوب به منصور حلاج را از او ندانیم ، حضور نصیحت کنندگان و واعظان در شعر پارسی به زمان رودکی ، سخنوری که گویند شعر کلاسیک فارسی را او ضبط و قاعده داد باز می گردد.هرچند این حضور بسیار کمرنگ است اما وجود دارد:
دل خسته و بسته ی مسلسل مویی است خون گشته و کشته ی بت هندویی است
ســـودی نکند نصیـــحتـــت ای واعـــظ کاین خانه خراب ، طرفه یک پهلوییست
فردوسی بزرگ حضور دین فروشان را در زمان خود ، در شاهنامه بصورت پیشگویی رستم فرخزاد در نامه به برادر خویش بیان می کند:
چـــو با تخــــت منــبـر برابر کنند همه نام بوبکر و عمّر کنند
... بود دانشومند و زاهد به نام بکوشد همی تا که آید به کام
نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام همه چاره ی ورزش و ساز دام
زیان کســان از پی سود خویـش بجویند و دین اندر آرند پیش...
ناصرخسرو شاعر قرن پنجم را می توان جزء اولین مبارزان فقه دروغین و ریای علمای دین فروش دانست.وی سالهای سال از بیم متعصبان در قلعه یمگان معتکف بود ومبارزات کلامی خود با فقیهان زهد فروش را در قصیده های بلندبالا و شیوای خود ادامه داد. قصاید زیادی از او شاهد این سخنند.فی المثل این قصیده با این مطلع:
مردم نبود صورت مردم حکما اند دیگر خس و خارند و قماشات دغا اند
که در آن حملات شدیدی به فقهای رشوه بگیر و ریا کار زمان خود نموده.
نظامی گنجه ای در نصیحت فرزند چارده ساله ی قره العین خویش می فرماید:
می باش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز
جای پای زاهد را در رباعیات خیام نیز می توان دید:
می خــوردن و گرد نیــکــوان گردیــدن به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
و گاه طعنه می زند به عالمانی که خود را پرهیزکار می دانند و می گوید:
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن بانگ که آید روزی کای بی خبران راه نه آن است و نه این
عطار نیشابوری در وصف فقیهان کور دل گوید:
آن فقیه کور دل را دیده نیست گوش او سر یقین نشنیدنیست
آن فقیه کوردل حیران شده چون ستمکاری که سرگردان شده
او به دنیا داده عقل و فهم خویش خاطر دانا دلان را کرده ریش
از برای این جهان جان می کند در چنین آلودگی جان می دهد
بگذر از این جاه و منصب ای فقیه تا نباشی تو به شیطانی شبیه...
مولانا در تفاوت میان مسلمانی و زهد ریایی چنین می گوید:
نفس ار چه که زاهد شد، او راست نخواهد شد گر راستی ای خواهی آن سرو چمن دارد
یا می گوید:
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی
طعنه زدن به زاهد و فقیه و عالم بی عمل در شعر سعدی به وفور یافت می شود و گویا اوضاع زمانه بدین منوال بوده که سعدی را به طعن و بدگویی از دین فروشان وادار نموده:
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
و یا در این غزل
برو ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
و نیز :
راستی کردند و فرمودند مردان خدای ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را
عراقی ، شاعر معاصر سعدی نیز غزلی معروف دارد که زهد ریایی زاهدان در آن به زیبایی اشاره شده :
پسرا ره قلندر سزد ار به من نمایی که دراز و دور بینم ره زهد و پارسایی
...نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
و اما اوج این طعن ها و دوری جستن از ریاکاران زمان را در غزلهای دلنشین حافظ می توان جست.
حافظ گاه فقیه و زاهد را پند می دهد که دست از ریا و افکار ناپاک خویش بکشند:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
یا در این غزل زیبا ازز او می خواهد که بکار خود مشغول باشد و از نصیحت دست بردارد:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
و گاه این گونه زاهد ریاکار را از خود می راند :
برو ای زاهد و بردردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
و گاه از ملامت زاهدان رنجیده خاطر می شود:
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ وزاهد گاه هست و گاه نیست
و نیز این غزل دلنشین:
بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند
در میخانه ببستند خدارا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
در غزل حافظ شیخ و زاهد همیشه مظهر خود بینی و غرورند:
برو ای زاهد خود بین که به چشم من و تو راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
یا:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نیاز به دار السلام رفت
در بیشتر غزلهای حافظ کنایه ای به شیخ و زاهد و واعظ می شود و نمونه های زیبا بسیارند:
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه وز فعـل عابـد استغفرالله
یا:
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی...
بی گمان سهم حافظ در مبارزه با جهل زمانه و زدودن تقدس دروغین بیش از دیگران است به گونه ای که پس از او در غزلسرایی شاعران این بخش بصورت جزء لاینفکی در آمده است.
باری این کشمکش و مناظره میان سخنوران و متفکران واقعی جامعه با مزوران و ریاکاران حدیثی است که تمامی ندارد.
این سخن را با حکایتی از یغما آغاز کردیم و با رباعی ای از اوبه پایان می بریم.
زاهد به کتابی و کتاب من و تو سنگ است و صراحی انتساب من و تو
تو مرده ی کوثری و من زنده ی می مشکل که به یک جو رود آب من و تو !
با توجه به اينتكه انتخابات پيش رو يك مساله حساس و حياتي هست ولي با شروع شدن مبارزات انتخاباتي در ولايت هرات قسمس كه ديده ميسود عده از نامزد ها مصارف گزافي را در مبارزات مانند نسب پوستر ها و مهماني هاي مجلل به مصرف ميرساند .
