مهتاب

تو هنوز ناپدیدی

رو به در گاهش کی آوردی که گشتی ناامید  *  گرگداکاهل بود تقصیرصاحب خانه چیست

مي توان در كلبه ما هم شبي را روز كرد *  بوريا گر نيست نقش بوريا افتاده است

هر که پا کج میگذارد خون دل ما میخوریم***شیشه ناموس عالم در بغل داریم ما

چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمی سوزد***اگر سوزد شبی سوزد شبی دیگر نمی سوزد

 

نشنو از ني، چون نواي بي نواست

بشنو از دل، چون حريم کبرياست

ني چو سوزد، تلّ خاکستر شود

دل چو سوزد، خانه داور شود

 

به هرکس مینگرم درشکایت است ازروزگاربه حیرتم که گردش گردون به کام کیست

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

شمع ميسوزد و پروانه به دورش نگران

من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

روي هرسينه سري تكيه كند وقت وداع

سرمن وقت وداع برسر ديوار غم است

 

من نه عاشق بودم وني هستم وني محتاج نگاهي كه بلغزد به نگاهم

من خودم هستم ويك حس غريبم كه به هزارعشق و هوس مي ارزد

 

من بیگانۀ دیروز و آشناٴامروز و فراموش شدۀ فردا هستم.

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت های پر آتش زهر سوئی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد

 

دوصد دریا بشوراند زموج بحر نگریزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

بجز خود هیچ نگذارد وباخود نیز بستیزد

دوستت دارم

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم               از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم                  تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت                 به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین             به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست                که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار                   که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما                  از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

 

هركه كج رفتارشدبرفرق عالم جاگرفت

باورت گر نيست بيبن پيچش دستار را

ديشب گل من انجمن آراي كي بودي

خلق به تو مجنون تو ليلي كي بودي

حضرت محمدص در شب معراج

 

به نا محرم نظردل را کند کور

زغربت خانه وضع افگند دور

زدست دیده ودل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کندیاد

 

زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست        بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نيست

گر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو       مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست

با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر              آسمان را گو برو، بارندگی در کار نيست

گر که با وابستگی داران اين دنيا شوی        دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست

گر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات        جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست

زندگی آزادی انسان و استقلال اوست               بهر آزادی جدل کن، بندگی در کار نيست

گر می نخوری تعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره مشو بدانکه می مینخوری

صد کار کنی که می غلام است آنرا

من به قربان سروپائی تومیشوم مادرمن

فدائی چشم نمناک تومیشوم مادرمن

دو موجود ز هستی گرامیتر است

یکی میهن و دیگرش مادر است

 

به هر دین و آیین٬ به هر کیش و راه

سر سجده باشد به مادر روا

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز

غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آن همه مهر و  وفا بر همگان داری تو

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

 

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من              این حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو            چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

هیچکس به کار خوبم ننماید نظری

هزار دیده به دنبال یک اشتباه من است

بیرون رفتند از خود تا که دریابند دلبرئ را

تو در کنج قفس منزلگه عنقا نمی‏دانی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ..... .......ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها ........ خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

بر شاه خوبرویان، واجب وفا نباشد ............. ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن، آن را دوا نباشد ............ پس من چگونه گویم، این درد را دوا کن

در خواب، دوش، پیری، در کوی عشق دیدم ... با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

 

باز‌آه بازآه هر آنچه هستي بازآه     گر كافر و گبر و بت‌پرستي باز‌آه

اين درگه ما درگه نوميدي نيست        صد بار اگر توبه شكستي بازآه

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل.                 مطیع نفس شیطانی چه حاصل.

بود قدر تو افزون از ملایك.                         تو قدر خود نمی دانی چه حاصل.

دوستت دارم

چون نفس خانه بدوشم ندارم آرام

عمرآسوده گی ما به سفرمیگذرد

درد و رنج زنده گی را جز تحمل چاره نیست          این شکست تلخ را مردانه وار بائید کشید

پیری آن نیست که بر سربزند موی سپید

هر جوانی که بدل عشق ندارد پیر است

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

 

انسانيت نه به نطق است نه به ريش ونه به جان

طوطي هم  نطق وبزهم ريش وخرهم جان دارد

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته است از بدنم

در میان هفت دریا دامن تو خشک کو

در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو ......

ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو

دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی .

