X
تبلیغات
مهتاب

مهتاب

تو هنوز ناپدیدی

پروفیسور عنایت الله شهرانی

احمد شاه بابا را (( ابدالی)) میگوئیم
در کلمه ((ابدال)) سوالات وجوددارد و بعضی ها چون استاد حبیبی گویند که این کلمه از یفتلی، هفتالی وهپتالی مأخذ است واین تنها به یک صورت تحقق پیدا میکند احمد شاه را ازنسل سیتی ها و از تورکستان چین بشناسیم. در غیر آن اگر او پشتون باشد کهبه یقین هم است باید به یفتلی ها نسب داده نشود، زیرا هنوز بقایاییفتلیان در وطن ما به تورکی اویغوری صحبت مینمایند.درمیان راه پشاور و راول پندی منطقه ایست که در آن (( زیارت حسن ابدال))قرار دارد و شاید اسلاف احمد خان ابدالی متولیان ویا از مریدان حسن ابدالبوده باشد، کلمه((ابدال)) اصلأ از لغات عربی و در اصطلاحات آنرا بصورتمبالغه می آورند و میگویند که ((وی مرد بی بدیل است)) وشاید هم از اینمفهوم گرفته باشد در غیر آن نسبت دادن به مرد شریف، صالح و نیکو کار ویامطابق ترجمهء فرهنگ عمید ((مردان خدا))خواهد بود. در این جا فر هنگ عمیدبدون در نظرداشت (الف باکسره و یا الف با فتحه) ترجمه کرده است ولی درغیاث الغات چنین آمده (( گروهی از ولیاء که حق تعالی عالم را به وجودایشان قایم دارد و آن همه در عالم هفتاد شخص اند چهل بدر شام و سی کس درجایهای دیگر، یکی از اینان بمیرد دگر از مردم بجای او مقرر شود)). اگراحمد شاه ابدالی به دو توجیه اولی ((ابدالی)) گفته نشود، شاید وی ارتباطیبه حسن ابدال داشته باشد که غالبأ حسن ابدال ازهمان جملۀ هفتاد اولیاالله باشد وگذشتگان و یا اجداد احمد شاه به این ابدال و یا شاید به ابدالهای دیگر مرید و یا ارتباط داشته اند؛ طوریکه گفته آمد شاید به نسبتاطوار و کردار خوب احمد خان را لقب ((ابدال)) ،چون((در دران)) دادهباشند. طوریکه میگوئیم((خادم دین رسول الله)) ویا((المتوکل علی الله))یا(( ضیاء المت و الدین)) و غیره.اگر احمد خان ابدالی را پشتون بشناسیم طبعأ او بزبان پشتو میگفته و مینوشته و یقینأ تورکی را که به زبان نادر افشار بوده و فارسی را که جهانشمول است میدانسته و شاید هم اگر وی پاکستانی و اجدادش از پاکستان امروزیآمده اند بزبان اردو آشنایی داشته است.باید دانست که یک اندازه اشتباهات وبی اعتمادی ها از نوشتن تاریخ احمدشاه بابا آغاز می یابد مثلأ کسی اگر اورا پاکستانی (ملتانی) ویا هندیبگوید چه هنگامه های برپا خواهد شد، در حالیکه درتاریخ معتبر وطنمان ویراملتانی آورده است. و چونکه او پشتون و در افغانستان پشتون ها زیاد انداورا ((بابا)) میخوانند، در حالیکه بابر شاه در اندیجان تولد و در کابلپادشاه شده است و همزبان های او در افغانستان کثیر و نمیتوانند اورا((بابا)) خطاب کنند. هم چنان هستند غوریان و غزنویان و محمود غزنوی که ازمادر زابلی و خود غزنیچی بود و عظمت امپراتوری او زبانزد قاطبهء مؤرخیندنیاست،اورا بابای افغانستان نمی شناسیم، پس از قرینه چنین برداشت می شودکه تاریخ را با صداقت ننوشته اند و قضاوت های عادلانه در آن انجام نیافتهاست و ازهمین تخطی ها و انحرافات ریشه های تعصبات قومی آب میگیرد.چون افغانستان در جوار خود مملکت همسایه دارد گاهی هم تواریخ ساختگی ومبالغات آنها تاثیرات بدی را بداخل کشور ما وارد می سازد.اگر چه مملکت پاکستان کشور جوان و تازه تشکیل یافته از افتخارات تاریخیمحروم میباشد ولی بگفته پروفیسو هاشیمی آن (( شهر فتنه ها و دسایس)) هیچوقت دست از مداخلات بر نمی دارد.ایران همسایۀ دیگر ما که تاریخ آن بدون تاریخ افغانستان و تاریخافغانستان بدون تاریخ آن نمیتواند مکمل باشد چونکه وقایع و قضایای مشترکزبان و فرهنگ مشترک را در طول تاریخ کهن داشته ایم. بگفتهء یک نفردانشمند ایرانی به اسم محمد امینی در جریدهء ((ایرانیان)) و غیره منابعدر حدود دهزار سال اتراک در ایران حکم راندند ولی در زمان حکم روایی دوشاه متأخرشان با تبلیغات زیاد به نفع یک طائفهء ایرانی ها به یک صد وهشتاد درجه تغیر جهت دادند و تنها ایرانی یا آریایی را محکم گرفتند. وهمهخوبی های جهان را به ایرانی نسبت دادند. وهمینطور بود افغانستان پیش ازاحمد شاه ابدالی بدست تورک ها بوده که درآن حکومت ها هزاره های وطن نیزاشتراک داشتند.اگر حکومت های متأخر افغانستان بدست تورک هامی بود،به هر شکل که می شدافغانستان را مال خالص خود می شمردند و هم چنان به ترتیب گفته ء بالا اگرحکومت های متأخر افغانستان بدست تاجیکان می افتاد همه را چون ایرانیان،منسوب می ساختند به یزید گردها، ساسانیها، ودیگر آرئیایی نژادان وتبلیغات به اشرافیت آریایی ها چنان ادامه می یافت که کسانیکه اعصاب ضعیفداشته و با نزدیک ساختن خود به آریانا همه خویشتن را به آریایی منسوب میدانستند. بدون اینکه اندک ترین تفکر به اصلیت آدم و یکی بودن آن بنمایندو حقیقت دارد که بگوئیم جمعیت انسانی از یک مبدأ نژادی برخاسته اند کهشاید هزاران سال بیک فرهنگ مشترک و زبان مشترک زیست نموده باشند.مثلأ بنی اسرائیل با آنکه از هر حیث از جملهء سرداران بشریت محسوب میشوند، یکی از پشتون های دانشمند آنطرف سرحد وطن مان بنام شیر محمدابراهیم زایی بفرمان حاکم انگلیسی درهند کتابی را بنام ((تاریخ خورشیدجهان)) نوشت و قاطعانه ثابت ساخت که جمله پشتون ها از نسل اسرائیلی میباشند وخویشتن را منسوب به اسرائیل میدانند، ولی چون در افغانستان موضوعحکومت و اقتدار داشتن است از آنرو ارواح شاد استاد حبیبی و دیگران اینقوم شریف را به آریایی ها نسبت می دهند و شاید هم آریایی باشند و منظورما تنها در اینجا تو ضیحات است و نه تثبیت و نسبت دادن های قاطع، و چهرسد به آنکه همه را از هزاره ها گرفته تا کوشانی ها و یفتلی ها بهآریایی نسبت میدهند و در این باره بخوانید آثار استاد فقید حبیبی را ومقابله کنید با کتاب های تواریخ خورشید جهان، امپراتوری صحرانوردان رنهگروسه و دیگر منابع انگلسی و غیره.روزی این نویسنده متوجه مردم غلزایی ها و خلجی ها شد و به کتابحدودالعالم مراجعه نمود و اصل و نسب این قوم نجیب را به ترکی های خلجینسبت داده شده یافت و بعد از آن مقاله ء پرمحتوای شادروان استادعبدالاحمد جاوید را در باره نسب و نژاد غلزایی ها در(( آریانای برون مرزی))مطالعه نمود. وسپس در بعضی جاهای دیگراین موضوع را پیگیری نموده بعدأدر مقاله ای از موضوع ذکر گردید، اما یکی از دانشمندان که ارتباطی بهتبار پشتون ها داشت از آن رنج برد، حتی مقاله هنوز به چاپ نرسیده بود کهمقالهء مطول را برعلیه این جانب نوشت و گفت که غلزایی ها منزلهء یک((سر)) را دربدن پشتون ها دارد و اگر سر آن گرفته شود به این مردم چه میماند. پس از همین جاست که به گفته مورخ فضیلت مآب استاد هاشمی به تاریخ،این موضوعات صدمه وارد مینماید در حالیکه این همه پژوهش ها فقط برای درکحقایق و جستجو از پی ا صالت ها می باشد و مشکلات ما اولأ از جانب زعماوبعدأ ازطرف علما تولید میگردد و تاریخ خصوصیات خود را از دست میدهد.آقای شبانکاره یی درکتاب مجمع الانساب محمود غزنوی را از نسل یزید گردثانی میداند و یزید گرد را، بصورت ماهرانه به چین فراری می نماید و بعدأاولاده او را سبکتگین و بعدأ از آن سلطان محمود کبیر می سازد. در حالیکهبارتولد در ((ترکستان نامه))میگویدکه ((سبکتگین در آغاز یک تورک کافربود)) وبعدأ به بهترین مسلمان شهرت یافت وهم چنین محمد امینی ایرانی میفرماید: ((محمود غزنوی نخستین پادشاه دورهء اسلامی است که از او با نامسلطان یا د شده است. شایان اشاره است که اگر چه سبکتگین ، پایه گذاراین سلسله و پدر سلطان محمود به روایتی قبیلهء ترک برسخان(برسغان) و بهروایتی دیگر از ترکان قرلق برخاسته و جای تردید نیست که در جنگ قبایل ترکاسیر شده و به برده فروشی درچاچ (تاشکند امروزی_شهرانی) فروخته شده و ازآنجا به غلامی الپتگین از فرمان دهان نظامی سامانیان در آمده است با اینحال پادشاهان غزنوی تبار نویسان دربار خویش را برآن داشتند که تبارنامهءجعلی برایشان بنویسند و تبار غزنویان را به یزید گرد سوم ساسانیبرسانند))(ایرانیان شمارهء 246 آمریکا).وقتی کتاب ((ابوریحان بیرونی)) که توسط یک دانشمند ایرانی تحریر یافتهبود بدست این نگارنده رسید، اولتر از همه در صدر کتاب نوشته شده بود که((به سلسلهء بزرگان ایران)) بعدأ بخاطر که او را صبغه ء ایرانی گری دادهو شرعی بسازند، چنین نوشته اند که البیرونی در خانهء یک ایرانی به مانندچوپان گوسفند چرانی کرد، چون که او از بیرون قریه تصور می شد، مثل که مااکنون خارجی میگوئیم به وی نسبت ((بیرونی)) را دادند در حالیکه شاید همالبیرونی به ایران پای نگذاشته باشد و البیرونی اصلأ و حقیقتأ در جاییبنام ((بیرون)) در اوزبکستان فعلیه تولد یافته و شهکاری های خود رابدربار سلطان کبیر محمود غزنوی نوشته و هم در آنجا گذشته است که او نه بهایران چوپانی کرده و نه تخلص خویش را به معنی ((خارجی))انتخاب نموده استو اصلأ تخلص خویش را بمفهوم جای تولد خود گذاشته که اکنون نام آن درترکستان(خوارزم)ورد زبانهاست، درین باره مراجعه کنید به((جغرافیای...))حبیبی صاحب.دریکی ازکتابهای تألف این نگارنده نام معلم ثانی ابو نصر فارابی ذکریافته بود، مهتمم کتاب بخاطر یکه اورا از افغانستان ثابت نماید نوشتهبود(( ابونصر فارابی افغانستانی))، و در مجلهء گلبرگ شمارهء هشتم چنینآمده بود(( زمونژ نو میابی ابونصر فارابی.... چه په اروپا که الفارابیشهرت لری (د افغانستان دننی فرایاب)دوستنکه یا و سیج په نامه سهمه کسیزیژی دلی اوهلته لوی شوی دی)). در حالیکه این نوسندگان ((فاریاب))افغانستان را با (( فاراب)) ترکستان نتوانستند فرق نمایندو او در فارابتورکستان تولد ودر جوانی جانب بغداد رفته و کلمهء ((دوستکند)) به اصطلاحآنطرف آمو بمانند تاشکند، سمرقند، ویارکند و غیره مشابهت دارد و ما اگراورا به ناحق افغانستانی بیاوریم مفاد آن در چیست؟د ه ها شخصیت ایرانی که دانشمندان عزیز ما می باشند حضرت خداوندگار بلخویا مولانای رومی ثم بلخی را محظ فارسی زبان وضمنأ عارف ایرانی گفته اند،درحالیکه آن بزرگوار خودش فریاد بر میداردکه (( نیمیم زترکستان نیمیم زفرغانه)) بدین شکل صد ها مشکلی را در می یابیم که مؤرخین و نویسندگانیااز روی احساسات و یا از روی تعصب واز روی عناد .یا از روی خوش آمد بهزعما ویا از بیخبری و نا آگاهی به فرمودهء جناب استاد هاشمی به تاریخ ضرررسانیده و مؤثقیت وقایع را از بین می برند.مثال های دیگری داریم که در قسمت مشکلات تاریخی اثر دارند. تا زمان امیرعبدالرحمن خان سرحدات افغانستان به صورت رسمی و یا جدی تعین نشده بود،افغانستان و ساحهء آن را گاهی مؤرخین بزرگ وگاهی هم کوچک می نوشتند. اگرچه امیر شیرعلی خان صفحات شمال را بنام ترکستان درجریدهء شمسالنهارذکرمیکند ولی بمجردیکه امیر عبدالرحمن پادشاهی اش را ازجانب انگلیسقبول شده یافت، خود را بنام(( پادشاه افغانستان و ترکستان)) معرفی نمودو این نشانه هنوز در روضه شاه ولا یتمأب مزار شریف وجود دارد وچه رسد بهکتب معتبر دیگر در حالیکه صفحات شمال وطن را تورکستان صغیر میگفتند ولیاکنون نام تاریخی اش را عمدأ از بین برده شمال ویا بنام های دیگر یادشمینمایند. و همین عبدالرحمن پنجده و بدخشان را به رایگاه به روس ها بخشیدو بر خط دیورند قرارداد صد ساله امضأ نمود، چونکه خودش پشتون بود وسعیکرد که درصفحات شمال از قوم خود را آورده برایشان خانه و جای دهد. امااین شخص جاه طلب وقتی میدانست که موقفش در خطر است ازقتل پشتون هایبیچاره دریغ نمی کرد مثل قتل مولوی عبدالرحیم قندهاری در خرقهءمبارک.یک موضوع بسیار مهم که قابل یاد آوری میباشد اینست که زمانیکه کتاب((ریاض الالواح)) مرحوم شیخ رضای خراسانی را میخواستند به چاپ برسانندیکی از مؤرخین اول وطن با یک خطاط مشهور مطبعۀ دولتی که اصلأ از یک ولایتمی باشند هردو در کتاب خانهء عامهء کابل کتاب را چنین اصلاحکردند.((هرجاییکه کلمهءترک)) آمده بود آن را(( تره ک))، آنجایکه ترکستانآمده بود آنرا((صفحات شمال وغیره به سیاق خط مرحوم خراسانی جعل کردندوبجا خواهد بود برای تأئید این قلم پژوهشگران به آرشیف ملی مراجعه فرموده، به گفتهء ما مهر تأئید بگذارند، این شیخ رضای خراسانی که از نوابغروزگاربود در هنر شهرهء آفاق داشت وکتاب دیگرش که ((خزائن السکوک)) نامدارد هردو را نوشته و نقاشی هم کرده که یکی از افتخارات بزرگ وطن میباشد. چون این کار را ((انجمن تاریخ )) مملکت ما انجام داده ، پس بایددانست که آب ازسرچشمه درتاریخ نویسی گل آلود است.دراین روز ها کتاب ((پرزندانی خاطرات تبصری))که در باره ء کتاب خاطراتارواح شاد محمد هاشم زمانی نوشته شده است از طبع برآمده و در آن به تعدادسی و دو نویسنده و صاحبان صلاحیت در قضاوت به کتاب ها که اکثریت آنها ازقوم نجیب پشتون میباشند در نوشته های خود از پادشاه و اعیان دربارش داغها و بسی جگرخونی ها نشان داده اند، درحالیکه پادشاه و اعیان او پشتونمحمد زائی اند و از آن چنین نتیجه گرفته می شود که پادشاه تنها می خواهدپادشاه و آمر باشد و اگربداند که یکی از برادرانش ویا شخص دیگری ازملیتپشتون روزی دعوای بزرگی و سلطنت نماید آنرا به مانند امیر عبدالرحمنازریشه برخواهند کند. چنانچه که مرحوم میر زمان خان که یک مجاهد پشتونبود وبر حصول استقلال در مقابل کفارغزا و فعالیت های زیادی را با اقاربشانجام داد، بمجردیکه حکومت دید که وی شخص با نفوذ می باشد، اورا با بیشاز یک صد نفر اقارب و دوستانش به امر پادشاه و محمد هاشم خان بزندانانداختند که بعد ازطی سالها زندان نیم شان مرده و نیم دیگر نیم زنده ازحبس رها و بعدأ تبعید گردیدند.سرورانرا بی سبب میکرد حبس گرد نان را بی خطر سرمی بریددلیل پادشاه با این سربریدن ها چنین است که می گوید این کسانیکه سر بلندمی نمایند، آنها گستاخان می باشند که هوای مقام سلطنت را بسر میپرورانند:باز گستاخان ادب بگذاشتند تخم کفران و حسد ها کاشتندبخوانید دو کتاب اول و دوم پروفیسور سید سعدالدین هاشمی را که محمد نادرشاه خان چقدر اولاد معصوم و بیگناه وشجاع قوم پشتون افغانستان را سر بریدو بیاد بیاورید عبدالرحمن لودین و دیگر را. خود کامگی ها البته به شاهانتعلق نمی یابد، بلکه تعداد زیادی ازجوامع بدین امراض تعصب و خود بینیگرفتار می باشند. خصوصأ کسانیکه حس تفوق طلبی دارند و یا احساس کمبودی رادر روان خویش می یابند که با لاخره عقده هایشان می ترکد و بشکلی از اشکالیا بخود ، یا قوم خود و یا سمت و منطقه ء خود توجه نموده دیگران رافراموش و نادیده می گیرند مثلأ در این باره چند مثال ارائه میگردد:باری که مقالۀ جنجال بر انگیز((نظام سیاسی آینده ء افغانستان)) نشر شد بهنظر میلیون ها شخص موافق و صد ها هزار دیگر مخالف منفعت تصور میگردید.چون که در افغانستان یک تاریخ مؤثق نوشته نشده و از جانب دیگر اقوام خودها را بخوبی نمی شناسند و یک نظام ثابت با قاعدهء وسیع و دموکراسی واقعیوجود ندارد، از آن سبب چند مثال از عکس العمل های منفی مردم وطن مانرابسیار مؤجز تحریرمیدارم. عکس العمل بسیار زیاد جدی از جانب یک قوم محترمکه بر سر اقتدار بودند نوشته شد و تعدادی هم اگر در نسب به آن قومارتباطی نداشتند باز هم خود ها را به پای آنها می آویختند تا جای و منصبیرا بدست بیاورند،یکی از آنها بخاطر پریشان شده بود که آیا او میتواند طبقسنت فامیلی اش منحیث والی در صفحات شمال مقرر شود؛ یکی دیگر که پدرش ازآن طرف سرحد جنوبی آمده و نزد آشنایان منحیث مخبر و جاسوس آنطرف تصورمیگردید به نویسندهء مضمون تیلفونی گفت که غیر از قوم ما همه اقوامخاریجی و بیگانه می باشند و ما دست کم پنج هزار سال با ینطرف در این خاکحیات بسر می بریم.