آيا اين همه مصارف گزاف از سوي خود نامزد ها است يا كسي ديگري آنرا تمويل ميكند و آيا اگر كسي ديگر تموييل كند فردا اگر آن نامزد موفق شود استقلاليتش زير سوال نميرود...
نام گزارش: ازيت مردم توسط اربكي ها و فرار عده اي به شهر
اهميت: اربكي ها يا مليشه هاي قومي كه توسط نيرو هاي سپيشل فورس يا نيروهاي خاص آمريكا اعاشه و اباطه ميشود به هدف مقابله با طالب ها و تامين امنيت مردم به وجود آمده البته خلاف خواست دولت چندين ماه پيش از بحث مليشه سازي بوجود آمده ولي به اساس شكايات مردم اينه باعث آزار و ازيت مردم ميشوند و از مردم پول اخص مينمايند و حتي اخطار به اختطاف هم ميدهند اينئمساله باعث شده كه عده اي از باشندگان ولسوالي شيندند با فاميل از آن ولسوالي به شهر فرار نمايند و آنها از دولف به خاطر عدم توجه درين زمينه شاكي اند.
منابع: متضررين ، مردم ، مسوولين دولتي در شيندند يعني ولسوال و قوماندان امنيه ، مسوولين دولتي در شهر هرات قوماندان امنيه،اربكي ها و منبع مسوول در آيساف.
نام گزارش : كمبود مكاتب در ولسوالي ها
اهميت گذارش: هرات كه از جمله ولايات مهم و صنعتي در افغانستان هست و دراراي 15 ولسوال ميباشد هم چنان معارف ستون تربيتي آموزشي هر جامعه را تشكيل ميدهد ولي در اكثر ولسوالي هاي اين ولايت مكاتب وجود ندارد و اكر دانش آموزان در زير سقف خيمه زندگي ميكنند و يا حتي همان خيمه هم در بعضي جا ها وجود ندارد مانند ولسوالي فارسي كه با توجه به نفوس وتعداد دانش آموز درين ولسوالي ،فقط يك مكتب درين ولسوالي وجود دارد .
منابع : مردم و بزرگان ولسوالي ها .دانش آموزان ،مسوولين معارف ولسوالي ها، ممسوولين معارف ولايت هرات ، كارشناس.به نام خداوند خورشید و ماه / که دل را به نامش خرد داد راه
اي آزادي خجسته آزادي
ما هزاران غصه اندر كنج دل بنهفته ايم
چون غريقي نيمه جان بر موج دريا خفته ايم
حال آنان كه شاد و سر خوشند از ما مپرس
ما كه در طوفان غم چون زلف يار آشفته ايم
خالقي
جز من اگرت عاشق و شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو
اگر خواهم غم دل با تو گويم جا نمي يابم
اگر جايي شود پيدا ترا تنها نمي يابم
اگر جايي شود پيدا،ز شادي دست و پا گم مي كنم
خود را نمي يابم
هر كس بطريقي دل ما مي شكند
بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست
خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى
بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى
ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود
تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى
شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آرى
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى
اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت ِِِبالغه شاعرى حضرت بارى
دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى
رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى
كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى
مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى
آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى
يوسفستان جمالى هنرستان خيالى
شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى
روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى
نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى
همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى
توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى
ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى
بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى
به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى
بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى
ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى
در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى
تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت
سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى
به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

چندين غم بيهوده مخور شاد
بزي
وندر ره بيداد تو با داد بزي
چون آخر كار اين جهان نيستي است
انگار كه نيستي و آزاد بزي
http://hatefegheib.blogspot.com/
ز شیر شتر و خوردن و سوسمار ، عرب را به جایی رسیدست کار ،، که تاج کیانی کند آرزو ،،، تفو بر تو ای چرخ گرون تفو .
http://drshabestari.blogfa.com/
http://www.facebook.com/note.php?note_id=139941792714274
هر ذره که بر روی زمینی بوده است
خورشید رخی زهره جبینی بوده است
گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان
کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است
بسیار بگشتيم به گرد در و دشت
اندر همه آفاق بگشتيم بگشت
کس را نشنيديم که آمد زين راه
راهی که برفت ، راهرو باز نگشت
ای بی خبران شکل مجسم هیچ است
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است
دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است
و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است
سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است
و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است
چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست
چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست
انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست
پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟
تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بين که استاد قضا
اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت
دوری که در آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
نيکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی شاید زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست
گویند بهشت عدن با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل برادر از دور خوش است
چون آمدنم به من نبد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست درست
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است
سرمستی مـن برون ز اندازه شده است
با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند
از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست
فردا همه از خاک تو بر خواه د رست
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گويی ز لب فرشته خويي رسته است
پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشـت همچون کف دست
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است
دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت
کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفته است
زان روی که هست کس نمی داند گفت
دل سر حیات اگر کماهی دانست
در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست
گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک آلوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت
پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح
آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است
می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست
می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود
ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است
هر چند در احــوال جــهان می نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است
امروز ترا دسترس فردا نيست
و انديشه فردات به جز سودا نيست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست
می در کف من نه که دلم در تابست
وین عمر گریز پای چون سیمابست
دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست
هُش دار که بیداری دولت خواب است
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اينست
با باده نشین که ملک محمود این است
وز چنگ شنو که لحن داود این است
از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن
حالی خوش باش زانکه مقصود این است