گفته بودم چوبيائي غم دل باتو بگويم

چه بگويم؟غمم از دل برود چون تو بيائي

خدا یا در میان قعر دریا تخته بندم ساختی

بازمیگوئی که دامن تر مکن هوشیار باش

دیده اگر خطا کند، دل که خطا نمی کند

تن به زمانه داده ام،هرچه زمانه میکند

 

http://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

دردم مردن افلاطون یک دوحرفی گفت ورفت

حیف دانا مردن وصد حیف نادان زیستنhttp://www.img98.com/images/3gy2f4yfo5veuljv2p.gif

یارب دل مارا تو  به رحمت جان ده

درد همه را به صابری درمان ده

این بنده چه داند که چه می بائید خواست

داننده توئی هر آنچه خواهی آن ده

 

من بنده عاصیم رضائی تو کجا ست

تاریک دلم نور صفا ئی تو کجاست

ما را توبهشت اگر به طاعت بخشی

این به بود لطف و عطائی تو کجاست

شراب تلخ میخواهم که مردافگن بود زورش

که تا یکدم بیاسا یم زدنیا و شر شورش

 

مجودرستی عهد از جهانی سست نهاد

که این عجوزه عروس هزارداماد است

گدازشمع چون پروانه ام اندر هوای تو

به کیفت نمیدانم تو میدانی  خدائی تو

 

ای دل ززمانه رسم احسان مطلب                وزگردش دوران سرسامان مطلب

درمان طلبی درد تو افزون گردد                     با درد بساز و هیچ درمان مطلب

مسجد و ميكده و كعبه و بتخانه يكيست                  ای غلط کرده ره کوچه ما،خانه یکیست

هرکس ازجام ازل گرچه به نوعی مست است                 چشم مست توگواهست،که پیمانه یکیست

صورت آدم و حوا،به حقیقت دام است                             معنی  آدم اگر یافته ایی ،دانه یکیست

اختلافی زره صورت اگر هست،چه باک                        آتش وشمع وشب ومجلس وپروانه یکیست

هر کس ازروی صفت یافته اسمی ،ورنه                        مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکیست

چشم احول زخطا،گر چه دو بیند،یک را                        روشن است اینکه دل و دلبر وجانانه یکیست

 

زن بسان گل بود در باغ و گلزار جهان ****** مرد او اندر مَثل باشد چو مردِ باغبان

باغبان بايد که ديواري کشد بر دور باغ ****** تا گُلش ايمن شود از دستبرد اين و آن

مرد هم بايد بپوشاند به زن زيب حجاب ****** تاکه باشد ناموسش همواره در امن و امان

ورنه مي بايد ببيند بادو چشم خويشتن ****** غنچه ي ناموس خود را در کف بيگانگان

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خل نشوي گريه كني

كل دنيا يه سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش داني

به خدا مثل تو تنهاست بخند

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آنروز که لحظه وداع من توست

آن سخت ترین لحظه پایان من است

سلامي مي دهم گل دسته ها را       تماشا مي کنم دل خسته ها را

به لب ناله به دل آه سرد دارم           همه چون من دلي پر درد دارند

مهرت به هزار چهره آراسته است

زيباييت از رونق ماه کاسته است

من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم

اما تو هماني که دلم خواسته است .

پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن

شاخ سبز دلت را به خطا زرد مکن

مرد اگر نیست در آن شهر ولی کوه که هست

تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن

شب بود و شمع بود و من بودم و غم   شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

وسعت تنهائيم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي

درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مائوس بود

لحظه پايانيم را حس نكرد

 

رنگ از رخسار گندم رفته است

دوستی از یاد مردم رفته است

ننگ دیگر در بین مردم ننگ نیست

آینه با آینه یک رنگ نیست

مباش در پی آزار و هـــــر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

سكوتم را به باران هديه كردم       تمام زندگي را گريه كردم

تونبودی در فراق شانه هايت       به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست

عهدبا هرکس ببندیم جان ما  دردست اوست

 در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم

صد بار توبـه کردم و دیگر نمیکـنـم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمیکـنـم

 

عاقل آنست كه هرگز نكند ميل سه كار تا همه وقت وجودش به سلامت باشد زن نگيرد اگرش دختر قيصر باشد قرض نستاند اگر وعده به قيامت باشد نرود بر در ارباب كرم بهر طمع اگرچه مشهور چو حاتم به سخاوت باشد

 

دل بنه بر هوسی که دل از و بر نکنی

شیر مردا دل خود را سگ هر کوی مکن

برگرفته از:http://www.kabulafghanistan.blogfa.com/post-15.aspx

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط ...  |