یکی دیگر از هواخواهان که ا صلأ کسی اورا به قوم متذکره منسوب نمیدارد وبا نویسنده مقاله هم دوره و هردو یک دیگر را بخوبی می شناختند گفت کهنویسندهء مقاله را کسی نمی شناسد و او یک شخص مجهول الهویه می باشد واگر اینطور اشخاص تاریخ بنویسند، تاریخ آنها چه ارزشی خواهد داشت؟خیلی ها دلچسپ است که یک نفر از استادان پوهنتون کابل که باری به مقامریاست فاکولته طب هم رسیده بود، نوشت که فدرالیزم تجزیه بار می آورد ونویسنده میخواهد از آن تاجکستان کبیر بسازد.در مثال دیگر یک کسیکه خود را به قوم شریف تاجیک منسوب می دانست چنان برنویسنده آن مضمون عصبانی و قهر شده بود که در سیستم فدرالیزم منفعت تاجیکاز بین میرود و این بزرگوار بحدی به ضد موضوع احساساتی سخن میگفت کههمینقدر نمیدانست که تاجیک مظلوم در طول تاریخ چی منفعتی را بدست آوردهبوده ویا داشته است.یکی دیگر از مصیبت های بی درمان اینست که کلمهء ((منم در جهان)) درمملکتما حکم میراند، گویا اینکه من از قوم نجیب و تو نا میباشم ، با آنکه صدها مثال در این موضوع وجود دارد و ضرورت نیست مثالی را در آن باره آوردولی دلچسپ خواهد بود که مفکورهء تبعیضی و تفریقه اندازی یکی از اشخاص راکه وی به حزب پرچم منسوب و بدوران آنها بمقام ریاست فاکولته رسیده بود،عقده های تبعیضی خویش را پنهان نتوانسته در مجلهء (( آریانای برونمرزی))مقاله ای را به همکاری یکی از هم زبان خویش به مفهوم ((بدمنظری...))مردم ترک بچاپ رسانید. از همین جاست که تخم نفاق و تخم دشمنیکاشته می شود و بقرار فرموده پروفیسور هاشمی تاریخ بجای اینکه حق رابیانبدارد ، دست خوش متعصبان قرار میگرد و مسخ می شود و هر کس بقوم مقابل خودچیز ها می نویسد.شما خوانندگان محترم توجه فر مائید که مدتی زیادی یکی از مجاهدین سربکفبنام احمد شاه مسعود جنگ ها کرد و زحمات زیادی را در راه استقلال انجامداد، بالاخره شخصی بخاطر ضدیت شهرت او کتابی را بنام ((دویمه سقوی)) نوشتو آنرا نشر کرد گویا اینکه از قوم تاجیک یک سقو شاه حبیب الله کلکانی ودوم آن همان مجاهد متذکره می باشد یعنی اینکه هر تاجیک که هوای سلطنتدارد او سقوی می باشد.یکی از مصیبت هائیکه در قسمت تاریخ نویسی، تاریخ را ضعیف می سازد، تقلیدهای بیجای وبی تعمق و بدون قضاوت محقیقین از کتب تاریخ است.مثلأ صد هانویسنده ودها مؤرخ وطن مان از متقدمین خود تقلید کرده و گفته اند کهصابر شاه نام در میان اهل مجلس بعد از فیصلهء مصلحانه ء قندهار خوشهءگندم را بر سر سلهء (دستار) احمد شاه ابدالی گذاشت و گفت که منبعد ترادردران گویند. شاید این واقعه درست باشد ولی معلوم نیست که آنشخص مجذوبکی بوده و از کجا آمده بود آیا او یکی اشخاص با کرامتی بود که در قندهارمی زیست، ویا کسی بود که از خاک هند آمده و یا از ایران احمد شاه را باآمدن او به قندهار همراهی کرده است؟طبعأ کسانی پیدا شده اند که برایشبمانند سید جمال الدین، شجره ای را تحریر و بچاپ سپرده اند. دوم اینکهاحمد شاه ابدالی طوریکه گفته آمد آدم کم عقل نبود که به قندهار بصورتتنهایی و شخصی آمده و بحضور اقوام پشتون قندهار سرخم نماید و از آنهاتقاضا نماید که اورا به مقام پادشاهی برسانند، مثلیکه محمد نادر شاه خانشاه حبیب الله کلکانی را شکست داد و در عقب خود هزاران عسکر وطرفداراستاده بودند که ای مردم اینک مرا پادشاه می گیرید یا اعلیحضرت امان اللهخان را، درحالیکه اگر شخصی نام غازی امان الله را بزبان می آورد، دریکثانیه معدوم و حیاطتش خاطمه می یافت و مردم گفتند که ((صاحبا، محترما))توپادشاه هستی. احمد شاه ابدالی که سالها جنگ آوری و رزم آرایی را از نادرافشار آموخته بود، آیا درعقب خود لشکر فراوان و مشاورین بزرگ از اقواممختلفه نداشت و او آنقدر بی عقل بود که اگر درمجلسی کسی میگفت که به عوضاو حاجی جمال پادشاه باشد و او با اعصاب آرام بگوید که بلی درست است.مؤرخین وطن بازهم یک موضوع را که خیلی حساس و مهم میباشد کتمان کرده اندو نگفته اند که رکاب داران، میرزایان، مشاورین و لشکریان احمد شاه کی هابودند و آنها متشکل از اقوام مختلف مخصوصأ تورک ها بودند، زیرا نادرافشار که نام اصلی اش نادر قلی بود از مردم ترکمن و دارای سپاه اکثرأتورک بود و به سیاق نام او بود که سر افسرانش نام های اولاده ء خویش راتیمور قلی و سلیمان قلی گذاشته بودند.قزلباش ها بقرار حصائیه رئیس قوم قزلباش ها در افغانستان بنام آقایلطیفی اکنون تعداد شان تقریبأ به یک ملیون بالغ می شود همه از مردم ترک واز ایران آمده اند و لشکری را بدربار صفوی ها تشکیل کرده بودند و از آنستکه از آن قبیله با احمد شاه ابدالی و دیگران همزمان به قندهار آمدند.البته هرگز انکار نخواهیم داشت که در میان لشکر احمد شاه از قوم دیگرافغانستان تشریف نداشته باشند، طبعأ کثیری از هموطنان تاجیک و یا فارسیزبانهای ایرانی هم موجود بوده اند.مشاورین قزلباش دولت و حکومت های افغانستان تقر یبأ از یکصد و پنجاه سالبا اینطرف در استقرار حکومت های پشتون تباروطن فعالیت های بیدریغ کردندو مراجعه کنید و بخاطر داشته بیاورید حرکات امیر دوست محمد خان کهچقدرها با این مردم درتماس بوده و همکاری ها یافته است. رکا خانه ء مشهورچنداول، افشار و دها نقطه ء کابل زیبا از همین مردم قزلباش تا کنون پر میباشند، از علی مردان خان مشهور و ظفر احسن خان هم عصر صائب تبریزیتورکانی بودند که به کامگاری بابریان و تیموریان در کابل گام برمیداشتند،میر زاهد هروی از دانشمندان سترگ و مؤظف حکومت کابل که تاجیکتبار وطن بود او نیز بدوره خود ازخادمان بزرگ و وطن مان بوده است.در این باره هرگز مؤریخ منصفی را سراغ نداشته ایم که بنویسند و اعترافنمایند و اقلأ بخاطر روشنی و توضیح تاریخ وطن و اقوام که در مملکت ما چهدر حراست و چه در فرهنگ کار کرده باشند معرفی نمایند.باز هم امیرعبدالرحمن با همه تعصب با صراحت لهجه در تاج التواریخ می نگارد که مادرامیر دوست محمد خان ترک جوانشیر و مادر محمد افضل خان و محمد اعظم خانترک طهماسبی بودند ، مادر امیر حبیب الله و سردار نصرالله والدین امیرعبدالرحمن دختر میر جهان دارشاه در بدخشان و تورک تبار می باشد.اکنون باید این موضوع را بپذیریم که مردمان وطن مان با پیوند های مشروعو زندگی های باهمی فرهنگ زیبا و مشترکی را بمیان آورده اند که هیچ فرقیاندر میان مردم ، بجزفرق های ساختگی از متعصبین بد کردار دیده نمی شود.بقول ابوالمعانی بیدل:درموج و قطره هیچ فرقی نمیتوان یافت ایغفلان دوی چیست ما هم همین شما ایمبراستی عالم واقعی با تعصب مخالفت دارد، همین حضرت بیدل ترکی التباررابار اول علمای بزرگوار پشتون تبار مهر دل خان مشرقی، غلام محمد طرزی،سردارنصرالله خان، سردار عزیز الله خان و دها سردار پشتون در افغانستانشهرت دادند و خداوند همه شانرا غریق رحمت سازد وهمان ملاحبو آخوندقندهاری جد بزرگوار استاد حبیبی بود که کتاب ((زیچ الوغ بیگی)) راازتورکی ترجمه نمود.موضوع جعلیات تاریخ را درافغانستان نتنها پروفیسور سید سعدالدین هاشمیمنحث مؤرخ بیدارو حق شناس دران بحث نموده و نویسندگان را اخطار میدهد تادرست بنویسند و وقایع را جعل نسازند بلکه دیگر علمای وطن از این آفتزمینی و یا ساخته و باخته و بافته ء گزافه گویان رنج میبرند.در شماره 711هفته نامهء ((امید))یکی از قلم بدستان شهیر بنام عبدالعلی نور احراری ازدست تاریخ نویسان و جعل کاران بستوه آمده و مقالهء را زیر عنوان ((تاریخرا باید از سر نوشت)) تحریر و بچاپ رسانید. همچنان دانشمند فرهیخته ءدیگر بنام خواجه بشیر احمد انصاری (خواجه ء انصار) دوکتاب به نام های((استبداد)) و افغانستان در آتش نفت)) را انتشار داد که اسرار نهانی و پشتپرده های زعما و جعل کاران شانرا فاش و علنی گردانید.شخصیت دیگری ازدانشمند گرامی بنام پروفیسور عبدالرسول رهین که تمام عمر خود را درخدمتمطبوعات وکتاب و کتابدارای صرف نموده درمقالهء مشهور خود بنام (( مطبوعاتدر دورهء زمام داری محمد ظاهر شاه )) رادر مجلهء آریانا ی برون مرزیانتشار داد و پردهء اسرارپنهان را بزمین زد و حقایقی را بعوض جعل در میاناهل فرهنگ و دانش به خوانش گذاشت.الحمد الله ولمنه با رهبریت علامه محمود بیگ طرزی، شاد روان استاد میرغلام محمد غبار و اینک پروفیسور هاشمی و دیگران که نام های گرامی یک عدهدربالا ذکر گردید وعده ءزیادی دیگر مردم ما متوجه راست نویسی و حق گوییمی باشند تا باشد که سرنوشت واقعی مردم ما بسوی کشانیده شود که بسود آنهاتمام گردد.اگر گفته های بالا همه به سیاست ربطی داشته اند ولی در این چند جمله ءمختصر در قسمت سیاست کلامی چندی را دربارهء پادشاهان و امیران ارائهمیداریم.این یک امر طبعی میباشد که پادشاهان و حکام بصورت کل سیاست مداران وسیاسیون می باشند و باید گفت که در این حالت مؤرخین ما با احترامیکهبایشان قائل می باشیم خاصتأ در تاریخ زعما متأخر افغانستان ما را بهبیراهه میکشانند. وناگفته نگذاریم که منظور ما همه مؤرخین نمی باشند وهدف ما عبارت از آن اشخاص اند که زیر احساسات شخصی آمده ، یا مؤرخیندرباری هستند که از ترس حکام ویا به سبب بدست آوردن لقمهء نانی جانب حکامرا گرفته بخود و جامعهء خود جفا نموده وتاریخ را نقض مینمایند.بسیار دور نمی رویم اگر خوانندگان کتاب((شورش کابل)) را که منشیعبدالکریم آنرا نوشته است ، خوانده باشند میدانند که باغازی وزیر محمداکبر خان یا مجاهد بزرگ وطن کدام اقوام دربرانداختن قوای انگلیس رولداشته اند. هیچ مؤرخی درآن باره از آن کتاب یاد نمی نماید، زیراکه یارانو لشکریان او تنها از یک قوم نبودند بلکه تورک های افغانستان دربرانداختن انگلیس ها با وزیر محمد اکبر خان رول عمده داشتند،چنانچه کهجناب آصف آهنگ بقول منشی عبدالکریم گوید: ((جنرال سلتین ، جنرال مکناتنمی نویسد: که بااکبر خان یک سپاه قوم دراز تورانی آمد، که بنوشته منشیعبدالکریم و گفته که اینها به هیکل دیو هستند ، قوت فیل دارند وحملهء شیراز توپ وتفنگ ما هراس ندارند ما زیر برچه آنها بسیار تلفات دادیم، تمامعسکر خود را جمع کرده ایم در بالا حصار و غیرصلح دیگر راهی نیست))امیدشماره 119.درست است که علی حضرت تیمورشاه درانی مرد عیاشی بود ولی از فرهنگی بودناو و دیوانی او کسی بخوبی یاد نمی نماید و شعرای دربار اورا چون میر هوتکافغان وغیره ذکر نمی کنند که به مانند جهانگیر دربار او ازدانشمندانپربوده است؛ فرزند تیمور شاه بنام شاه محمود بخاطر شکست دادن برادرش شاهزمان پادشاه بسیار خوب افغانستان به ایرانیها سرخم نکرد، وباز شاه شجاعبخاطر اعادهء مقام برادرعینی اش شاه زمان خان که هردو از مادر ارمنیبودند و شاید هم از روی جاه طلبی خود را به انگلیس ها تسلیم نمود ومؤرخین ما به شیوه ء یکدیگر و تقلید از هم فقط درپی بد گویی تنها شاهشجاع اکتفا کردند و حتی از دیوان بسیارعالی او و سبک و روش ادبی وی حرفیرا درمیان نگذاشتند.آیا همین دوست محمد که طرفدارانش اورا ((امیر کبیر)) میگویند نبود کهبار اول لقب امیر را درافغانستان سربلند و آزاد پذیرفت، واقعأطرفدارانشنادانسته پیش از کلمهء ((کبیر))کلمهء((امیر))را آورده و امیر کبیر ساختهاند،گویا که اولین بار او بود کلمهء ((امیر)) را به عوض ((پادشاه))پذیرفت ودراین راه از دیگران گوی سبقت ربود و امارت را استقبال کرد وآنامیر دوست محمد نبود که سرمنشاء بی غیرتی را درفامیلش بمعنی انگلس پرستیآورد، متأسفانه طرفدارانش چه بهانه های برای وی ساختند و تسلیمی او را بهانگلیس ها برحق شمردند.شاه محمود و شاه شجاع با همه بیگانه پرستی بنامشاه می شدند وسر سلسله تسلیم شدگان شاهان بعدی همین ((امیر دوست محمد))بود که این یادگار منحوس را تا زمان علیحضرت غازی امان الله خان بجاگذاشت. اما از شاه حبیب الله کلکانی شنیده می شد که او الفاظ ناسزای خودرا ازیک طرف تا مسکو و از جانب دیگر تا لندن با آواز بلند میرساند وپروایهیچ یک را نداشت ؛ مگر بدورهء نادرشاه خان وبعد ازآن استعمار و ستثمارشکل ورنگ دیگری را بخود گرفت وبی مورد نخواهد بود که دراین بارهخوانندگان را به نوشته های مرحوم میر غلام محمد غبار رجعت بدهیم.دربارهء مؤرخین معاصر مستقیم و غیر مستقیم سخن ها گفته شد، اما از قدماباید گفت که بیهقی شهکاربزرگی را انجام داد که متأسفانه چندین قسمت نوشتههایش مفقود الاثر می باشند و شاید هم کتاب های مفقود شده آن توسط وزیرمحمد گل مومند در ترکستان افغانستان به آتش گذاشته ویا طعمهء دریای جیحونشده باشند.زین الخبار یا تاریخ عبدالحی گردیزی، طبقات ناصری نوشته ء منهاج سراججوزجانی، فضایل بلخ (هرسه کتاب مذکور توسط استاد بزرگوار تاریخ پروفیسورعبدالحی حبیبی تعلیق و تحشیه و بچاپ رسانیده شده اند) حدود العالم،تاریخسیستان، نوشته های ابو ریحان البیرونی کتاب های قابل اعتماد وطن ما میباشند.چند جلد کتابیکه بدورهء تیموریان هرات تحریر یافته، بابر نامهء ظهیرالدینمحمد بابر، همایون نامهء گلبدن بیگم (دختر بابرشاه) که معلومات بسیاردقیق و مؤثق از دوره ء تاریخی قرون هشتم و نهم دارند، تواریخ احمد شاهیو نادری و یک تعداد نوشته های چون اکبر نامه، نوای معارک، شورش کابلتألیف عبدالکریم تاریخ مقیم خانی و غیره اگر بسیار دقیق باشند، اقلأ میتوانند زوایای بسیار تاریک تاریخ وطن را روشنی بدهند اما در قسمتکتاب((تواریخ خورشید جهان)) تالیفی شیر محمد ابراهیم زایی باید ذکر کنیمکه گاه گاهی این نگارنده وبعضی های دیگر از آن بصورت مأخذ استفاده نمودهایم، مگر دراین اواخر گفته شده است که بعضی کسان مغرض با تشبث بی جا ومنفی در صوبه سرحد گفته اند که آن کتاب من بعد ببازار عرضه نگردیده وتجدید چاپ هم نشود. چون که در باره نژاد قومی از اقوام وطن چیز های گفتهاست.تاج التواریخ از گفتار امیرعبدالرحمن ، سراج التواریخ تالیفی مرحوم فیضمحمد کاتب هزاره، عین الوقایع تالیفی محمد یوسف ریاضی هروی، چند کتابدیگر بزبان انگلیسی نمایانگر تاریخ وطن درقرن اخیر می باشند.شادروان احمد علی کهزاد، روشنی های زیادی را در خصوص تاریخ وطن گذاشتهولی توجه خاص اورا در کلمهء ((آریانا)) بوده و علاقهء زیاد به معرفی ملیتهای دیگر نشان نداده. دوره ء این مؤرخ تصادف میکرده بدورهء رقابت هایزیاد از نظر زبان و نام ونژاد با ایرانی ها.استاد عبدالحی حبیبی که عالمبی بدیل و مؤرخ با نام و نشان بودند، اما در بعضی اوقات توجه شان خاصبطرف یک ملیت بوده که دراین مقاله از آن بزرگوار یاد آوری های زیادنموده ایم.کتاب (( هنر عهد تیموریان)) استاد عبدالحی حبیبی ازیادگارهایزرین اوست و در آن کتاب بجز از حق گویی به هیچ چیزی توجه نکرده است واستاد در حدود بیش از هشتاد کتاب نوشته است. شادروان میر غلام محمد کهاورا درین اواخر قهرمان تاریخ نویسی می شناسند، حقا کی با تهور زیاد بسیمسائل که شاید هرگز کسی نمی نوشت،تحریر داشت. میرصدیق فرهنگ کتابی را کهتحریر کرده با وجود یکه ارتباط به دربار داشت استقبال زیاد گردید. مرحوممولوی استاد عبدالروف فکری سلجوقی کتاب های زیادی را تعلیق وتحشیه وتآلیف نمود،((مزار هرات اورا)) طور نمونه بیاد خوانندگان میگذاریم.استادبزرگوار پروفیسور عبدال شکور قندهاری در حدود یکصد کتاب که چندی ازآندرمورد تاریخ میباشد بیادگار گذاشت.پروفیسور میر حسین شاه خان علاوه ازتعلیق و تحشیه((حدود العالم)) تألیفاتی زیادی بجا گذاشت،اینک پروفیسورسید سعدالدین هاشمی علاوه از تألیفات متعدد در تاریخ دو کتاب ماندگاروپرمایه که مؤثقیت دارند بچاپ رسانید. دانشمندان دیگری چون جلال الدینصدیقی، سرورهمایون، حضرت صاحب فضل غنی مجددی، داکتر نصری حق شناس،پروفیسور داکتر حبیب برشنا(بزبان جرمنی) وغیره کتاب های خوبی را برشتهءتحریر آوردند که قابل قدرو یادیاوری میباشد. چند جلد کتاب به ارتباطتاریخ این نگارنده که غیرمسلکی می باشد به رشته ء تحریر درآورد که اگرخوب باشد می توانند اقلأ ریفر نس و یا معلوماتی اندک داشته باشند.ای کاش در افغانستان یک عده مؤرخین بصورت تیم تاریخ افغانستان را بشکلدرست می نوشتند ویا اینکه هنوز که هنوز است آمادگی این کار خطیر را درنظر بگیرند وامید است در آینده این آمال برآورده شود وتوکلت وعلی الله.درکاروان مؤرخین ذکرشده که شاید تعدادی فراموش این قلم شده باشد، استادسید سعدالدین هاشمی از جملهء همان نخبه نویسندگان و مؤرخین با انصاف میباشد که حرف حرف و کلمه به کلمه اش بی سند آورده نشده اند.به اثبات قولخود خواننده را به مقدمهء کتاب مشروطیت و مقالهء (( باز تاب وقایع تاریخیافغانستان در اسناد محرم اندیا آفس لندن)). در مجله ء آریانای برون مرزیبمدیریت پروفیسور رسول رهین وغیره رجعت میدهیم. امید وارم این شرح و بسطمطول بخوانندهء محترم خستگی نیاورد. زیرا به بهانهء نقد و بررسی چیزهایرا گفتیم که بعضی ها نگفته بودند. 2مقدمه ء بالا بخاطر رسیدگی بهتر درکتاب ((نخستین کتاب در بارهء جنبشمشروطیت خواهی درافغانستان))بود. اما دراین مبحث، توجه ما بصورت مشخص تربرسرکتاب مشهور می باشد که در روی صفحهء اول پشتی نوشته شده: تالیف وتجدید نظر پوهاند سید سعدالدین هاشمی. به تعداد دوهزار نسخه به سال 2004م به ظرفیت365 صفحه با صحافت خوب ودیزاین عالی درمشهد مقدس به چاپ رسیدهاست.کتاب((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت خواهی در افغانستان))(در ربح اولقرن بیستم) با چهرهء دورهء جوانی علامه محمد بیگ خان طرزی آغاز وباچهرهء درخشان میر غلام محمد غبار بپایان میرسد.آغا صاحب استاد هاشمی اهدای کتاب را اینطور می نو یسد:(( اهدا بهمعتقدان، حامیان،پیشگامان و مبارزان افغانستان برای آزادی ، دموکراسی،عدالت اجتماعی،جامعهء مدنی،حقوق بشر،رفاه و ترقی اجتماعی)). درصفحه ءبعدی عکس اولین شمارهء ((سراج الاخبار)) راکه به همت والای پدرمطبوعاتسردارمحمود بیگ طرزی تاسیس شده در ج نموده است.کتاب متذکره طوریکه ازنامش پیداست درحقیقت دنبالهء کتاب جنبش مشرطه خواهیدرافغانستان می باشد،با تفاوت های اینکه کمی ها و کاستی های جلد اول رادرین جلد تکمیل کرده و معلومات زیاد دیگررا با موضوعات و عکس های جدیدآورده اند.آنچه را که باید دراین کتاب پیش از موضوعات دیگر بدان متوجه شویم اینستکه چرا استاد هاشمی درعنوان کتاب خود کلمهء((نخستین)) را گنجانیده اند،وآن علتی دارد.با آنکه پیش از استاد محترم مقالات متفرق در بارهء مشروطهخواهی تحریر یافته بود ولی کسیکه بار او اکثرمسائل و وقایع مشروطه خواهیرا در افغانستان جمع و زیر یک عنوان منحیث کتاب مستقل تهیه داشته استادهاشمی بود. مگر با تأسف تمام کتاب شان از محدودهء پوهنتون کابل چندانبیرون نرفت و نظر به تقاضای زمان باید هم چندان معرفی نمیگردید و گرنهکتاب ورد زبانها قرار میگرفت بمانند نوشتهء مرحوم غبار کتابش یک دورهءجنبش را میگذشتاند.نوشته های استاد عالیجاه عبدالحی حبیبی و سید مسعود پوهنیار هم دربارهءمشروطه خواهی می باشند و در هردو جلد ((افغانستان در مسیر تاریخ)) و درکتاب(( افغانستان در پیج قرن اخیر))قضایای مشروطیت بصورت گسترده توضیحاتداده شده است. اما استاد هاشمی به معلومات شخصی و حافظوی اتکاء ننموده ،بعد از پژوهشات و تحقیق و تعقیب زیاد با تهیهء اسناد مؤثق کتاب اولمشروطه خواهی را تحریر نموده است. وناگزیر در هردو کتاب عنوان مشابه رالازم دیده ورنه میتوانست بدونام مختلف عنوان داده شوند.نوشته های این کتاب به توسط پوهاند هاشمی که زیادتر وقایع یک یا دو نسلپیشتر را نشان میدهد، سعی گردیده که باکسانیکه زنده مانده و وقایع رابچشم سر مشاهده کرده اند درتماس شده ومعلومات جمع و بعدآ مقابله نمایندو به مؤثقیت کتاب بافزایند. ازجانب دیگر نسخه های سراج الخبار، مکاتیب ویادداشت های دوران پیشتر را نشانه های آن، با منابع و مأخذ داخلی و خارجیچون اندیانا آفس لندن و آرشیف های دیگر مأخذی میباشند که مؤلف محترممراجعه نموده اند.آمده است که ((از کوزه همان تراود که در اوست))دربخش مقدمه راجع به صحتنوشتن تاریخ استاد هاشمی میفرماید: من به این باورم که اگر واقعیت هایتاریخی برپایهء اسناد ارزنده واصیل تنظیم نشود وتاروپود مندرجات ریسمانپوسیده شایعات و بعضی از شهرت های نا پایدار وروایت های حاکم بهم تنیدهگردد، درخور اعتماد شایان استناد نیست. ارائه اسناد تاریخی با تعدیل وتحلیل آن بسود این یا آن از هر محقق و پژوهنده ای که باشد عادلانه نیستجعل، مسخ، گزافه گویی، شایعه ها وروایات غرض آلود، ستایش بی حقیقت و مذمتبی پایه ازارزش و اعتبار می کاهد... همین نویسندگان بنا به گرایش های خاصکه ریشه در احساسات وعصبیت های قومی دارند، عوامل اصلی وعمده را نادیدهمیگیرند و باگزافه گویی وافرط گری جز افزون برای اشتباهات تاریخی،کاربیشتری انجام نمیدهند))(ص:ب و ج).از روی افکار و نظریات این مؤلف محترم که درسطور بالا گذارش داده اند،دانسته می شود که آنچه دراین کتاب بقلم خودآ ورده اند، مؤثق و با اسناد وقابل اعتماد می باشد و چنانچه که باردیگر می فرمایند: ((بر بنیاد اینباور تا حد توان کوشیدیم ازاین عمل که ارزش و اعتبار علمی اثر را خدشهدار می سازد پرهیز و دوری جویم ونیز اصل امانت و دقت تمام و ضبط و نقلمطالب را تاحد امکان دراین اثر رعایت نمایم... که سیمای گذشته واهمیت اینجنبش را ترسیم میکند و بادلایل استوار و بااتکاء اسناد معتبر، شایعه هارا لرزان می نماید...))(ص : ج).در این مقدمهء مختصر کتاب جلد دوم مشروطیت پروفیسور هاشمی گفته اند، کهسعی کرده اند از مبالغات، تحریفات و تخطی خود را دور داشته باشند، بآنهماز روی تواضع و بزرگواری فرموده اند: (( از آن جا که هیچ اثر نمی تواندکامل باشند به تناسب مختلف ، کمبود ها و نواقص میداشته باشد، ومحتاج بازنگری میباشد، ازاین روبرای تکمیل کمبودها ، این کتاب در اختیار خبره گانرشته، فرهنگیان فرهیخته،محققان جدید و اهل نظر قرار میگیرد تا دربارهءآن تحلیل ها، داوری و قضاوت روشن بینانه و عمیق نموده، کمبود ها ونارسایی های آن را تکمیل و...))(ص:د)تفاوت نوشته ءا ستاد هاشمی بایک تعداد دیگر نویسندگان اینست که دیگرانمیگویندکه ((اشتباهات شان را خوانندگان ازروی بزرگواری نادیده بگیرند))ولی استاد هاشمی منحیث یک معلم دانشمند و متواضع میفرماید که اشتباهاترا برملا و برآن پژوهش و غور مزید گردد.ناگفته نگذاریم که مقدمهء کتاب، یکی از پیشگفتار های بسیار جامع می باشدکه واقعأ آنرا می توان آیینهء واقعی متن مطول کتاب دانست و معلوم است کهمقدمه را بعداز تکمیل کتاب با غور وتعمق زیاد تحریر کرده اند.فصل اول:عنوان این کتاب را مؤلف ((سراج الاخبار افغانیه یا آشیانهء آزادیخواهان))گذاشته و آنرا یکی از راه های خوب حرکت ها و جنبش ها خصوصأ جنبش مشروطیتمیداند. درآغاز بحث ها استاد هاشمی منحیث یک مؤرخ بیدار و حقنگر شهنشاءبزرگ شرق سلطان محمود غازی را ((سلطان کبیر))میخواند. سپس تماسی به شخصیتبزرگ محمودطرزی گرفته، طرزتفکر و شخصیت وی راکه چطور با اندوخته هایسیاسی، علمی، سیاحتی وتماس با بزرگان دیارعرب و عجم شکل گرفته معرفیمیدارد. مؤلف منشأ افکار ونظریات مشروطه خواهی را به سید جمال الدین اسدآبادی نسبت میدهد و در صفحات بعدی ملاقات های هفت ماههء محمود طرزی را اززبان خودش می آورد که این ملاقات ها مؤثرترین ومحرک ترین درانکشاف حرکاتسیاسی محمود بیک طرزی بشمار میروند. استاد هاشمی یکی از اشارات استادحبیبی را دربارهء بیک صاحب (محمود بیک طرزی) بدیدهء اغماض نمیگیرد ودلایلرا برآن نشان میدهد. بعدأ مقام والای ایشان یا سردارواقعی وطن را درحرکتدادن بسوی ترقی وتعالی مردم افغانستان از طریق مطبوعات، خاصتأ سراجالاخبار شرح میدهد و اززبان محمود بیک خان درقسمت اهمیت جراید می آورد:(( خلاصته الخلاصه عرض می شود که از ده جریده ء هفته وار منظم همدم و همقلم که همگی به یک مسلک و یک خط حرکت قدم می زنند، کار یک لک نفر عسکر رابه هر مدعایی که داشته باشید می توانید بگیرید))(ص3 وآن از سراجالاخبار).استاد هاشمی جملهء بالا را در پا ورقی آورده اند ولی این نگارنده بر آنستکه جملهء بالا چون بیداری مردم را درمطبوعات ، سیاست و فرهنگ تشویقمینماید و درحقیقت باعث تحرک مشروطیت میگردد نه تنها باید به پاورقی نمیآمد بلکه دررأس و مقدم متن کتاب قرارمی یافت.مؤلف محترم بعد از توضیحات سودمند دربارهء سراج الاخبار درخصوص زمزمه هایحب وطن، پیکار، آزادی خواهی و دیگر نظریات مفید با تأثیرات مستقیم آن رادرارگان استعمار و پریشانی استعماریون به خوانش میگذارد.درقسمت دوم مؤلف محترم ، عکس العمل های دول هند برتانوی و روسیهء تزاریرا زیر مطالعه قرار داده ، مفاهیمی از نظرات آنها را بخوانندگان عرضهمیدارد و نشان میدهد که اخبار افغانیه چطور درتورکستان تاثیر انداخته وچگونه وایسرای هند از نشر آن ناقرار میگردد.استاد هاشمی اشعار انقلابی شادروان مولوی صالح محمد خان قند هاری را کهاستاد حبیبی نیز اورا از جملهء سیاسیون مشروطه خواهی معرفی داشته است میآورد. و میگوید که نشر و توزیع سراج الاخبار درهند و روسیه ممنوع قرارداده می شود. و محمود طرزی به حدی در فعالت های و حرکات سیاسی اش انگشتنما شده میباشد که امیر حبیب الله وی را رسمأ اخطار میدهد که اگر نوشتههای انقلابی را دوباره به نشر بسپارد از مملکت اخراج خوا هد شد. ونکتهءمهم دیگر اینجاست که استاد هاشمی موقف بین المللی افغانستان را درسیاستتمثیل خوب داده است. از جانب دیگر با آنکه موقف افغانستان و افکار سیاسییک تعداد انقلابیون افغانستا را بصورت مشخص دریک حالت بسیار حساس نشانمیدهد، درپس پرده مقام و تأثیر کارهای محمود بیک طرزی ونوشته های اورا بهکسانیکه عمیقأ متوجه اعمال شایسته اش باید شوند میفهماند.فصل دوم:با مطالعه ء این فصل دانسته می شود که مؤلف پیش ازاینکه فصول کتاب را بهاتمام برساند سعی داشته است هر آنچه را که میخواهد درهرفصل ، درج و فصلسازی نماید،همه مسایل داخلی را با موضوعات خارجی در تحلیل گرفته، چنانچهکه درین بخش می آورد: (( جنگ جهانی اول و اثر پذیری آن برافکار روشنفکراناصلاح طلبان و آزادیخواهان افغانستان)) بعدأ موقف افغانستان را درینموقع حساس و ورود هیئت های ممالک مختلفه را با نفوذ آنها درافغانستان وافغانستان را که بر دیگران یا ممالک متحابه اثر میگذارد شرح و بسط دادهو مفاد و مضاد موضوعات را درتحلیل میگذارد.درصفحه ء 67 فصل دوم استاد هاشمی رول افغانستان را ازطریق رهبر آزادیخواهان هند مهندراپرتاپ چنین می آورد: (( گویا هند برتانوی در آستانهءقیام عمومی قراردارد درچنین فرصت حساس و خطر ناک اگر حمله بر هند از جانبافغانستان صورت گیرد خیلی مؤثر وقاطع ثبت خواهد شد، پلان و طرحمهندراپرتاب مورد قبول واقع شد)). ودراین مورد مؤلف علاوه میدارد: (( ازآنجا که امیر حبیب الله و برادرش سردار نصرالله خان از پدر آموخته بودندکه با نرمش و سازش سلاح خشم و پرخاش راهم دردست داشته باشند، بناء سردارنصرالله خان را از داخل ارگ شاهی کشید و به قصر صدارت موجود بنام(( زینالعماره)) جا داد تا مردم بتوانند بدون قید نزد او بیایند و هرخان و ملکو روحانی به سهولت باو رسیده بتوانند و تمام امور قبایل را نیزادارهنماید، درصورت لزوم بتواند حرکتی را بوجود آورده و اگر بخواهد جهادی رااعلان نماید وآن را مظهر ارادهء مردم افغانستان جلوه دهد،پس همین ترتیببود که : امیر حبیب الله تمام معاملات ضد برتانیه را به سردارنایبالسلطنه سپرد وخود معاملات به طرفداری انگلیس را بدوش گرفت.))(ص71).درینجا استاد هاشمی دو مفهوم عمده را ارائه میدارد: یکی اینکه ((نرمش وسازش)) را از وصایای امیر عبدالرحمن میداند و فکرش شود که امیر عبدالرحمندرمقابل مردم خودخشن و مستبد و درمقابل انگلیس ها نرمش و احترام داشت وآرزوی انگلیس ها هم همینطور از شاه بود. دیگر شاید ازگفته استاد هاشمیچنین استنباط نمائیم که امیر حبیب الله واقعأ زیر تاثیر مسلمانان آمده وحرکتی را که دردل برآن خوش بوده از طرف برادرش سردارنصرالله خان که باانگلیس ها خصومت داشت سربراه سازد که دراینصورت او خواسته است هم لعل بهرابدست آرد و هم یارش را نیز نرنجاند.بهتر خواهد بود که این فصل بسیار عمده را خوانندگان درکتاب پیدا نموده وبخوانند و اگر دراین مختصر به هر جمله و پاراگراف تبصره شود ، زیاده تراز متن میگردد.فصل چهارم:درین فصل مؤلف محترم کابلستان را که از مرکز عمده و شهر بسیار تاریخیافغانستان میباشد بحیث یکی از کانون های عمدهء فعالیت ها و مبارزاتآزادیخواهان هند عنوان میدهد.وبعدآ بمانند فصل گذشته ارتباطات مردم هند و افغانستان را توضیحمینماید،هم چنان درخصوص جنبش خلافت و فسلفهء آن بحثی مفصل دارد و مسایلرا که خواننده بخواندن آن ضرورت احساس مینماید آورده است.ارزشیکه این فصل دارد اینست که درآن موقف و مقام خلافت واقعی اسلامی ذکرشده و از خلافت صدراسلام تا سقوط خلافت اسلامی تورک ها ی عثمانیه، وطرفداران و مخالفان خلافت، فعالیتهای ضد خلافت از طریق انگلیس ها، حرکاتسید احمد غرب گرا تا لارنس عربی جاسوس مشهور انگلیس رابه تحلیل گذاشتهاست. واحساسات پاک مسلمانان را درنیم قارهء هند و افغانستان با فعالیتهای مولانا عبیدالله سندهی ودیگران که تاحدی این مفاهیم درکتاب (( خاطراتظفر حسین آیبک ))هم ذکرشده می آورد و استادهاشمی درین فصل منحیث یک مؤرخواقعی با آنکه خود مسلمان خوب می باشد، بیطرفانه و بدون احساسات نظرهاداده واز موضوعات بسیار مهم این فصل را مثلأ درص113 از فیصلهء کراچیبریاست محمد علی چنین می نگارد: (( مبنی براینکه ادامه خدمت مسلمانان درارتش بریتانیا، خلاف شرع است و اگر بریتانیا به ترکیهء عثمانی حمله کند،مسلمانان هند، هندستان را جمهوری مستقل اعلام خواهند کرد)).انگلیس ها ویک عده اروپائیان که از وجود خلافت اسلامی پرقدرت سخت رنجبرده و به تشویش می زیستند بفکرآن بودند که به هروسیله ای شود باید خلافتازمیان برده شود و متأسفانه بی احساسی یک عده مسلمانان و همسایگان عربراه فروپاشی شش صدو چند سالهء خلافت اسلامی ترکیه را تقویه نمودند. وازنوشته ءبالادانسته می شود که واقعأ مسلمانان هند برتانوی درراه تقویه ءاسلام و حمایت شان از مرکز عمدهء خلافت یاخلافت اسلامی ترکیه حمایت نمودهو خود ها را برآن پیوند می داده اند.مسایل دیگر یکه درین فصل آمده فعالیت های بسیار عمده ء پادشاهان تورکاست. اول طلعت پادشاه، انور پادشای قهرمان و جمال پاشا را چه درجرمنیومناطق دیگر ذکر نموده است. انور پاشا را که مدتی در مملکت جرمنی بسر میبرد بنام مستعار(( پروفیسور علی بیک))می شناختند.درین فصل از جمعیت محصلان لاهوری، تشکیل حکومت جلای وطن هندوستانیهاوغیره معلومات داده شده است.فصل پنجم:دراین فصل پروفیسور هاشمی ارتباطات روسیه ء شوروی را با افغانستانبخوانش میگذارد وتخطی های روس را با احساسات پاک مردم افغانستان در مقابلتجاوزات روس به افغانستان مثل جزیرهء ((رقد)) وتورکستان یا ماورالنهر کهاکنون آنرا آسیای مرکزی گویند نشان میدهد. درحقیقت این فصل شرح آغازکثافت کاری های روسها و افکارشوم استعماری وتعرضات شان در افغانستان وتورکستان میباشد. دراین بخش از سیاست بازی های متلون روس ها ، نیرنگ وزرنگی ها ونیز از محافظه کاری ها وهوشیاری های شان درحفظ روابط جانبینروس و افغانستان ذکررفته است.درفصل ششم بهتر است یک پاراگراف استاد هاشمی را که زیاده تر توجه شان درفعالیت های انقلابیون و آزاد یخواهان بین کابل و مسکو میباشد بیاوریم: ((درین بخش سعی بعمل آمده تا فعالیت های عمدهء یک تعداد چهره ها و شخصیتهای کلیدی انقلابی و آزادیخواه را که در حوادث و رخدادهای خودر مطالعه ءما اثر گذاشته اند به بررسی و مطالعه قراردهیم، تا باشد جایگاه رفیع ومواضع سیاسی این سیما ها درپویهء فعالیت های سیاسی شان درین منطقه روشنشود(ص170).راجا مهندرپرتاب، مولوی برکت الله ، مولاناعبیدالله سند هی،ام، ان، رای وغیره از هندوستان انور پاشا و جمال پاشا از ترکیه و یک عده کسان دیگر راجناب هاشمی بصورت جامع معرفی نموده و از موقف و کاروایی شان بیان داشتهاست که واقعأ می توان از آن معلومات بکرو تازه را بدست آورد.درفصل هفتم استاد هاشیمی یا مؤلف دانشمند دربارهء قتل امیر حبیب اللهخان معلومات زیاد را ارائه داشته است که در جلد اول هم ازآن بحث شده ولازم نیست که درین مختصر بحث نمائیم.3بخش دوم مسئله دوم مشروطیت(جوانان افغانستان)دربخش دوم، بفصل اول مؤلف محترم پروفیسور هاشمی مرحلهء دوم مشروطیت را ازروی جلد اول کتاب مشروطیت شان ترتیب و تنسیق بهتر داده ، عناوین را تفکیکو موضوعات را بصورت مشخص با فعالین جنبش مشروطیت زیر مطالعه و معرفیقرار داده است. هم چنان ارتباطات و نتایج مشروطه خواهان و افکارمشرطیت راتصریح بخشیده، مرامنامه و طرز کار وفعالیت ها را بصورت نیکو ارزیابینموده است.مثلأ درص 243چنین می آورد:(( جوانان افغان)) این مرحله، الهامات خود را ازاندیشه های دوره هایمشرطه خواهی قبلی و شرایط جدید ملی و بین المللی عصر گرفته و همین عواملخمرمایهء افکار اندیشه های آنان را درمرحله ء دوم تشکیل داده بود)).درقسمت سهم داشتن اقشار مختلف بدوام گفتار بالا مؤلف محترم چنین اشارهمینماید: (( خصوصیت بارز این دوره که دررهبری آن اکثرأ طبقهء متوسط شهریو قشری روشنفکر مبارز قرار داشت آن بود که درترکیب آن نمایندگان اقشاروملیت های مختلفهء کشور شامل بود)).درمیان نوشته هائیکه تا کنون دربارهء مشروطیت و جنبش های آنها هر آنچهکه نوشته شده است نوشته های پوهاند هاشمی به محققین توضیحات بسیار مهمروشنی خاص بخشیده که از آن میتوان نتایج خوب بدست آورد.فرقه مشر سید حسن خان:پوهاند هاشمی درپاورقی صفحهء 251 بقول مرحوم استاد حبیبی از فرقه مشر سیدحسین خان ((شیون)) یاد مینماید. تخلص ((شیون)) درافغانستان زیاد است وطوریکه استاد حبیبی می نویسد شاید تخلص وی ((شیون)) باشد، امادرکتاب((زندانی خاطرات)) نوشته شاد روان هاشم زمانی این تخلص ذکر نگردیدهاست. مگر از قرار گفتهء سید مسعود پوهنیار، استاد حبیبی وهاشم زمانی واضحمیگردد که همه شان دربارهء یک شخص سخن میگویند.درقسمت جای تولد جنرال سید حسن خان هم اختلاف آمده، آقای پوهنیار وی راازچارباغ لغمان و مرحوم سید شمس الدین مجروح اورا از ((خوگیانی)) دانستهو از گفتار مرحوم مجروح دانسته می شود که وی سید حسن خان را بهترمیشناخته و چنین میگوید: (( سید حسن فرقه مشر دسید حسین پاچا زوی وو، پهخوگیانی که اوسیده)) (ص 234 زندانی خاطرات) پوهنیار، سید شمس الدین پاچاو سید حسن فرقه مشر پا چا، هرسه از جملهء پاچاهان (سادات) می باشند.فاجعهء قتل مرحوم فرقه مشر سید حسین را هاشم زمانی از زبان یک مهاجرتورکستانی بنام سلیم از جملهء محبوسین در مجلس که سرپرستارهم بوده تصدیقمینماید و سر پرستار مذکور بوقت واقعهء شهادت و قتل او شاهد عینی بودهاست.اگرچه کتاب استاد حبیبی پیش از هاشم زمانی چاپ شده است ول واقعهء قتلفرقه مشر مذکور را هاشم زمانی بصورت دقیق از زبان سلیم آورده است، چونکهخود مرحوم زمانی هم درآن وقت یکی از زندانیان بود. مرحوم فرقه مشر سیدحسن که بقرار بیان هاشم زمانی ((حسن)) وشاید هم ((حسین)) تخلص داشته، دراشعار خود(( سید حسن)) آورده است.مثلأ: دازما نصیحت واوره ((سیدحسنه راشه پریژده داریشتنی و نیا نوریدرجای دیگر می آورد:ستا احتیاج و ضرر کوم نا علاج رنجوردعندلیب په دستو ر راته فریاد شه منظورزه (( سید حسن )) ژرا شیون می دی شعار وطنه وطنه زار وطنهاز ادبیات بالامعلوم می شود که استاد حبیبی کلمهء((شیون)) را مصرع آخرگرفته است که به گمان ها درست نمی آید. چون شعر پشتو و شعر فارسی هردوبا شیرنی های مختلف جلوه میکند، در سیلاب ها و اوزان و کنایه ها و نزاکتها فرقهای دارند، از آنست که شاعر پشتو بی ترس و تکلف می تواند نام مکملخود را به ابیات سرودهء خود بیاورد ولی در شعر فارسی اینطور نیست کمترمشاهده می شود.مرحوم سید حسین خان فرقه مشر از شخصیت های بسیار مهم معاصر وطن بوده وبامحمد گل مومند همیارویا همدم بوده وچون برخلاف محمد گل مومند، شهیدسیدحسن آغا مرد پاک طینت ، با وجدان و وطن دوست بود و بمقابل سردار محمدهاشم که مرحوم هاشم زمانی درکتاب زندانی خاطرات کنایتأ اورا صدراعظم کبیرخطاب می نماید، حقایق را میگفته، ازآن سبب سردار محمد هاشم برسید حسنکینه برداشته توسط داکتر عبدالرحیم اور را درزندان بشکل بسیارناجوانمردانه با تزریق زهر ببدنش شهید کرده و چند لحظه قبل از شهادتشواقعهء قتل خود را به سلیم تورکستانی که اعتمادی هم به او داشته اظهارنموده است مرحوم سید حسن به سلیم گفته است که واقعهء قتل مرانزدت طورامانت گفته ام وموضوع را به شخص اعتمادی بگو تا وطندارانم از موضوع واقفباشند.مگر محمد گل مومند بر علاوه اینکه به حکومت تسلیم شد و برادر ششم نادرشاهو محمد هاشم معرفی گردید با سوزاندن و ازمیان بردن هزاران نسخ خطی بزبانهای تورکی، فارسی و عربی را که به افتخارات فرهنگی و تاریخی مردم ما تماممی شد، ازصفحات ترکستان افغانستان معدوم ساخت و با تغییر دادن نام هایتاریخی به تاریخ و فرهنگ و افتخارات افغانستان بزرگترین خیانت کرده و داغسیاهی را به وطن عزیز گذاشت که تا ابد تلافی نمیگردد. هم چنان همین محمدگل مومند، با سرسپردگی زیاد به نادرشاه خان برعلیه بزرگترین، شجاع ترین ونامدارنامداران وطن عزیزافغانستان شهید سعید عبدارحمن لودین در مسجد چوبفروشی بد گویی کرد: ((...خودش را کشته، خانه اش را تفتیش وآثار قلمی اشراضبط نمود و آنگاه محمد گل مومند وزیرداخله درمنبر مسجد چوب فروشی کابلبالا شده ونطقی دایر(( به کفر و زندقه والحاد )) عبدالرحمن ایراد کرد وبوتلی راکشیده به مردم نشان داد و گفت (( این بوتل شرابی است که ازخانهءعبدالرحمن بدست آورده ام )) (ص 310همین کتاب هاشمی)). پس معلوم است کهوزیر محمد گل مومند درقتل وقتال و ازمیان بردن بزرگان وطن سهم بارز داشتهاست. محمد گل مومند درمیان طبقات مختلف و طن یکی از بانیان تعصب و شخصبدنام درفرهنگ و تبعیض شناخته شده است. لطفأ دربارهء این جنایت کارتاریخبه مجلهء((اندشه)) نشریه ای از مزار شریف مراجعه فرمائید. جای تعجب اینستکه بعضی ها کتاب ها دربارهء این شخص یا دشمن فرهنگ وطن نوشته اند.گویااینکه کاروایی های اورا تأئید میکنند. درحالیکه خیانت های ملی، فرهنگی وتاریخی اوورد زبانها بوده ودر دفاتر ایام ثبت می باشد. ووی درقتل هزارانپشتون معصوم و وطندوست چون عبدالرحمن لودین و غیره با محمد هاشم صدراعظمشریک و شاید، او بوده که سید حسن خان را امر اعدام داده است.فصل دوم بخش ثانی:درین بخش استاد سید سعدالدین هاشمی بحثی جالب دارد بنام((جوانان افغان،نخستین قانون اساسی افغانستان)).یکی از ناقص ترین کارها در تاریخ افغانستان اینست که مؤرخین کمتر نامشخصیت ها را ذکر کرده اند و از آنست که ما بزرگان تاریخ وطن مان را نمیشناسیم. مؤرخین سعی کرده اند که نامهای پادشاهان زورمندان و یا یک تعدادسرافسران بزرگ را ذکرنمایند، واز علمای بزرگ، هنرمندان شهیر و غیره ذکریننموده اند.مثلأ مادر تاریخ هرات خاصتأ دورهء تیموریان را بسیار باشکوهمیدانیم و حقیقتأ یک دورهء عالی و تاجائیکه آن دوره را دورهء رنسانس میشماریم. ولی بجز از چند نام بجز امیرعلی شیر نوایی (این نابغه ء زمانزیاده تر بخاطر وزیربودن خودمشهور بود ونه از تالیفات و آثارش درحالیکهآثار او ازکمیاب ترین و مهم ترین خاصتأ درادبیات تورکی محسب می شوند)، یامولانا عبدالرحمن جامی، استادکمال الدین بهزاد، میرعلی و عبدالرحمن هروی، شهزاده بایسنقر و غیره که آشنایی داریم دیگران را نمی شناسیم درحالیکهصدها شخص درین دوره با عالی ترین مقامات علمی و هنری قرارداشتند کهازجملهء شهکارهای آنها تصحیح و تکثیر اثرماندگار فردوسی یا شهنامهء اومیباشد.یگانه کسی که اسلوب یک عده مؤرخین را کنار گذاشت و کاردرنهایت ارزنده وابدی نمود مرحوم استاد پروفیسور عبدالحی حبیبی بود که با نوشتن کتاب((هنرعهد تیموریان)) تا اندازهء این راه را به دیگران باز کرد. و چه قضای خوبیکه پروفیسور استاد هاشمی درمعرفی بزرگان سیاست هم در دیگری را باز کردورنه دوران سیاه هاشم خان یا صدر اعظم کبیر همه را بی نام و نشان و معدومکرده بود. چنانچه درین فصل نه تنها نام بزرگان، سیاسیون،انقلابیون وشجاعان وطن را با بعضی ضعیف النفسان ذکر نموده بلکه درهردوجلد کتابتالیفی شان چهره های هموطنان را باخوبیها و نواقص شان معرفی داشته وخواننده با آشنایی آن چهره ها یکنوع اقناع احساس مینماید، چونکه انسانکنجکاو می باشد وخواسته هرکس درآن کتب بخوبی بروآرده شده اند.درفصل سوم این بخش استاد هاشمی چهره های سرشناس حرکات سیاسی افغانستانرا مشخص تر بیان میدارد. هیئت انجمن ادبی کابل را باچهرهایشان به نمایشگذاشته، سرکردگان محافظه کار جوانان را نام گرفته وبعد از ذکر نام هاغلام محی الدین افغان و میر سید قاسم خان لغمانی، عبدالهادی داوی پریشانرامفصلأ معرفی میدارد و از رزمندگان پرخم و پیچ او که عمر طولانی را نیزطی کرد حکایات می آورد. سپس از عبدالحسین عزیز،فیض محمد ناصری، سید غلامحیدرپاچا، خواجه هدایت الله (شهادت این مرد باعظمت درکتاب((سرنشینان کشتیمرگ)) ذکریافته و شایداستاد هاشمی از آن مطلع باشند)،فقیر احمد خان، فتحمحمد خان جبارخیل، سید هاشم و محمد کریم نزیهی جلوه یاد و هریک را معرفیمیدارد.درقسمت حلقهء رادیکال ها، استاد هاشمی، عبدارحمن لودین و تاج محمد بلوچ واستاد محمد انور بسمل و میر غلام محمد غبار را درجملهء نامدارانافغانستان معرفی میدارد که مرحوم غبار یگانه کسی میباشد که پردهء کثیفاسرار یک دوره از زمامداران را بدور انداخته و دریده است.هم چنانکه فرزندعالیقدروطن پروفیسور داکتر عبدالواسع لطیفی که ایننگارنده در تألیف یکی از کتاب هایشان همکاربودم عاشق گفته و نوشته هایغبار می باشند و رساله ای راهم در بارهء عظمت و شخصیت شان نوشتند. دراینجا نمی خواهم دربارهء غبار و یامؤرخ بزرگوار چیزی بگویم، زیراکه او رادراین اواخر جامعهء افغانستان بخوبی شناخته است.غلام محی الدین آرتی شخصیت دیگری میباشد که استاد پروفیسور هاشمی بنامایشان تماس میگیرد ودرختم معرفی این مرد محترم تاریخی میفرماید: ((حینیکه غلام محی الدین آرتی چند سال بعد از ترکیه (آوارگی) به هند آمداورادرپشاور شهر فتنه ها و دسایس بشکل مرموزی کشتند))(ص 335).سعدالدین بها شخص بعدی میباشد که استاد هاشمی دربارهء وی نوشته وتصادفأ این نگارنده دروقت تألیف کتاب (( پیرخرابات)) (استاد قاسم افغان)بیک مضمون هنری مرحوم بهاء برخوردم و آن مقاله را که دربارهء هنر موسیقیو استاد قاسم ارتباط داشت درکتاب مذکور گنجانیدم. دریکی ازماهای تابستان2005 م درمجلسی متشکل از فرهنگیان افغانستان درکالیفورنیا خانم را ایننگارنده ملاقات نمود که نام گرامی اش را ثریابها گفتند که اسم شان بگوشهاآشنا میرسد، وی شخصیت آزاد اندیش فصیح الکلام و صریح اللهجه بوده وبراستیمثل پدرمبارزش باغیرت و غرق درسیاست بود. تاجائیکه استاد هاشمی سوانح اینبزرگمرد وطن را معرفی داشته خواندن سوانح اش انسان را بفریاد وا میدارد.واحسرتا که چه شخصیت های را ما دروطن داشته ایم، مگر حیات اکثریت شان ازدست ظالمان خراب شده است. دختر مرحوم سعدالدین بهافعلأ برعلیه تبعیض وبطرف عدالت اجتماعی و دموکراسی مبارزه مینماید.درپاورقی ص 337 نامهای دو نفر مبارزین میمنگی بنامهای غلام محی الدینخان و عبدالروف خان را استاد هاشمی ذکر می نماید. این دو برادر رازمانیکه نگارندهء کتاب غلام محمد میمنگی را می نوشت معرفی کرده است. هردوفرزند پروفیسور غلام محمد میمنگی و غلام محمد مینمگی فرزند عبدالباقی خانمینگ باشی می باشد که اخیر الذکر با یک تعداد مشاهر و بزرگان میمنهومیردلاورخان، میر میمنه به امر امیرعبدالرحمن درکابل کشته شدند با آنکهاین دو برادران درایام جوانی وفات یافته اند، اکثر اوقات خود را باسیاسیون با مشروطه خواهان صرف و درمبارزات برعلیه استبداد حصه میگرفتند،چونکه اباء و اجداد شان سالها زیادی موقف سیاسی داشتند و پدرشان غلاممحمد خان از مشروطه خواهان معروف میباشد.درپایان جلد دوم کتاب مشروطیت تالیفی پروفیسور استا د سید سعدالدین هاشمیکسی را معرفی داشته است که بارها نامش درحلقات مبارزین ذکر میگردید ونیز این نگارنده دربارهء آن شهید باعظمت که ازمیرزایان ومنشیان ادیب ودانشمند بزرگ وطن بود درکتاب ((شاه محمد ولی خان دروازی)) معلومات اندکیرا ارائه کرده ام.نام گرامی این منشی اعلحضرت امان الله خان و صورتشهادت او درکتاب ((سرنشینان کشتی مرگ ...)) نیز ذکر یافته و قبل ازشهادت اش که غم طفل صغیرش((آصف)) رابسیار میکشید، اکنون آن طفل حیاتداشته و در اطراف هشتاد سال عمر دارد و متذکر باید شد که اکنون بنام((آصف آهنگ)) شهرت دارد و یکی از بمارزین بسیار باغیرت و با احساس میباشد و مقالات زیاد را به نام مستعار و اصل نام و کتاب های متعدد راتحریر داشته اکنون درکشور کانادا حیات بسرمی برد.کتاب جلد دوم ((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت درافغانستان در ربع اولقرن بیستم)) این جانب تا پایان به غور و علاقه خوانده و استفاده های زیادنمود. واقعأ در پایان کتاب افسوس کردم که ای کاش کتاب و متن آن هنوزطولانی تر بود تا بهرهء بیشتر میگرفتم ولی چکنم که روزگارو زمانه بکاممحدودی از اشخاص می چرخد.خداوند استاد عالیجاه و دانشمند محترم و درست نویس پروفیسور سید سعدالدین هاشمی را که مقام منیعی را در حلقات دانشوران ومؤرخین دارند قوتتحقیقات زیاد وصحت کامل عنایت فرماید. 4پیشنهادات و بررسی ها:دراین بخش مقاله اولتر از همه یک خواهش ظهیرالدین محمد بابر شهنشاهتیموری را از قول کتاب استاد حبیبی می آوریم(( و درخاطمهء آن بابر ازعلمای ماوراالنهرخواهش میکند که اگر خطایی ببینند آنرا به او اطلاعدهند))(ص 71) ظهیرالدین بابر شاه). بابرشاه علاوه از کتاب های زیاددرپایان کتاب ((فقه)) خود جملهء بالا را آورده بود که واقعأ به تقاضا ونوشته استاد پروفیسور هاشمی مطابقت دارد و درمتن این مقاله از حوالهءاستاد هاشمی به خوانندگان یاد آوری کردیم.1_ کتاب جلد دوم مشروطیت یکی از کتب معتبر سرزمین ماست. استاد هاشمیواقعأ در این کتاب باصلاحیت کافی و روش عالی فارسی دری نویسی تحریرنموده، بسیار لغات زیبا را که باید فراموش مردم نمی شد بیادها آورده وبیکسبک خاص نوشته است. مثلأ کلمه((پویه)) و ترکیباتی چون بازنگری، بازنویسی، گزافه گویی وغیره را در تحریر خود می آورد و فارسی دری که یکیازشیرین ترین زبانهاست و زبان ترکیبی است این کلمات را بخوبی می پذیرد.2_ با نوشتن کتاب مشروطیت استاد هاشمی بر علاوهء اینکه صاحب دوستان و حتیپیروان و گروید گان گردیده، تعداد هم از او رنجش خاطر یافته اند وبنگرید درمتن کتاب که بعضی ها بخاطر خوش خدمتی اسرار مجالس مهم و عمدهءسیاسیون را به مقامات حکومتی رسانیده اند و طبعأ بازماندگانشان از آنموضوعات رنج می برند، مثلیکه مرحوم هاشم زمانی از بعضی ضعیف النفسان چونداکتر عبدالرحیم در کتاب خود نام برده که بهترین شخصیت مبارز وطن فرقهمشر سید خان خوگیانی را به شهادت رسانیده است و درنوشته های استاد هاشمیاز این قرار مردم پیدا می شوند.3- در ص 261 کتاب به نقل قول از مرحوم غلام حضرت کوشان، استاد هاشمیآورده اند که خانم شاه حبیب الله کلکانی((فاطمه)) نام داشت. بیاد ایننگارنده می آید که مرحوم کوشان از این نگارنده دروقت تالیف کتابشان ((سرگذشت یک ملت مظلوم ...)) گاهگاهی مشوره می گرفتند و من بریشان گفتهبودم که نام آن ملکه ((بی بی نظیر جان)) است، و فاطمه مادر کلان بی بینظیر جان و دختر امیر دوست محمد می باشد. ملکه بی نظیرجان خانم شاه حبیبالله کلکانی، خانم دوم حبیب الله کلکانی می باشد. مرحوم کوشان مثلکیهمعلومات مرا بشکل سرچشمه گرفته است. زیرا که کلمهء فاطمی رادر تیلفون ذکرکرده بودم. فاطمه جان دختر میر دوست محمد از دختران حسین، قشنگ و زیبارویدرجه یک افغانستان آن وقت بشمارمی رفت،زیبایی وخوشنمائیهای او ورد زبانکابلیان بود که بیت ها و اشعار عاشقانه را در باره اش میخواندند مثلأمیگفتند: (( خود فاطو جانه به جادو گرفت – جان فاتو جانم ای)) وغیره، ایننگارنده چهره پنج سالگی فاطمه جان (فاطو جانم) رابا پدرش امیردوست محمدخان داشتم که یکی از رسامان وقت غالبأ محمد عظیم خان ایبکم آنرا نقاشیکرده بود.بی نظیر جان خواهر استاد عبدالغفور برشنا و هردو نواسه هایفاطمه جان و کواسهء دوست محمد خان میباشد. این جانب بارباردربارهء شانمقالات نوشته و بچاپ رسانیده است. اما ملکهء اولی شاه حبیب الله کلکانیبی بی سنگری مبیاشد که بعد از تبعید طولانی در مزارشریف داعی اجل را لبیکگفت. 4- درص 306 ازپدر داکتر محمد اسماعیل علم ذکر رفته است.باید گفت که تاریخاجداد اسماعیل علم و حاجی غلام سرور دهقان طولانی و با ارزش می باشد کهاجدادشان پادشاهان افغانستان بودند. بدین قرار که پدر داکترمحمد اسماعیلعلم ((محمد علم)) نام داشت و پدر مرحوم حاجی غلام سرور دهقان کابلی (ازعارفان مشهور کابل که بنام دهقان کابلی مشهور است) بنام محمد اعظم یاد میشد و محمد اعظم و محمد علم هردوبرادرو فرزندان محمد حسن خان میباشند.محمد حسن خان از اولادهء میرزا عبداللطیف ولد میرزا الوغ بیگ ولد شاهرخمیرزا و لد امیر تیمور صاحب قران می باشد که این نگارنده مقالهء مطولی رادرنسب نامهء این خانواده نوشته و بخاطر چاپ در کتاب ((مزرعهء دهقان)) یاکلمات دهقان فرستادم.5- در ص 83 کتاب آمده است که: (( در هزارهء دوم ق م آریائیها ازافغانستانبه هند سرازیر شدند و تمدن و یدی را ادامه دادند، بعدأ با نفوذ سیاسیموریایی ها دیانت بودایی به افغانستان راه یافت. از قرن اول تا قرن ششم مبازدوره نفوذ دولت افغانستان (کوشانیها و یفتلیها) درهنداست…).اگرچه استاد عالجاه و گرامی یک مآخذ معتبری را ارائه نداشته اند، باز هماگر ارائه میفرمودند سوال اینجاست که ایا مردم افغانستان بکدام دلیل میتوانند همه آریائی باشند وفعلأ یک موضوع بسیار جدی همین کلمهء((آریانااست که استاد جاوید ودیگران به شمول خود استاد هاشمی بدان اشاره کردهاند.اگر کسی منحیث یک قاضی منصف قضاوت نماید که به چه تعداد آریائی نژاداندرافغانستان آن زمان بسر می بردند، جواب را باید چنین نوشت ،که افغانستانیک کشورکثیرالمیتی می باشد.هزاره ها که نفوس بزرگ را درمملکت ما دارا می باشند بصورت قطع آریایینبوده از اهل تورکان توکیو ویا هون های سفید هستند و مالکان مناطق مرکزیکه غرب و جنوب غرب وطن نیز نفوس کثیری از آنها تشریف دارند و رستم وسهراب افسانوی به همین طایفه ارتباط دارد. تورک نژادان افغانستان یکاکثریت قابل ملاحظه بوده که به نژاد آریایی هیچ ارتباط ندارند و از هراتتا بدخشان حیات بسر می برند. دربارهء نژاد پشتون های محترم سوالات زیادوجود دارد گیرم که اگر یک عده آریایی با شند بزرگترین و پرنفوس ترینشاخهء شان که عبارت از غلزائیهاباشد با اسناد بسیار معتبر آریائی نبودهبه نژاد خلجیها ی تورک تبار تعلق میگیرند و بنگرید به مأخذی چون حدودالعالم نوشته تحقیقی استاد احمد جاوید و منابع معتبر دیگر را.وهم متوجه به اقوام دیگر افغانستان باید بود که شاید آریائی نباشند و دربارهء آنها مطالعات کمتر شده است مثل نورستانیها (یک عده خارجیان نوشتههای دراین باره نموده اند). بلوچ ها، پشه یی ، پراچی، اشکاشمی، شغنانی،واخی،زیباکی، سنگلیچی، مغولی و غیره اقوام اقلیت. اما یک اکثریت قابلملاحظهء دیگر عبارت اند ازسادات و اعراب که هردو از یک نسل میباشند، اینمردم با آنکه زبان خویش را از دست داده اند جمعیت های بسیار زیادافغانستان را مخصوصأ درساحهء تورکستان افغانستان تشکیل داده اند. جنابآقای عبدالستار سیرت تحقیقی درزمینه ء لغات عامیانهء عربی در بلخ انجامداده اند که نمایانگر موجودیت این قوم را می نماید و آنهابعداز اسلامآمده اند.اگر ما همهء اقوام ذکر شده رااز افغانستان خارج ساخته و در شمارنیاوریم،در هزارهء دوم قبل ازمیلاد چقدرنفوس آریائی نژاد را درافغانستان آن وقتداشته خواهیم بود و سوال ما اینجاست که چرا تنها کلمهء ((آریائی))ذکرگردیده است. وچرا آریائیها به یک منطقه که بزرگترین نفوس دنیای آن وقتیا ظهور آدمیزاد که سراندیب باشد و جائیکه آثارکشتی نوح علیه اسلام دیدهشده باشد میروند و تمدن ویدی را درآن سرزمین موثر می سازند، در حالیکهاگر حقیقت هم داشته باشد چند نفر آریائی بمانند قطره دربحر نفوس کثیرهندوان است. وتا جائیکه تصور می شود در هزازهء دوم میلادی بادلایل فوقبجزاز چند هزار آریایی نژاد که از روی بعضی گفتار از جنوب سبریا وجای دگرو شاید هم حتی از هند آمده و در خراسان سکونت کرده باشد به مبهم بودنتاریخ وطن وافکار تبعیضی ومشکلات اتنیکی.طوریکه همگان میدانیم از زمان امیرعبدالرحمن تا کنون مردم هزاره و مردمسمت شمال سخت سرکوب می شوند، از کثافت های مفاهیم تبعضی است که اگرهزاره را گاهی ((هزاره)) بگوئیم آن عزیز فکرمیکند که او را دشنام دادهایم و اگر کسی تورک باشد از ترس خود خود راتورک نخواهد معرفی نماید وقسعلی هذا، امید است همه مؤرخین ، همهء جامعه ء افغانستان را بصورتمساویانه ارج، مقام و اهمیت بدهند.6- درمتن کتاب کلمهء ((مغول)) به تیموریان هند نسبت داده شده است(ص83) کهاینجانب به آن موافق نیستم به تنها استاد فقید میر غلام محمد غبار، مارسلبرون و بارتولد ترکشناس معروف مغول بودن تیموریان هند را رد مینماید،بلکه شواهد زیاد و علایم وافر موجود است که آنها اصلا از شهر((کش)) (شهرسبز امروزی) سمرقند و از ترکستان جنوبی می باشند. و از نگاه شجره که بابرشاه موسیس امپراطوری تیموریان درهند می باشد اورا چنین می شناسیم: بابرولد عمر شیخ ولد ابوسعید ولد محمد میرزا ولد میران شاه ولد امیر تیمورصاحب قران. وتیموریان هرات بنی اعمام بابر شاه هستند. خود بابر دربابرنامه تورک بودن خود راچنین میگوید:باتورک ستیزه مکن ای میر بیانه چالاکی و مردانگی تورک عیان استامیرتیمور یگانه کسی بود که ریشهء یک صد سالهء حکومت مغولی را خشک ساخت واو بخاطریکه به ((یاسای)) چنگیزی علاقه داشت، چنگیز را جد خیالی خود میپنداشت. بدبختانه بسیاری از مؤرخین ما دراین نقطه توجه نکرده اند و استادعبدالحی حبیبی مورخ سرشناس وطن هم درین خصوص اشتباه بزرگ نموده است. ویکیاز مآخذ استاد حبیبی((اکبر نامه)) بوده و ابوالفضل علامی آنرا نوشته کهدر کتاب مذکور شجره عمدأ غلط نوشته شده است وهمین مؤلف میباشد کهدربارهء مردم هزارهء افغانستان اشتباه بزرگ دیگری کرده است.هم چنان استادحبیبی درکتاب ((ظهرالدین محمد بابر)) دراین باره اشتباه نموده است. ایننوع غلط فهمی ها که مردم نتوانستند قضاوت نمایند مشکلات زیاد بارمی آورد،زیرا از روزیکه چنگیز افغانستان را خراب نمود تا امروز مؤرخین ما او رابد گفته اند و حق هم دارند، ولی مغلی نژادان وطن که شاید آنها درتخریبوطن سهم نداشته اند وچون مغل بلا استثناء بد گفته می شوند رنج خواهندبرد، هیچ یک از مؤرخین گاهی هم از ((یاسا)) چیزی نخوانده ایم وبایدمؤرخین از خوب وبد آنها قضاوت نمایند. علاء الدین جهان سوز غوری که عروسالبلاد یا غزنی نازنین را به آتش کشید وخاکستر ساخت آنرا درنظرهموطنانجلوه نمیدهیم گویا هر آنچه که درتاریخ ما داشته ایم باید مردم بخوانند وخود قضاوت نمایند.7- یک نکته ء جالب باارزشیکه از کتاب استاد پروفیسورهاشمی بدست می آیدآنست که شخصیت های بسیارمهم ممکلت راطوریک چند بار یاد آور شدیم،ذکرنموده اند تا مردم مان به آنها آشنا باشند. درشمارهء (712) هفته نامهءامید آمده است که وزارت اطلاعات و فرهنگ خواسته تا یک تعداد جاده ها رانامگذاری نماید و علاوه شده است که یک تعداد نام های خارجیها را نیز بنامجاده های کابل منسوب می سازند.تعجب آور اینکه وزارت اطلاعات و کلتور غمتشکیل یک انجمن تاریخ را نخورده و اگر هم تشکیل کرده است با احترامیکهبرای شان دادیم شخصیت های بی صلاحیت بوده اند. وخداوند این وزارت راتوفیق عنایت کند که بزرگان و طنمان را به برایگان از فقدان معلوماتبدیگران نه بخشند.منظور از اعتراضیه بالا اینست که اگر مسؤلین شاروالی یا اطلاعات و کلتوربه کتاب پروفیسور هاشمی مراجعه نمایند، شخصیت های برجسته را معرفی داشتهاست که واقعأ یک تعداد شان قابل افتخار می باشند و باتصادف نیک آنقدربزرگ مرد ها داریم که مقدارشان از تعداد جاده ها زیاد ترمی باشند. مثلأ:عبدالرحمن لودین، مولوی صالح محمد قندهاری، میر غلام محمد غبار- استادپروفیسور عبدالحی حبیبی، پروفیسور داکتر عبدالحمد جاوید، پروفیسورعبدالشکور رشاد، شاه محمد ولی خان دروازی، منشی میرزا مهدی خان، پروفیسورغلام محمد میمنگی، غلام نبی خان چرخی، هم چنان یکی ازبزرگان مجاهدافغانستان مولوی عبدالرحیم قندهاری که امیر عبدالرحمن اورا به جرم ضدانگلیسی بودن درحریم خرقهء مبارکه ء قندهار بضرب تفنگچه شهید ساخت و دهاشخصیت دیگر.8- از درد آورترین نوشته های پروفیسور سید سعدالدین هاشمی این بود کهدرختم مطالعهء کتاب شان دریافتیم که از آغاز دورهء حکومت محمد نادر شاهخان تاختم دورهء صدارت محمد هاشم خان ویا شاید اندکی بعد از آن چهبزرگانی و شخصیت های عالی همتان نبوده اند که اعلام نشده باشند، مثلیکهدر زمان حکومت کمونستان افغانستان دانشمندان زیادی افغانستان ازبین بردهشدند وجمعی کثیری فرار کردند.9- هرنویسنده ، روش و طریقهء خود را دارد و چون خودشان صاحبان تالیف واثر می باشند ،لذا انتقاد درطرز و اسلوب نوشته هایشان بسیار ارزش ندارد.دراین جا بفکر آن شدم که اگر پاورقی ها آنقدرمهم و قابل گفتار باشند،چرا داخل متن گنجانیده نمی شوند.چنانچه دراین اوقات دراصول پژوهشات مودوروش پاورقی ها کمتر به نظر میخورد. از جانب دیگر با آنکه به گفتهء استادهاشمی پاورقی ها شکل حاشیوی را دارند،ولی بعضی مطالب آنقدر با اصل چسپشدارند که لازم می افتد در اصل متن گذاشته شوند مثلیکه در متن این نوشتهپاورقی صفحهء سوم را ذکر نمودیم.درپاورقی صفحهء هشتادو چهار چون دربارهء حضرت شاه ولی الله دهلوی ذکررفتهمیتوانست اولأ دربارهء زندگی نامه وبعدأ افکارو نظریات او صحبت کرد، همچنان اگر درص 285 متوجه شویم موضوع کمک های سری بریتانیا به محمد نادرشاهبگونهء یک ایجنت که مهمترین رخداد ها می باشد ضرورت آوردن به پاورقی راندارد وغیره، البته این گفته ها هیچ وقت برعلیهء مفهوم عالی متن نمی باشدهنوز هم تعداد زیادی از خوانندگان بشمول این نگارنده از مراجعه به پاورقیلذت برده و یک سرگرمی میداند.10- قابل یاد آوریست که درین مادهء ختم گفتا رما دربارهء استاد عالیمقامپروفیسور سید سعدالدین هاشمی می باشد خوانندگان را دعوت مینمائیم تا بهصفحهء 255 کتاب مراجعه نموده اوراق سه گانه سند مهم تاریخی راکه ازقلمعبدالهادی داوی ،غلام محی الدین آرتی و عبدالرحمن لودین آورده شده اندو از جاندارترین مطالب می باشند بخوانند و بدانند که این معلومات درهیچجای دیگر تا هنوز به نشر نرسیده و استاد هاشمی دراینجا وجیبهءمهم تاریخیرا ادا نموده اند.11- یک اعتراف قابل گفتن اینست که و قتیکه آوازه در افتاد که جلد دومکتاب مشروطیت تالیف پوهاند هاشمی از طبع برآمد، تعدادی بیصبرانه درپیدریافت یک کاپی آن بودند و دلیل آن اینست که جلد اول کتاب درمیان حلقاتروشنفکران نیک درخشیده بود.درخاطمه ذکر میشود که جلد دوم مشروطیت در افغانستان یکی از کتاب هایمعتبر و موثق بوده و بسیار بیطرفانه نوشته شده است. باعرض احترام منابع و سرچشمه ها:-فرهنگ عمید- فرهنگ غیاث اللغات- جنبش مشرطیت درافغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی (....) 1364 هجری ش- شهنشاه سخنور، ظهیرالدین محمد بابر، عبدالله کارگر، پشاور1382 هجری ش- ظهیرالدین محمد بابر شاه ، پوهاند عبدالحی حبیبی، کابل 1351 ه،ش- نخستین کتاب در بارهء جنبش مشروطیت در افغانستان، دردوجلد،پوهاند سیدسعدالدین هاشمی،مشهد 2004 م- آریانا برون مرزی، بمدریت پوهاند رسول رهین، سویدن (شمارهء دوم و چندشمارهء دیگر)- حدود العالم، تعلیق و تحشیهء پوهاند میرحسین شاه خان- تاریخ سیستان به تصحیح بهار، مطبعهء دولتی کابل 1366ه،ش- سرگذشت یک ملت مظلوم ،غلام حضرت کوشان- سرنشینان کشتی مرگ، عبدالصبور غفوری ، چاپخانهء آرش، 1380 ه، ش- زندانی خاطرات،محمد هاشم زمانی، پشاور 2000م- پرزندانی خاطراتو تبصری، محمد هاشم زمانی – چابخانهء میوند ،کابل 2004م- بغرنج قومی وملی درایران : ازافسانه تا واقعیت، مقاله از محمد امینی،ایرانیان، امریکا 2005م- جغرافیای تاریخی افغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی، پیشاور1378- عین الوقایع ، محمد یوسف رضا هر وی ، تهران 1369 ه، ش- تاج التواریخ، امیرعبدالرحمن، پشاور1375ه ،ش- سراج التواریخ ، فیض محمد کاتب- افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله تا... خاطرات ظفرحسین، ترجمهء فضلالرحمن فاضل پشاور2002م- شورش کابل، منشی عبدالکریم، چاپ سنگی، سال طبع و محل معدوم- چگونگی اصطلاح نظام قبیله سالاری، جلال الدین صدیقی، کابل 1362 ه،ش
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

http://www.parsianforum.com/

+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

مارا،زخیال توچه پروای شراب است
خم گوسرخودگیرکه خم خانه خراب است
گرخمربهشت است بریزیدکه بی دوست
هرشربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شددلبرودردیده ی گریان
تحریرخیال خط اونقش برآب است
بیدارشوای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که دراین منزل خواب است
معشوق عیان می گذردبرتوولیکن
اغیارهمی بیندازآن بسته نقاب است
گل بررخ رنگین توتالطف عرق دید
درآتش شوق ازغم دل غرق گلاب است
سبزاست در و دشت بیاتانگذاریم
دست ازسرآبی که جهان جمله سراب است
درکنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر اززمزمه ی چنگ ورباب است
حافظ چه شدارعاشق ورنداست ونظرباز
بس طورعجب لازم ایام شباب است

+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

سینه ازآتش دل درغم ...

سینه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت آتشی بوددراین خانه که کاشانه بسوخت تنم ازواسطه ی دوری دلبربگداخت جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت سوزدل بین که زبس آتش اشکم دل شمع دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه ی زهدمراآب خرابات ببرد خانه ی عقل مراآتش میخانه بسوخت چون پیاله دلم ازتوبه که کردم بشکست همچولاله جگرم بی می وخمخانه بسوخت ماجراکم کن وبازآکه مرامردم چشم خرقه ازسربه درآوردوبه شکرانه بسوخت ترک افسانه بگوحافظ ومی نوش دمی که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت *********** ساقیاآمدن عیدمبارک بادت وان مواعیدکه کردی مرواد ازیادت درشگفتم که دراین مدت ایام فراق برگرفتی زحریفان دل ودل می دادت برسان بندگی دختررزگوبه درآی که دم همت ماکردزبند آزادت شادی مجلسیان درقدم ومقدم توست جای غم بادمرآن دل که نخواهدشادت شکرایزدکه زتاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن وسرو وگل وشمشادت چشم بددورکزآن تفرقه ات بازآورد طالع نامورودولت مادرزادت حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببردبنیادت *********** دل ودینم شدودلبربه ملامت برخاست گفت بامامنشین کزتوسلامت برخاست که شنیدی که دراین بزم دمی خوش بنشست که نه درآخرصحبت به ندامت برخاست شمع اگرزان لب خندان به زبان لافی زد پیش عشاق توشبهابه غرامت برخاست درچمن بادبهاری زکنارگل وسرو به هواداری آن عارض وقامت برخاست مست بگذشتی وازخلوتیان ملکوت به تماشای توآشوب قیامت برخاست پیش رفتارتوپابرنگرفت ازخجلت سروسرکش که به نازازقدوقامت برخاست حافظ این خرقه بیندازمگرجان ببری کاتش ازخرقه ی سالوس وکرامت برخاست ********** چوبشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست سخن شناس نیی جان من خطااین جاست سرم به دنیی وعقبی فرونمی آید تبارک الله ازاین فتنه هاکه درسرماست دراندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم واودرفغان ودرغوغاست دلم زپرده برون شدکجایی ای مطرب بنال هان که ازاین پرده کارمابه نواست مرابه کارجهان هرگزالتفات نبود رخ تودرنظرمن چنین خوشش آراست نخفته ام زخیالی که می پزددل من خمارصدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شدزخون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست ازآن به دیرمغانم عزیزمی دارند که آتشی که نمیردهمیشه دردل ماست چه سازبودکه درپرده می زدآن مطرب که رفت عمروهنوزم دماغ پرزهواست ندای عشق تودیشب دراندرون دادند فضای سینه ی حافظ هنوزپرزصداست *********** خیال روی تودرهرطریق همره ماست نسیم موی توپیوندجان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره ی توحجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان توچه می گوید هزاریوسف مصری فتاده درچه ماست اگربه زلف درازتودست مانرسد گناه بخت پریشان ودست کوته ماست به حاجب درخلوت سرای خاص بگو فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت ازنظرمااگرچه محجوب است همیشه درنظرخاطرمرفه ماست اگربه سالی حافظ دری زندبگشای که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست ******** مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمن مست که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست من همان دم که وضوساختم ازچشمه ی عشق چارتکبیرزدم یکسره برهرچه که هست می بده تادهمت آگهی ازسرقضا که به روی که شدم عاشق وازبوی که مست کمرکوه کم است ازکمرموراین جا ناامیدازدررحمت مشوای باده پرست به جزآن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیراین طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش بادکه درباغ نظر چمن آرای جهان خوشترازاین غنچه نبست حافظ ازدولت عشق توسلیمانی شد یعنی ازوصل تواش نیست به جزبادبه دست ********* شکفته شدگل حمراوگشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست اساس توبه که درمحکمی چوسنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست بیارباده که دربارگاه استغنا چه پاسبان وچه سلطان چه هوشیاروچه مست ازاین رباط دودرچون ضرورتست رحیل رواق وطاق معیشت چه سربلندوچه پست مقام عیش میسرنمی شودبی رنج بلی به حکم بلابسته اند عهدالست به هست ونیست مرنجان ضمیروخوش می باش که نیستی است سرانجام هرکمال که هست شکوه آصفی واسب بادومنطق طیر به بادرفت وزوخواجه هیچ طرف نبست به بال وپرمروازره که تیرپرتابی هواگرفت زمانی ولی به خاک نشست زبان کلک توحافظ چه شکرآن گوید که گفته ی سخنت می برنددست به دست ********* زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب ومست پیرهن چاک وغزل خوان وصراحی دردست نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان نیم شب مست به بالین من آمدبنشست سرفراگوش من آوردوبه آوازحزین گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست عاشقی راکه چنین باده ی شبگیردهند کافرعشق بودگرنشودباده پرست بروای زاهدوبردردکشان خرده مگیر که ندادند جزاین تحفه به ماروزالست آنچه اوریخت به پیمانه ی مانوشیدیم اگرازخمربهشت است وگرباده ی مست خنده ی جام می وزلف گره گیرنگار ای بساتوبه که چون توبه ی حافظ بشکست ************ دردیرمغان آمدیارم قدحی دردست مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست درلعل سمنداوشکل مه نوپیدا وزقدبلنداوبالای صنوبرپست آخربه چه گویم هست ازخودخبرم چون نیست وزبهرچه گویم نیست باوی نظرم چون هست شمع دل دمسازم بنشست چواوبرخاست وافغان زنظربازان برخاست چواوبنشست گرغالیه خوشبوشددرگیسوی اوپیچید ور وسمه کمانکش گشت درابروی اوپیوست بازآی که بازآیدعمرشده ی حافظ هرچندکه نایدبازتیری که بشدازشست **********
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

ساقي

ساقی به نورباده برافروزجام ما
مطرب بگوکه کارجهان شدبه کام ما
مادرپیاله عکس رخ یاردیده ایم
ای بی خبرزلذت شرب مدام ما
هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دوام ما
چندان بودکرشمه ونازسهی قدان
کایدبه جلوه سروصنوبرخرام ما
ای باداگربه گلشن احباب بگذری
زنهارعرضه ده برجانان پیام ما
گونام مازیادبه عمداچه می بری
خودآیدآن که یادنیاری زنام ما
مستی به چشم شاهددلبندماخوش است
زان روسپرده اندبه مستی زمام ما
ترسم که صرفه ای نبردروزبازخواست
نان حلال شیخ زآب حرام ما
حافظ زدیده دانه ی اشکی همی فشان
باشدکه مرغ وصل کندقصددام ما
دریای اخضرفلک وکشتی هلال
هستندغرق نعمت حاجی قوام ما
****
ای فروغ ماه حسن ازروی رخشان شما
آب روی خوبی ازچاه زنخدان شما
عزم دیدارتوداردجان برلب آمده
بازگردد یابرآیدچیست فرمان شما
کس به دورنرگست طرفی نبست ازعافیت
به که نفروشندمستوری به مستان شما
بخت خواب آلودمابیدارخواهدشدمگر
زان که زدبردیده آبی روی رخشان شما
باصباهمراه بفرست ازرخت گلدسته ای
بوکه بویی بشنویم ازخاک بستان شما
عمرتان بادومراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام مانشدپرمی به دوران شما
دل خرابی می کنددلدار را آگه کنید
زینهارای دوستان جان من وجان شما
کی دهددست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطرمجموع مازلف پریشان شما
دوردارازخاک وخون دامن چوازمابگذری
کاندرین ره کشته بسیارندقربان شما
می کندحافظ دعایی بشنوآمینی بگو
روزی مابادلعل شکرافشان شما
ای صباباساکنان شهریزدازمابگو
کای سرحق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم ازبساط قرب همت دورنیست
بنده ی شاه شماییم وثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداخترخداراهمتی
تاببوسم همچواخترخاک ایوان شما
****
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

ساقیابرخیزودرده جام را
خاک برسرکن غم ایام را
ساغرمی برکفم نه تازبر
برکشم این دلق ارزق فام را
گرچه بدنامی است نزدعاقلان
مانمی خواهیم ننگ ونام را
باده درده چندازاین بادغرور
خاک برسرنفس نافرجام را
دودآه سینه ی نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم رازازدل شیدای خود
کس نمی بینم زخاص وعام را
بادلارامی مراخاطرخوش است
کزدلم یکباره بردآرام را
ننگرددیگربه سرواندرچمن
هرکه دیدآن سروسیم اندام را
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
****
رونق عهدشباب است دگربستان را
می رسدمژده ی گل بلبل خوش الحان را
ای صباگر،به جوانان چمن بازرسی
خدمت مابرسان سرووگل وریحان را
گرچنین جلوه کندمغبچه ی باده فروش
خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
ای که برمه کشی ازعنبرساراچوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بردردکشان می خندند
درسرکارخرابات کنند ایمان را
یارمردان خداباش که درکشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخردطوفان را
بروازخانه ی گردون به درونان مطلب
کاین سیه کاسه درآخربکشدمهمان را
هرکه راخوابگه آخرمشتی خاک است
گوچه حاجت که برافلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسندمصرآن توشد
وقت آن است که بدرودکنی زندان را
حافظامی خورورندی کن وخوش باش ولی
دام تزویرمکن چون دگران قرآن را
****
دوش ازمسجدسوی میخانه آمدپیرما
چیست یاران طریقت بعدازاین تدبیرما
مامریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه ی خمارداردپیرما
درخرابات طریقت مابه هم منزل شویم
کاین چنین رفته است درعهدازل تقدیرما
عقل اگرداندکه دل دربندزلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردندازپی زنجیرما
روی خوبت آیتی ازلطف برماکشف کرد
زان زمان جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما
بادل سنگینت آیاهیچ درگیردشبی
آه آتشناک وسوزسینه ی شبگیرما
تیرآه مازگردون بگذردحافظ خموش
رحم کن برجان ماپرهیزکن ازتیرما
****

+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

الایاایهاالساقی

الایاایهاالساقی ادرکاسا"وناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
به بوی نافه ای کاخرصبازان طره بگشاید
زتاب جعدمشکینش چه خون افتاددردلها
مرادرمنزل جانان چه امن وعیش چون هردم
جرس فریادمی داردکه بربندیدمحملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبودزراه ورسم منزلها
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل
کجادانند حال ماسبکباران ساحلها
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماندآن رازی کزوسازندمحفلها
حضوری گرهمی خواهی ازاوغایب مشوحافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیاواهملها
****
صلاح کارکجاومن خراب کجا
ببین تفاوت ره ازکجاست تابه کجا
دلم زصومعه بگرفت وخرقه ی سالوس
کجاست دیرمغان وشراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح وتقوی را
سماع وعظ کجانغمه ی رباب کجا
زروی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجاشمع آفتاب کجا
چوکحل بینش ماخاک آستان شماست
کجارویم بفرماازاین جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه درراهست
کجاهمی روی ای دل بدین شتاب کجا
بشدکه یادخوشش بادروزگاروصال
خودآن کرشمه کجارفت وآن عتاب کجا
قراروخواب زحافظ طمع مدارای دوست
قرارچیست صبوری کدام وخواب کجا
****
اگرآن ترک شیرازی به دست آرددل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارارا
بده ساقی می باقی که درجنت نخواهی یافت
کنارآب رکنابادوگلگشت مصلارا
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کارشهرآشوب
چنان بردندصبرازدل که ترکان خوان یغمارا
زعشق ناتمام ماجمال یارمستغنی است
به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبارا
من ازآن حزن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق ازپرده ی عصمت برون آردزلیخارا
اگردشنام فرمایی وگرنفرین دعاگویم
جواب تلخ می زیبدلب لعل شکرخارا
نصیحت گوش کن جاناکه ازجان دوستتردارند
جوانان سعادتمندپندپیردانارا
حدیث ازمطرب ومی گوورازدهرکمترجو
که کس نگشودونگشایدبه حکمت این معمارا
غزل گفتی ودرسفتی بیاوخوش بخوان حافظ
که برنظم توافشاندفلک عقدثریارا
****
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

سعدي ..

1
2
3
4
5
6
7
بود آیا که در میکده​ها بگشایند اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند به صفای دل رندان صبوحی زدگان نامه تعزیت دختر رز بنویسید گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب در میخانه ببستند خدایا مپسند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا                  
گره از کار فروبسته ما بگشایند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند تا حریفان همه خون از مژه​ها بگشایند که در خانه تزویر و ریا بگشایند که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

جام نیایش

هیچ صبحی نیست که شرمسار از تیره بختی خود ، در عزای غیبت تو نباشد. هیچ گلشنی نیست که زردروی از خزان فراق ، به خاری پناه نبرده باشد. و هیچ شمعی نیست که به امید سپیده ظهور، تا صبح فرج ، در شبستان انتظار نسوزد.

با تو از کدام دلتنگی خود بگوییم؟ از تلخی فراق ، یا سختی طعن هایی که می شنویم و دلخسته از آن می گذریم؟ ای آن که هر گیاهی در این باغ سبزینگی خود را، وامدار طراوت اوست و ای آن که هر مرغی در آسمان ، پرواز را از نگاه تو آموخت ! جرعه ای از جام نیایش خود را در جان ما فرو ریز ، تا ما نیز پیوستگی لطف مدام را بنوشیم.

ای خوب ترین! نمی گویم: «با من به از آن باش که با خلق جهانی » که می دانم تو با هر که همانی که اوست .... و این آغاز ماجرایی است که میان ما افتاده است. اما نه ; این حکایت تلخی است میان ما و ما . یعنی هر گرهی که هست در صورت مساله است ، نه بر جبین پاسخ ... و ما مانده ایم که با خود چگونه باشیم.

آیا دری هست که به روی تو بسته باشد!؟

آیا سری هست که زیر منت تو خاکساری نکند!؟

آیا چراغی هست که در سخاوت نور، پیش تو فروغی داشته باشد!؟

و آیا همه آنچه اهل دل گفته اند - از فراق و وصال و ... - جز در آستان تو معنایی دارد؟

ای همه خوبی و لطف ! روی به کدام کعبه ، نماز عهد بگزاریم ؟ که تو خود مقصود کعبه ای و موعود قبله .

حضور غایبانه تو آخرین معجزه آسمان است ، و جهان از روزی که این شگفتی نازل شد، از حضور غیبت تو سرشار است.

شگفتا! این چه غیبتی است که همه حاضران را به جوی نمی خرد، و خرمنی از شاهدان را به خوشه ای بر نمی گیرد!

غیبت، بهانه ای است برای انتظار، و انتظار بهایی است که با آن می توان یک خروار بهشت خرید.

حضور تو که هرگز غایب نمی شود ، همان ظهور است بی نمک انتظار و ما حضور ملیح تو را که بهانه آن - نه بهای آن - انتظار کودکانه است ، پرداخته ایم .

ای بقیت خدا! از ما جز چشمی برای انتظار و دلی برای امید باقی نمانده است. این چشم و دل را نیز خاک راه تو کرده ایم; باشد که غباری از آن بر گوشه ای از قبای تو بنشیند.

ای پاک تر از نسیم و صادق تر از صبح !

از رهگذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سحرافتاد

پدیدآورنده: رضا بابایی
+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

آورده اند ملا احمد نراقی که از رفتار مفتیان و علما معاصر برآشفته بود، به یغما که یکی از

معاشران دائمی وی بود گفت:"یغما! اگر اقتدار داشتم تمام این آخوندهای بی مذهب ، بی

ایمان ... را در یک روز می کشتم و تنها یکی را زنده می گذاشتم  تا اگر حضرت امام زمان

مواخذه کرد عرض کنم:"این یکی نمونه ی آنها است"یغما گفت نه آقا ، همان یکی را هم

بکشید، نراقی با تغیر فرمود :"آخر برای تبرئه ی خودم زنده ماندن یکی ازآنها لازم است". یغما

با ملایمت گفت: خیر آقا ؛ لازم نیست ! خودتان که خواهید بود!

با این حکایت به سراغ بحثی کهنه اما همیشگی  می رویم که از سالهای بسیار دور در جامعه  کشورمان ریشه دوانده ؛ زهدفروشی.

زهد فروشی  وبه مفهوم جامع تر " استفاده از باورهای مردم جامعه "که تا امروز ، هنوز از روشهای مهم نیل به هدفهای منفعت طلبان است، در جامعه ایرانی بلندایی به اندازه تاریخ این کشور دارد. چیزی که امروز نیز شاهد آن هستیم و می بینیم  قدرت طلبان ، وقتی از باورهای مذهبی مردم نومید می شوند ، از باورهای ملی آنان استفاده می کنند. لابد شاهد بوده اید که اخیرا چگونه از نام بزرگانی چون دکتر مصدق در سطح وسیع  بهره برداری می شود و حتی بعضا اقدامات خود را صدها برابر با ارزش تر از کارهای او می دانند.

باری ، نمی خواهیم از بحث  ادبی خود دور شویم ، شاید روزگاری این کلام در جایی مورد استفاده قرار گیرد!

هدف این بود که  سابقه ی حضور "پیران جاهل" و "شیخان گمراه"  را در تاریخ ادبیاتمان مروری کنیم.

حکایت جانسوز  حسین بن منصور حلاج (140-204هجری قمری) را به خاطر داریم که با سعایت علما و زاهدان عصر خود  به نزد معتصم خلیفه ی عباسی  ، حکم  ارتدادش صادر شد.مجموعه ای از غزلیات که به او منسوب است وجود دارد که حضور نخستین فقهای ظاهر بین در شعر فارسی به حساب می آید:

                     ز من بپرس تو آداب عشق نی ز فقیه     ازآنکه علم و ادب را ادیب می داند

و در جای دیگر سخن از خامی زاهد به میان می آورد:

                       در صحبت ما زاهد افسرده نگنجد     در مجلس دلسوختگان خام نباشد

اگر اشعار منسوب به منصور حلاج را از او ندانیم ، حضور نصیحت کنندگان و واعظان در شعر پارسی  به زمان رودکی ،  سخنوری که  گویند شعر کلاسیک فارسی را  او ضبط و قاعده داد باز می گردد.هرچند این حضور بسیار کمرنگ است اما وجود دارد:

          دل خسته و بسته ی مسلسل مویی است             خون گشته و کشته ی بت هندویی است

          ســـودی نکند  نصیـــحتـــت    ای     واعـــظ              کاین  خانه خراب  ، طرفه  یک پهلوییست

      فردوسی بزرگ حضور دین فروشان را در زمان خود ، در شاهنامه بصورت پیشگویی رستم فرخزاد در نامه به برادر خویش بیان می کند:

                          چـــو   با   تخــــت   منــبـر   برابر   کنند     همه نام  بوبکر  و  عمّر   کنند

                          ... بود   دانشومند   و   زاهد   به    نام     بکوشد همی تا که آید به کام

                          نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام     همه چاره ی ورزش و ساز دام

                          زیان  کســان  از  پی    سود    خویـش     بجویند  و   دین  اندر آرند پیش...

 

 ناصرخسرو شاعر قرن پنجم را می توان جزء اولین مبارزان فقه دروغین و ریای علمای دین فروش دانست.وی سالهای سال از بیم متعصبان در قلعه یمگان معتکف بود ومبارزات کلامی خود با فقیهان زهد فروش را در قصیده های بلندبالا و شیوای خود ادامه داد. قصاید زیادی از او شاهد این سخنند.فی المثل این قصیده با این مطلع:

                      مردم نبود صورت مردم حکما اند         دیگر خس و خارند و قماشات دغا اند

که در آن حملات شدیدی به فقهای رشوه بگیر و ریا کار زمان خود نموده.

 

نظامی گنجه ای در نصیحت فرزند چارده ساله ی قره العین خویش می فرماید:

                          می باش فقیه طاعت اندوز       اما نه فقیه حیلت آموز

جای پای زاهد را در رباعیات خیام نیز می توان دید:

             می  خــوردن و گرد نیــکــوان گردیــدن        به زانکه     بزرق   زاهدی      ورزیدن

             گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود        پس روی بهشت  کس نخواهد دیدن

و گاه طعنه می زند به عالمانی که خود را پرهیزکار می دانند و می گوید:

                     قومی متفکرند اندر  ره  دین            قومی به گمان فتاده در راه یقین

                     می ترسم از آن بانگ که آید روزی             کای بی خبران راه نه آن است و نه این

عطار نیشابوری در وصف فقیهان کور دل گوید:

              آن   فقیه   کور دل را دیده نیست        گوش او سر   یقین نشنیدنیست

              آن   فقیه    کوردل   حیران  شده        چون ستمکاری که سرگردان شده

              او به دنیا داده  عقل و فهم خویش       خاطر   دانا   دلان   را   کرده  ریش

              از برای این  جهان   جان  می کند       در چنین آلودگی  جان    می دهد

              بگذر از  این جاه و منصب ای فقیه        تا نباشی تو به شیطانی شبیه...

 

     مولانا در تفاوت میان مسلمانی و زهد ریایی چنین می گوید:

       نفس ار چه که زاهد شد، او راست نخواهد شد        گر راستی ای خواهی آن سرو چمن دارد

یا می گوید:

               صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند       این جمله شدی ولی مسلمان نشدی 

 

     طعنه زدن به زاهد و فقیه و عالم بی عمل در شعر سعدی به وفور یافت می شود  و گویا اوضاع زمانه بدین منوال بوده که سعدی را به طعن و بدگویی از دین فروشان وادار نموده:

          من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت       برو  ای فقیه  و  با ما مفروش پارسایی

و یا در این غزل

          برو  ای  فقیه دانا  ، به خدای بخش ما را       تو و زهد و پارسایی من و عاشقی  و مستی

و نیز :

                راستی کردند و فرمودند مردان خدای       ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را

 

عراقی ، شاعر معاصر سعدی نیز غزلی معروف دارد که  زهد ریایی زاهدان در آن به زیبایی اشاره شده :

            پسرا ره   قلندر  سزد  ار  به   من   نمایی                که دراز و دور بینم ره  زهد و پارسایی

            ...نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می                که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی

            به  قمار خانه  رفتم   همه   پاکباز    دیدم                چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 

و اما اوج این طعن ها و دوری جستن از ریاکاران زمان را در غزلهای دلنشین حافظ می توان جست.

حافظ گاه فقیه و زاهد را پند می دهد که دست از ریا و افکار ناپاک خویش بکشند:

                اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز       پیاله ای  بدهش گو دماغ را تر کن

یا در این غزل زیبا ازز او می خواهد که بکار خود مشغول باشد و از نصیحت دست بردارد:

             عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت    که  گناه  دگران  بر  تو  نخواهند نوشت

             من  اگر  نیکم  و گر بد تو برو خود را باش    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

و گاه این گونه زاهد ریاکار را از خود می راند :

               برو ای زاهد و بردردکشان خرده مگیر      که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

و گاه از ملامت زاهدان رنجیده خاطر می شود:

          زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست       در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

         بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است      ورنه لطف شیخ وزاهد گاه هست و گاه نیست

و نیز این غزل دلنشین:

                 بود آیا که در میکده ها بگشایند         گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند

                 در میخانه ببستند خدارا مپسند        که در  خانه ی تزویر و ریا بگشایند

                 اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند     دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

در غزل حافظ شیخ و زاهد همیشه مظهر خود بینی و غرورند:

          برو ای زاهد خود بین که به چشم من و تو   راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

یا:

                     زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه    رند از ره نیاز به دار السلام رفت

در بیشتر غزلهای حافظ  کنایه ای به شیخ و زاهد و واعظ می شود و نمونه های زیبا بسیارند:

                       ما را به رندی افسانه کردند       پیران جاهل شیخان گمراه

                       از  دست  زاهد  کردیم توبه       وز  فعـل  عابـد  استغفرالله

یا:

                        ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم    یا جام باده یا قصه کوتاه

 

             زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت          عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی...

بی گمان سهم  حافظ  در مبارزه با جهل زمانه و  زدودن تقدس دروغین بیش از دیگران است به گونه ای که پس از او در غزلسرایی شاعران این بخش بصورت جزء لاینفکی در آمده است.

    باری این کشمکش و مناظره میان سخنوران و متفکران واقعی جامعه با مزوران و ریاکاران حدیثی است که تمامی ندارد.

این سخن را با حکایتی از یغما آغاز کردیم و با رباعی ای از اوبه پایان می بریم.

زاهد به   کتابی  و   کتاب  من و تو                 سنگ است و صراحی انتساب من و تو

تو مرده ی کوثری و من زنده ی می                 مشکل  که به یک جو رود آب من و تو !

 

+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

زاهد در شعر حافظ

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

زاهد از شخصیت های مشهور و منفی و دوست نداشتنی شعر حافظ است که به صورت واعظ، شیخ، فقیه، امام شهر، ملک الحاج، مفتی و قاضی نیز از او یاد می شود و اهل مدرسه و صومعه( کنایه از مساجد و خانقاه ها و زیارتگاه ها و ریاضت گاه ها) و مجلس وعظ است. از لحاظ قشریگری و ظاهرپرستی و خرقه پوشی و بعضی صفات دیگر با شخصیت منفی دیگری در شعر حافظ همسان و همدرد است و آن همانا صوفی است که او نیز پشمینه پوش تندخو و بری از عشق و بی بهره از معرفت است و دامگاه او خانقاه است.

حافظ در مقابل این دو چهره منفی، یک چهره مثبت از انسان کامل در دیوان خود ارائه داده است که اهل عشق و خرابات یا دیرمغان است و رند نام دارد. درباره زاهد این نکته را باید گفت که عیب او در پارسائی اش نیست. چه حافظ هم پارسائی را دوست دارد، بلکه در ناپارسائی او، یا بدتر از آن، در پارسانمائی اوست. آری مراد حافظ از زاهد، مؤمن یا پارسای پاکدل نیست، بلکه موجودی است که نه اهل عشق است، نه اهل علم، نه اهل ایمان. زهدفروش و جلوه فروش و دین به دنیا فروش است. موجودی است خودبین و حق شناس و تزویرگر و ظاهرپرست و شبیه العلما که ((هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت)). (http://p30city.net)صفاتی که در شعر حافظ برای زاهد می توان یافت از این قرار است:


الف) خودبین و مغرور و بیدردست: (http://p30city.net)

- زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از راه نیاز به دارالسلام رفت
- یارب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید / دود آهیش در آئینه ادراک انداز
- برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو / راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود
- گر جلوه می نمائی و گر طعنه می زنی / ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند


ب) محتسب وار و بوالفضول و عیب گیر رندان است: (http://p30city.net)

- برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
- عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
- زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر / تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
- زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
- زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست / عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
- فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز / نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
- بد رندان مگو ای شیخ و هشدار / که با حکم خدائی کینه داری
- میخانه را اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند / دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند


پ) عابد نما و صومعه نشین است: (http://p30city.net)

- زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار / که ره از صومعه تا دیرمغان اینهمه نیست
- در صومعه زاهد و در خلوت صوفی / جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
- زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز / تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد
- زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود / هم مستی شبانه و راز و نیاز من
- ما و می و زاهدان و تقوی / تا یار سر کدام دارد


+ نوشته شده در  2010/9/20ساعت   توسط ...  | 

در این دنیای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند  منه خوش باور نادان ، محبت آرزو کردم


اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز


زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد ... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد


از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم؟ گفت : بنویس بی تو فردایی ندارم


+ نوشته شده در  2010/9/18ساعت   توسط ...  | 

با توجه به اينتكه انتخابات پيش رو يك مساله حساس و حياتي هست ولي با شروع شدن مبارزات انتخاباتي در ولايت هرات قسمس كه ديده ميسود عده از نامزد ها مصارف گزافي را در مبارزات مانند نسب پوستر ها و مهماني هاي مجلل به مصرف ميرساند .

آيا اين همه مصارف گزاف از سوي خود نامزد ها است يا كسي ديگري آنرا تمويل ميكند و آيا اگر كسي ديگر تموييل كند فردا اگر آن نامزد موفق شود استقلاليتش زير سوال نميرود...

+ نوشته شده در  2010/9/5ساعت   توسط ...  | 

نام گزارش: ازيت مردم توسط اربكي ها و فرار عده اي به شهر

اهميت: اربكي ها يا مليشه هاي قومي كه توسط نيرو هاي سپيشل فورس يا نيروهاي خاص آمريكا اعاشه و اباطه ميشود به هدف مقابله با طالب ها و تامين امنيت مردم به وجود آمده البته خلاف خواست دولت چندين ماه پيش از بحث مليشه سازي بوجود آمده ولي به اساس شكايات مردم اينه باعث آزار و ازيت مردم ميشوند و از مردم پول اخص مينمايند و حتي اخطار به اختطاف هم ميدهند اينئمساله باعث شده كه عده اي از باشندگان ولسوالي شيندند با فاميل از آن ولسوالي به شهر فرار نمايند و آنها از دولف به خاطر عدم توجه درين زمينه شاكي اند.

منابع: متضررين ، مردم ، مسوولين دولتي در شيندند يعني ولسوال و قوماندان امنيه ، مسوولين دولتي در شهر هرات قوماندان امنيه،اربكي ها و منبع مسوول در آيساف.

 

+ نوشته شده در  2010/9/5ساعت   توسط ...  | 

نام گزارش : كمبود مكاتب در ولسوالي ها

اهميت گذارش: هرات كه از جمله ولايات مهم و صنعتي در افغانستان هست و دراراي 15 ولسوال ميباشد هم چنان معارف ستون تربيتي آموزشي هر جامعه را تشكيل ميدهد ولي در اكثر ولسوالي هاي اين ولايت مكاتب وجود ندارد و اكر دانش آموزان در زير سقف خيمه زندگي ميكنند و يا حتي همان خيمه هم در بعضي جا ها وجود ندارد مانند ولسوالي فارسي كه با توجه به نفوس وتعداد دانش آموز درين ولسوالي ،فقط يك مكتب درين ولسوالي وجود دارد  .

منابع : مردم و بزرگان ولسوالي ها .دانش آموزان ،مسوولين معارف ولسوالي ها، ممسوولين معارف ولايت هرات ، كارشناس.
+ نوشته شده در  2010/9/5ساعت   توسط ...  | 

ملت مریض حکومت مریض را می سازند


هر مکتبی که به ایدئولوژی خود ایمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد ، ناچار
باید طرفدار آزادی اندیشه و آزادی تفکر باشد . و بر عکس


+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

به تو سوگند


نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.... ا

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

هر كس كه از جان بگذزد آخر به جانان مي رسد


هر دم بشارت هاي دل
از هاتف جان می رسد
هرکس که از جان بگذرد
آخر به جانان می رسد
یکدم میاسا روز و شب
مردی بجو ، دردی طلب
چون جان ز درد آمد به لب
ناگاه درمان می رسد
ره گرد راز آید تو را
شیب و فراز آید تو را
چون ترک وتاز آید تو را
آخر به پایان می رسد
این خانه چون ویران شود
معمور و آبادان شود
این سر چو بی سامان شود
ناگه به سامان می رسد
ای مبتلا ، ای مبتلا
برکش صلا ، برکش صلا
در دل اگر رنج و بلا
روزی به مهمان می رسد
+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

غزلی از عماد خراسانی

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است
حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است
هر کسی قصه شوقش به زبانی خواند
چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است
این همه شکوه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است
ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است
گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است
عشق اتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع وپر پروانه یکی است
گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

ز انديشه گردد همي دل تباه
مهان را چنين پاسخ آورد شاه
كه چو نيك و بد اين جهان بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
فردوسي

سخن دوزخي را بهشتي كند
سخن مزكتي را كنشتي كند
اسدي

هر انديشه كه مي پوشي درون خلوت سينه
نشان رنگ انديشه ز دل پيداست بر سيما
مولوي

سخن كان از سر انديشه نايد
نوشتن را و گفتن را نشايد
سخن بسيار داري اندكي كن
يكي را صد مكن صد را يكي كن
نظامي

ياد دارم ز پير دانشمند
تو هم از من به ياد دار اين پند
هر چه بر نفس خويش نپسندي
نيز بر نفس ديگري مپسند
سعدي
اي بسا تيز طبع كاهل كوش
كه شد از كاهلي سفال فروش
و اي بسا كور دل كه از تعليم
گشت قاضي القضات هفت اقليم

نظامي

گستاخ سخن مباش با كس
تا عذر سخن نخواهي از پس
نظامي
همانم كه از چشم نگذاشتي
مدامم در آغوش برداشتي
گرامي ترت بودم از جان خويش
نبودت ز من هيچكس بيش پيش
مرا هوش و جان و روان با تو است
دلم آشكار و نهان با تو است
فردوسي
+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ، ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه ی صبح کجاست؟
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت.


به نام خداوند خورشید و ماه / که دل را به نامش خرد داد راه

Tuesday, August 3, 2010

ايستگاه اميري

روز يكشنبه سوم مرداد 1389 به همراه آقاي جهانديده و ياسين از مسير دربند –پس قلعه –شيرپلا قصد صعود به قله توچال را داشتيم كه به علت نبود تغذيه مجبور به برگشت از سياه سنگ(ايستگاه اميري) شديم واز مسير اوسون به دربند رسيديم. در طول رفت و برگشت از مسير دو عدد بيسكويت ديجستيو صبحانه و ناهار ما را تشكيل داده بود اگر چه آن روز خيلي خسته شده بوديم ولي امروز از يادآوريش لذت مي بريم

Wednesday, July 28, 2010

از شب هنوز مانده دو دانگی

با چشم‌ها

ز حیرت این صبح نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید چارتاق

بر تارک سپیده‌ی این روز پابه ‌زای

دستان بسته‌ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب

فریاد برکشیدم:

اینک

چراغ معجزه

مردم

تشخیصِ نیم‌شب را از فجر

درچشم‌های کوردلی‌تان

سویی به جای اگر

مانده‌ست آن‌قدر،

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را

با گوش‌های ناشنوای‌تان

این طُرفه بشنوید:

در نیم ‌پرده‌ی شب

آواز آفتاب را

دیدیم

گفتند: خلق نیمی

پرواز روشن‌اش را.آری

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را

باری

من با دهان حیرت گفتم :

ای یاوه

یاوه

یاوه

خلایق !

مستید و منگ؟!!

یا به تظاهر تزویر میکنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی !

هر گاوگندچاله دهانی

آتش‌فشان روشن خشمی شد :

این غول بین

که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می‌طلبد

توفان خنده‌ها...

خورشید را گذاشته،

میخواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز بر نگذشته است

توفانِ خنده‌ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا

گویی

چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفته گی خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخی تمامی دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتشان بود

احساسِ واقعیتشان بود

با نور و گرمی‌اش

مفهوم بی ‌ریای رفاقت بود

با تابناکی‌اش

مفهومِ بی‌فریب صداقت بود

ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌ هاشان

حتی

با نان خشکشان

و کاردهایشان را

جز از برای ِ قسمت کردن

بیرون نیاورند

افسوس

آفتاب مفهوم بی‌دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه ای

آنان را

اینگونه دل فریفته بودند !!

ای کاش می‌توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند

ای کاش می‌توانستم

یک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

این خلقِ بی‌شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

ای کاش

می‌توانستم!

احمد شاملو

Tuesday, July 13, 2010

شيرپلا






صبح روز دوشنبه بيست ويكم تيرماه هشتاد و نه به همراه دوست بسيار عزيزم آقاي جهانديده از مسير دربند – پس قلعه حركت و بعد از سه ساعت پياده روي و عبور از مناظر زيباي كوهستاني به آبشار دوقلو كه در زير پناه گاه شيرپلا واقع شده رسيديم . ريزش به دو قسمت تقسيم شده آب از ارتفاع بيست متري به پايين منظره زيبايي را ايجاد كرده بود. پناه گاه شيرپلا در ارتفاع 2750 متري قرار دارد.ساعت نه و نيم آنجا بوديم رستوران بسته بود. كمي استراحت كرده و به راه افتاديم . در مسير برگشت در يكي از استراحتگاه ها صبحانه خورديم.عكس هاي فوق گوياي زيبايي هاي اين مناطق كوهستاني است.

Thursday, June 24, 2010

منتخبي از اس ام اس هاي بهار 89

عنكبوتي فرهيخته و جهانديده،فرزندان را نصيحت همي گفت:كه جانان من ،تار در جيب معلمان تنيد،چون هرگز دستي در آن مقام فرو نايد و آشيان شما سالها بپايد
به مناسبت روز معلم
معلمي شغل انبياست گر چه حقوقش كمتر از افغاني هاست
به مناسبت روز معلم
وطن يعني دويدن در پي نان-وطن يعني كمك كردن به لبنان-وطن يعني عرب را چاق كردن-معلم هاي خود را داغ كردن-وطن يعني همان آينه ي دق-وطن يعني خلايق هر چه لايق


در سال نو چه دعايي كنمت بهتر از آن: خنده ات از ته دل،گريه ات از سر شوق،روزگارت همه شاد،سفره ات رنگارنگ و تني سالم و شاد كه بخندي مادام !
عيد شما مبارك
به دليل تراكم دختران دم بخت سيزده بدر امسال تا 20 فروردين تمديد شد
چنديست سماق زير لب مي ساييم – بيكارترين پديده ي دنياييم – گويند كه سال،سال كارست و تلاش – كو كار كه تا مضاعفش فرماييم

Saturday, June 19, 2010

بيست و نهم خرداد و يادي از دكتر شريعتي

 اي آزادي خجسته آزادي 
از وصل تو روي بر نگردانم
يا آنكه مرا به نزد خود خواني 
يا آنكه ترا به نزد خود خوانم                                               
(ملك الشعرا ي بهار)




اي آزادي،چه زندانها برايت كشيده ام و چه زندانها خواهم كشيد و چه شكنجه ها تحمل كرده ام و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت . من پرورده ي آزادي ام،استادم علي است،مرد بي بيم و بي ضعف و پر صبر و پيشوايم مصدق ، مرد آزاد‌‌

مردي كه هفتاد سال براي آزادي ناليد.من هر چه كنند،جز در هواي تو دم نخواهم زد،اما،من بدانستن از تو نيازمندم،دريغ مكن،بگو هر لحظه كجايي؟ چه مي كني؟ تا بدانم آن لحظه كجا باشم،چه كنم؟ ...

از كتاب خودسازي انقلابي دكتر علي شريعتي


اي آزادي خجسته آزادي 

از وصل تو روي بر نگردانم
يا آنكه مرا به نزد خود خواني 
يا آنكه ترا به نزد خود خوانم       

ما هزاران غصه اندر كنج دل بنهفته ايم

چون غريقي نيمه جان بر موج دريا خفته ايم

حال آنان كه شاد و سر خوشند از ما مپرس

ما كه در طوفان غم چون زلف يار آشفته ايم

خالقي

جز من اگرت عاشق و شيداست بگو

ور ميل دلت به جانب ماست بگو

ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو نيست بگو راست بگو

اگر خواهم غم دل با تو گويم جا نمي يابم

اگر جايي شود پيدا ترا تنها نمي يابم

اگر جايي شود پيدا،ز شادي دست و پا گم مي كنم

خود را نمي يابم

هر كس بطريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد كه چرا مي شكن

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى

بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى

ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى

چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت

حجت ِِِبالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى

رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى

كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى

شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى

پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان

طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى

در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت

سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد

كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

عبدالکريم سروش
+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

چندين غم بيهوده مخور شاد بزي
وندر ره بيداد تو با داد بزي
چون آخر كار اين جهان نيستي است
انگار كه نيستي و آزاد بزي

http://hatefegheib.blogspot.com/

+ نوشته شده در  2010/9/3ساعت   توسط ...  | 

http://khanabadd.com/

http://www.shamlou.org/

+ نوشته شده در  2010/9/2ساعت   توسط ...  | 

ز شیر شتر و خوردن و سوسمار ، عرب را به جایی رسیدست کار ،، که تاج کیانی کند آرزو ،،، تفو بر تو ای چرخ گرون تفو .

http://drshabestari.blogfa.com/

http://www.facebook.com/note.php?note_id=139941792714274

+ نوشته شده در  2010/9/1ساعت   توسط ...  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی// چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی// من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم// تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی// خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم// تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی// ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی// من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی// در سینه سوزانم مستوری و مهجوری// در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

+ نوشته شده در  2010/8/31ساعت   توسط ...  | 

وزها فکر من این است و همه شب سخنم … که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود … به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا … یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم… رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک … چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم … یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد … یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی … یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد … به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم … آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم … تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

+ نوشته شده در  2010/8/30ساعت   توسط ...  | 

هر ذره که بر روی زمینی بوده است

خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گـرد از  رخ  آستین  بـه  آزرم  افشان

کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

 

 

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

 

 

بسیار  بگشتيم   به    گرد   در  و  دشت

اندر    همه      آفاق    بگشتيم    بگشت

کس   را   نشنيديم   که   آمد   زين  راه

راهی   که   برفت  ،  راهرو باز نگشت

 

 

 

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه  سپهر ارقم  هیچ  است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته يک دمیم و آن هم هیچ  است

 

 

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

 

چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست

 

 

 

تا  کی  ز چراغ  مسجد  و دود  کنشت؟

تا  کی  ز زيان دوزخ  و  سود  بهشت؟

رو  بر  سر  لوح   بين  که استاد  قضا

اندر ازل  آن   چه بودنی است ، نوشت

 

 

دوری  که  در آمدن  و رفتن  ماست

او را  نه  نهایت  نه  بدایت  پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

تا چند زنم  به  روی  دریا ها خشت

بیزار شدم   ز بت پرستان  و کنشت

خیام  که  گفت  دوزخی  خواهد  بود

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

 

گویند بهشت  عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد  بگیر و دست از آن  نسیه  بدار

کاواز  دهل  برادر از دور خوش است

 

 

چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

 

 

ساقـی غـم  مـن  بلند  آوازه  شده  است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با  مـوی  سپید  سـر خوشم  کـز می  تو

پيرانه  سرم  بهار  دل  تازه  شده  است

 

 

از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است

 

 

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

 

چون ابر  به  نوروز رخ  لاله بشست

برخیز و به جام باده کن  عزم  درست

کاين سبزه که امروز تماشاگــــه  تست

فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

 

 

هر سبزه که  بر کنار جویی رسته است

گويی ز لب  فرشته   خويي  رسته است

پا  بر سر  هر سبزه  به  خــواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

 

 

گویند که  دوزخی  بود  عاشق  و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی  خواهد  بود

فردا  باشد  بهشـت همچون  کف  دست

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 

 

دارنده    چو   ترکيب    طبايع   آراست

از بهر چه او فکندش  اندر کم  و  کاست

گر نيک  آمد  شکستن  از  بهر  چه  بود

ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

 

 

اين  بحر وجود  آمده  بيرون  ز نهفت

کس نيست که اين گوهر تحقيق  بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

 

 

دل   سر  حیات    اگر  کماهی  دانست

در  مرگ   هم    اسرار  الهی   دانست

امروز که   با   خودی   ندانستی   هیچ

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

 

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده  ماست

 

 

فصل  گل  و  طرف   جویبار  و لب  کشت

بــا  يـک  دو  سـه   دلبـری  حــور سـرشت

پيش  آر  قــدح   که  بـاده  نــوشان صــبوح

آسوده   ز  مسجدند   و   فــارغ   ز  بـهشت

 

 

بر چـهره  گـل  نـسیم   نـوروز  خـوش  است

در صحن  چمن  روی  دل افروز خوش است

از دی که گذشـت  هر  چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب  که  هفته  دگـر  خـاک  شده  است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا  در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

 

چون لاله به  نوروز قدح  گیر به  دست

با  لاله  رخی  اگـر ترا  فرصت  هست

می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

ناگـاه  تـرا  چـو   خـاک   گـرداند  پَست

 

 

دوران جهان بی  می  و  ساقی  هیچ  است

بی   زمزمـه   نـای   عـراقی  هیـچ   است

هر  چند   در  احــوال   جــهان   می نگرم

حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

 

 

می  در کف  من  نه  که  دلم  در تابست

وین  عمر  گریز   پای  چون   سیمابست

دریاب    کــه    آتـش    جوانـی   آبـست

هُش دار که بیداری  دولت  خواب  است

 

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

 

 

با باده نشین که ملک  محمود  این  است

وز چنگ شنو که  لحن  داود  این  است

از  آمــده   و  رفتـه   دگـر   یاد   مـکـن

حالی خوش باش زانکه مقصود این است

+ نوشته شده در  2010/8/30ساعت   توسط ...  | 

همه جادكان رنگ است همه رنگ ميفروشد
دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفرشد
به كرشمه يي نگاهش دل ساره لوح ما را
چه به ناز مي ربايد چه قشنگ ميفروشد
شرري بگير و آتش به جهان بزن تو اي آه
ز شراره يي كه هر شب دل تنگ ميفروشد
به دكان بخت مردم كي نشسته است يارب
گل خنده مي ستاند غم جنگ ميفروشد
دل كس به كس نسوزدبه محيط ما بحدي
كه غزال چوچه اش را به پلنگ مي‌فروشد
مدتيست كس نديده گهري به قلزم ما
كه صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد

+ نوشته شده در  2010/8/28ساعت   توسط ...  |